تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می ‏کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدری نگران هستیم ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالیست.

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادر» ثبت شده است

بهشت زیر پای مادران است

حضرت زهرا سلام الله علیها می فرمایند :«الْزَمْ رِجْلَها، فَإنَّ الْجَنَّةَ تَحْتَ أقْدامِها، و الْزَمْ رِجْلَها فَثَمَّ الْجَنَّهَ؛

همیشه در خدمت مادر و پای بند او باش، چون بهشت زیر پای مادران است; و نتیجه آن نعمت های بهشتی خواهد بود.

کنزل العمّال، جلد ۱۶، صفحه ۴۶۲

 

@tanha_rahe_narafte

بغض مادر

مادربزرگ از وقتی همراه زندگیش را از دست داد خیلی تنها و دل نازک شده بود. دوست داشت همه به او توجه کنند. از ترس تنهایی هر چند وقت یک بار مجبور بود در خانه دختر و پسرهایش زندگی کند. مرتب غصه می‌خورد، فکر می کرد سربار دیگران شده است. 

روزی به خانه احمد، پسر بزرگش رفت. وقتی وارد خانه شد، احمد مشغول گوشی بازی بود. بدون اینکه سرش را بلند کند یا از جایش بلند شود، سلامی زورکی به مادرش دادمادر با بغض نوه هایش را در آغوش کشید. مشغول بازی با بچه ها شد.

وقت شام احمد داد زد: «ای بابا، مادر بیا سر سفره، نباید که هر دفعه بیام تعارفت کنم. چرا مثل بچه ها برخورد میکنی؟»

احترام به مادر

 

مجید فوق العاده هوای مادرش را داشت. یکی از دلایلی که او را از فکر تحصیل در خارج از کشور منصرف ساخت، رسیدگی به پدر و مادرش بود.

وقتی مادرش را می دید، دست و پایش را می بوسید. موقع غذا خوردن، اول لقمه در دهان مادرش می گذاشت، سپس خودش غذا می خورد.

سر کلاس درس، تنهاترین تماسی را که جواب می داد، تماس مادرش بود و خیلی راحت با او ترکی صحبت می کرد.

مادرش دو سال مریض بود. اگر کار بیمارستان مادرش پیش می آمد، همه می دانستند که همه قرارهایش منحل می شود. روزی قرار بود با فرد مهمی دیداری داشته باشیم، به خاطر کار مادرش زنگ زد و عذرخواهی کرد.

 

شهید علم؛ دانشمند شهید دکتر مجید شهریاری در آینه خاطرات،صفحه ۳۲

 

@tanha_rahe_narafte

نخ تسبیح

مادرها شبیه

نخ تسبیح می مانند

به نسبت دانه ها

کمتر خودنمایی می کنند.

خدایا

