تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

۱۸۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همسرداری» ثبت شده است

عهد

 

🍃کلید را در قفل چرخاند وارد حیاط شد. نگاهی به اطراف حیاط انداخت. خبری نبود نه از آب‌ و جارو، نه از گل‌های باطراوت گلدان. فقط برگ‌های خشک، روی زمین همراه باد پاییزی می‌رقصیدند. 

 

🌸کنار حوض نشست. سرش را بالا گرفت. آسمان آبی نیلگون با ابرهای پراکنده زیبا بود. اما بهروز حال خوبی نداشت. 

 

☘همیشه عصر وقتی از سرکار به خانه برمی‌گشت. نیلوفر با سینی که نبات و توت خشک کنار استکان چای خودنمایی می‌کرد، با لبخند به استقبالش می‌آمد؛ اما حالا، بیش از یک ماه بود که نیلوفر در بیمارستان به‌خاطر بیماری کرونا بستری شدن بود. 

 

🌺اشک در چشمانش حلقه زد؛ یاد روزی افتاد که بدون ماسک جهت خرید لوازم ماشین رفته بود نمایندگی خودرو، بعد مستقیم به خانه آمده بود. نیلوفر اسپری به دست کنار نرده ی ایوان ایستاده و با لبخند گفت: «بهروز جان اول دست هایت، بعد برو داخل اتاق.» 

 

 🌺ولی او نگاهی به نیلوفر انداخت. با بی تفاوتی گفت: «هر چی در مورد کرونا می گند شایعست، ببین، اصلا شنیدی از قوم و خویش، اطرافیان کسی کرونا گرفته باشه؟»

 

☘_این ها که گفتی دلیل نمی شه. 

 

🍃_ای بابا ... کرونا دروغ قرنه.

 

🌸_شرط عقل رعایت کردن دستورات بهداشتیه. من این همه مراعات می کنم، چرا شما رعایت نمی کنی؟

 

🌺_سخت نگیر، تو چرا این حرف ها را باور می کنی. حالا بذار، برم.

 

☘_واقعا که، همه زحمت های مرا هدر می دی، همه دستگیره ها این جوری آلوده می شند.

 

🌺_خیالت تخت، هیچی نمی شه.

 

 🍃صدای گوشی او را به خود آورد. با دیدن اسم خواهر نیلوفر با صدای لرزان گفت: « تو را به خدا مهسا خانم اتفاق بدی افتاده؟» 

 

🌸_نه، خدا را هزار مرتبه شکر از مراقبت‌های ویژه آوردند داخل بخش.

 

🍃بهروز خداحافظی کرد. به سمت آشپزخانه رفت با اشک و لبخند وضو گرفت. از کشوی میز سجاده را برداشت به سجده افتاد و زمزمه کرد: «ان ربی لسمیع الدعا... خدایا! شکرت، کمکم کن تا پای عهدم بمانم و لبخند را بر لب نیلوفر بنشانم. »

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

توصیه‌هایی برای همسران

sohbat

 

✅بهترین راه برای درک متقابل زوجین، صحبت کردن است.

💞 این نکته را به خصوص درونگراها مدنظر داشته باشند. شما تا زمانی که افکارتان را بر زبان نیاورید، نمی‌توانید همسرتان را از خواسته‌هایتان مطلع کنید.

💞 اگر با حرف زدن رابطه خوبی ندارید، می‌توانید همه را روی کاغذ بیاورید و از همسرتان بخواهید که آن را مطالعه‌ کند.

💞 برونگراها هم بهتر است، بین تند تند حرف زدنشان نفسی چاق کنند و به واکنش‌ها یا صحبت‌های همسر درون‌گرایشان توجه کنند، چرا که یکی در این بین انرژی کسب کرده و دیگری بالعکس!

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

ستاره

 

☘️ستاره صدای بازی و جیغ و داد بچه‌ها را که می‌شنید، دلش غنچ می‌رفت برای شادی شان، برای سر و صدا و شلوغی شان.  برخلاف او، همسرش سهراب حرص می‌خورد و سردرد می‌ گرفت. حوصله بچه‌ها را نداشت. از این دکتر به آن دکتر و از این شهر به آن شهر رفتن برای مداوا خسته شده بود. ستاره جرأت نمی‌کرد با او حرف بزند. همینکه ستاره می‌گفت: « فلان دکتر هم میگن خوبه یا در فلان شهر دکتری هست میگن دستش معجزه می‌کند. »
 
 🍃سهراب شروع می‌کرد به داد و قال و بد وبیراه گفتن به پزشکان: « همشون مثل همن، اینقدر رفتیم چی شد؟ هیچی! فقط برای پول امثال من و تو کیسه دوختن. گفته باشم، من دیگه هیچ دکتری نمی رم، بیخود خودت را خسته نکن. »

🌸ستاره امّا ناامید نمی‌شد؛ حتّی برای دختر خیالی اش عروسک خریده بود و هر چند وقت یک بار هم آن را به دست می‌گرفت و با دخترش حرف می‌زد.

🌺سهراب مسخره اش می‌کرد: « تا کی می‌خوای در عالم هپروت باشی. دیگه از ما گذشته موهای سرمون سفید شده. »

☘️ستاره لبخندی به او تحویل می‌داد و با شوخی و خنده شادی را مهمان دل سهراب می‌کرد. با همه این‌ها نذر کردن و دعا خواندن را ترک نمی کرد.

🍃یک روز صبح از خواب بیدار شد، سرگیجه داشت و حالش بد بود. تا غروب صبر کرد ولی بهتر نشد.

🌸سهراب رنگ پریدگی و بی حالی ستاره را دید نگران شد. فوری او را به بیمارستان رساند. دکتر بعد از معاینه احتمال داد ستاره باردار هست. برای مطمئن شدن آزمایش نوشت. وقتی جواب آزمایش را گرفتند، معلوم شد تشخیص دکتر درست است. ستاره بعد از سال‌ها چشم انتظاری، دعاهایش به اجابت رسیده.  

🍃سهراب از شنیدن خبر شوکه شد . مدتی گذشت تا خودش را پیدا کند. ستاره هم دست‌کمی از او نداشت. ذوق و شادی در چشمانش پیدا بود.

 🌺سهراب سرش را پایین انداخت و خیالش به خاطرات گذشته پرواز کرد. چقدر به همسرش نیش و کنایه زده بود؛ ولی او صبوری می‌کرد.  دستان ظریف و لطیف ستاره را به دستش گرفت و بوسه باران کرد.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

چگونه در زندگی به آرامش برسیم؟

aramesh

🔹خداوند انسان‌ها را عاشق زیبایی آفریده است. اولین چیزی که هر انسانی را جذب می‌کند، زیبایی ظاهر است؛ اما دو نکته وجود دارد:

1⃣ زیبایی ظاهری، دوام ندارد و با گذر زمان یا حوادث مختلف از دست می‌رود.

2⃣ روحیه تنوع‌طلبی افراد باعث می‌شود، زیبایی تا مدت محدودی برای آن‌ها جذابیت داشته باشد.

🔸بسیاری از افراد سعی می‌کنند با استفاده از انواع مختلف لوازم آرایشی، زیبایی خود را تمدید یا تکمیل کنند. غافل از اینکه اخلاق خوب بسیار مؤثرتر از زیبایی ظاهر عمل می‌کند.

🔹فرد خوش اخلاق جایگاهش از چشم به قلب ارتقا پیدا می‌کند.

🔸زن و شوهرهایی که دنبال آرامش در زندگی هستند، بیش از زیبایی ظاهر باید برای زیبایی درونی و اخلاقی خود ارزش قائل باشند.

🔹اخلاق خوب باعث می‌شود، اصطکاک بین افراد کم شده و با گذشت، آرامش، صلح و صفا بین افراد خانواده برقرار شود.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

 

 

سوغات مامان

 

☘خانواده رضا به مشهد رفته بودند. ماشین میثم و موتور مهدی در حیاط جا خوش کرده بود. پدر، موقع رفتن خانه را اول به خدا و بعد به رضا سپرد. رضا از محبوبه خواهش کرد، چند روز بی نظمی در کارش را طاقت بیاورد و با رضا همراه شود. محبوبه تمام کارهایش را سریع انجام داد. همراه رضا به خانه پدری او رفت. 

 

🍃محبوبه روز آخر در خانه پدر رضا موقع شستن ظرف‌ها از خودش پرسید: «محبوبه خانوم سوغاتی چی می‌خوای برات بیارن؟»

دست سفیدش را زیر چانه زد. ابروهایش را بالا و پایین کرد: «والله، جونم برات بگه، اصلا توقعی ندارم. هیچی نمی‌خوام. »

 

🌸رضا از سرِ کار برگشت. با تعجب به محبوبه خیره شد: «محبوبه خانوم چی با خودت می‌گی؟ »

 

🍃محبوبه جا خورد. تند و تند بشقاب‌ها را آب کشید و گفت: «هیچی، هیچی... »

 

🌸 لبخندی روی لبان رضا نشست. گفت: « مطمئنم مامان برات یه سوغات خوب میاره. »

 

☘رضا و محبوبه با کمک هم برای مسافران ناهار پختند. غذا به موقع حاضر شد. خانواده رضا خسته راه و گرسنه برگشتند. بعد از خوردن غذا، رضا محبوبه را به خانه برگرداند و خودش برای انجام بقیه کارها به خانه پدری برگشت.

 

🌺پدر، چمدان را وسط اتاق گذاشت. مادر کنار آن روی زمین نشست. یکی یکی خریدها را از آن بیرون آورد. مرضیه نایلون‌های کوچک سفید را به دست او داد. مریم مسئول خرید سوغات، فقط برای پسرها و نوه‌ها خرید کرده بود. سوغات رضا و محبوبه، یک جفت جوراب و زیرپوشی مردانه، یک بسته نبات و بسته‌ای نقل گل محمدی بود. 

 

🍃آخر شب رضا خواست از خانه پدری بیرون برود که با صدای مادر برگشت: «عزیز دلم سوغاتت رو فراموش کردی... »

 

🌸- نه مادر، الان دیر وقته حتما محبوبه خوابه. میخوام وقتی ببرم که بیدار باشه.

 

☘افکار مختلف مثل خوره به جان رضا افتاد: «اگه به محبوبه بگم فقط به بچه‌ها سوغات دادن چه حالی میشه؟ غصه نمی‌خوره؟ نمی‌شکنه؟ حس نمی‌کنه بعد پونزده سال بچه‌دار نشدن با این کار تحقیرش کردن؟ از خانواده‌ام کینه تو دلش نمیره؟ نه من نمی‌ذارم .... »

 

🌺فردا رضا به بازار رفت. قواره چادر رنگی زیبایی خرید. نایلون سوغات را از مادر گرفت. از او خداحافظی کرد تا سوغات را به محبوبه برساند. چادر را درون نایلون سوغات گذاشت. چشمان محبوبه با دیدن پارچه چادری گرد شد. از رضا تشکر کرد. 

 

🍃رضا کنار او نشست: «فقط یادت باشه مامان گفته اصلا به هیچ کس نگی این چادری رو برات خریده. تازه گفته نیاز به تشکرم نداره. اونقدر تو این مدت به خاطر اونا اذیت شدی که این در قبالش هیچه. »

 

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

زندگی شیرین

zendegy

🍃 برای عذرخواهی همیشه پیشقدم شوید. زندگی خودتان است بیهوده تلخش نکنید.

👈 اگر مدتی از دلخوری بگذرد تبدیل به کینه می‌شود و راه آشتی کم کم بسته خواهد شد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

آتش

 

❄️ خیره به آسمان زرد و نارنجی بود، نسیم خنکی وزید، از سرمای آن کمی به خود لرزید، چشم هایش را بست. به یاد آورد روز های تلخ زندگی‌اش که تمامی نداشت. دلش تکرار آن روزهای خوش در کنار هم بودن را می‌خواست.

 

🔥سال گذشته، درست در همین روز در همین ساعت، در خانه و به فاصله یک اتاق از علی شش ساله‌اش خوابیده بود. خواب چنان چشم‌هایش را گرم کرده بود که گرما و دود را احساس نکرد؛ خستگی کار در مزرعه رمق از تنش برده بود. 

 

✨با سرفه و خس خس خودش از خواب بیدار شده بود. دود و آتش گرداگردش را گرفته بود. تلو تلوخوران به سمت در رفت؛ اما اژدهای هفت سر آتش زبانه کشید و تکه‌ای از سقف خانه را جلوی پایش بر زمین انداخت. اشک از چشم‌هایش جاری شد. فریاد زد: « علی! قربونت برم کجایی؟ » صدایی نشنید. گریه و سرفه نفسش را تنگ تر کرد. به هر سمت نگاه می‌کرد، آتش شعله می‌کشید و جلو می‌آمد. 

 

🌱پنجره شعله ور اتاق به یک باره ترکید. الهه جیغ کشید و دست‌هایش را سپر صورت کرد. لمس گرمایی روی بازوانش چشم‌های برهم فشرده‌اش را گشود. دیدن محمد قلب نا آرامش را لحظه‌ای آرام کرد. محمد پتویی بر سر او کشید و میان بازوانش او را به سمت پنجره هدایت کرد. الهه یکدفعه ایستاد، گفت: « علی رو اول برو نجات بده، بچم تنهاست، میترسه.» 

 

🍃محمد آب گلویش را قورت داد، خیره به چشمان لرزان الهه محکم گفت: « بر می‌گردم و میارمش.» به محض اینکه از میان شعله های آتش خارج شدند. محمد به درون خانه شعله ور برگشت. رفتنی که دیگر بازگشتن نداشت.

 

✨خانه پر از محبّت ، پر از عشق ، پر از خنده شان ، در آن عصر شوم در آتش خاکستر شد. آتشی که علاوه بر خانه ، خانواده‌اش را هم در خود بلعید. 

 

🌱بیش از هزاران بار آرزو کرد که ای کاش همسرش یا فرزندش زنده بودند و او نبود. ای کاش محمد به جای او علی کوچکش را نجات داده بود.  

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

قدر یکدیگر بدانید

ghadr

✅ اول و آخر زندگی‌تان فقط همسرتان برایتان می‌ماند، نه بچه‌ها، نه پدر و مادر... بچه‌ها بعد از مدتی ازدواج خواهند کرد و پدر و مادرتان برای همیشه در کنارتان نمی‌مانند، پس همیشه هوای همسرتان را داشته باشید.

🔘 اگر همسرتان دوستتان باشد، دنیا دشمنتان باشد زندگیتان پابرجاست؛ ولی اگر همه دنیا دوستتان باشد شوهرتان دشمن‌تان باشد، فایده ندارد. راه آرامش را در زندگی بر خود بسته‌اید.

✅ بنابراین قدر یکدیگر را بدانید. آن وقت است که نگاه رحمت الهی روزیتان خواهد شد. زن و شوهر در کنار یکدیگر راه پیشرفت و سعادت را خواهند پیمود.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تو هم بدهی داری؟

siyah

🍃درباره بدهی های خردش نسبت به کاسب ها حساس بود و همیشه آن ها را روی کاغذهای کوچکی می نوشت و کنار مانیتور می چسباند که اگر عمرش به دنیا نبود، من از آنها مطلع باشم و پرداخت شان کنم.

🍃آن روز ناهار خیلی دیر آمد خانه. من باید می رفتم کلاس. گفت بگذار لباس هایم را عوض کنم و برسانمت. سوار موتور از کوچه که رد می شدیم، مغازه ای را نشان داد و گفت: عزیزم! به این مغازه پانصد تومان بابت تنظیم باد لاستیک موتور بدهکاریم. پول خرد نداشتم. الان هم که بسته است. یادت باشد سری بعد که از اینجا رد شدیم، پرداختش کنیم.
گفتم: چشم! می نویسمش کنار بدهی های خرد که همه را یکجا پرداخت کنیم.

📚 یادت باشد؛ شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی به روایت همسر شهید، مصاحبه و باز نویسی:رقیه ملا حسینی،ص۱۴۷

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

خرابه‌های هول‌انگیز

 

 

🚢 کشتی غرق شد . آب او را به ساحل برد. بهوش که آمد خود را در جزیره‌ای دوراُفتاده دید. لباس‌های تنش را نگاه کرد همان‌ها که ناخدای کشتی به او هدیه داده بود. اطرافش را با دقت زیرنظر گذراند. به جز وسایلی که آب با خود آورده بود، کس دیگری را در آن جا ندید. می‌خواست بلند شود بدنش درد می‌کرد. کمی دورتر از خود عصایی را دید که آب آن را با خود به ساحل آورده بود. خودش را به عصا رساند به آن تکیه داد و به هر سختی بود روی پای خود ایستاد. باید خود را به جایی می‌رساند تا شب در امان باشد. 

 

🏞 از وسط جزیره با ترس و لرز عبور کرد. عصر شده بود و او هنوز در حال راه رفتن بود. جزیره به انتها رسید و از راه دور چشمش به قلعه‌ای اُفتاد که میان خرابه‌های هول‌انگیزی بود. چاره‌ای نداشت باید خود را به قلعه می‌رساند. هر قدم که برمی‌داشت کوهی از سنگینی بر تمام وجودش می‌نشست. درد از مغز استخوان سرش به کف پایش کشیده می‌‌شد. وارد قلعه شد. دیوارهای قلعه تَرک برداشته بود. سقف آن هم در حال فروریختن بود. به دیوار تکیه داد و عصا را کناری گذاشت. چشمان خسته‌اش روی هم آمد. 

 

💥بعد از مدتی، از سر و صداهای اطرافش بیدار شد. چشمانش از دیدن صحنه روبرویش گشاد شد. اشباح و ارواحی را می‌دید که هر کدام به کاری مشغولند. یکی از روح‌ها که متوجه بیداری او شد، خود را به سرعت به او رساند تا زودتر از دیگران او را به تسخیر خود درآورد. پیرمرد که متوجه نقشه شیطانی او شد، عصای خود را برداشت و آن را محکم به سر آن روح زد؛ ولی عصا از وسط بدن آن روح گذشت به او آسیبی نرساند. بقیه روح‌ها هم نگاهشان به سوی او کشیده شد. همه با نگاه و خنده تمسخرآمیز و شیطانی به سوی او آمدند. خنده‌های آن‌ها در ساختمان قلعه پیچید و ترس بیشتری به دل او انداخت. 

 

🌺 کاری از دستش برنمی‌آمد. شروع به جیغ زدن کرد، که با تکان‌های شانه‌هایش چشمان خود را باز کرد. عرق از پیشانی و صورتش راه اُفتاده و بدنش یخ کرده و در حال لرزیدن بود. همسرش را دید که با لیوانی به دست، بالای سر او نشسته و می‌گفت: «چیزی نیست انگار خواب بد دیدی»

 

☘پیرمرد به اطرافش نگاه کرد و نفس راحتی کشید. خوشحال شد که همه آن‌ها خوابی بیش نبود.

 

🌸- پاشو پاشو ! کمی آب بخور حالت خوب شه.

 

🍃پیرمرد به مهربانی زنش خندید و همراه با گرفتن لیوان آب، قربان صدقه‌اش رفت.

صورت پیرزن سرخ شده بود. کف دست راستش را بر پشت دست چپ زد. لبهایش را به دندان گرفت: « اِوا خاک تو سرم، نکنه جن زده شدی ؟!» پیرمرد امّا همچنان می‌خندید و قربان صدقه می‌رفت.

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte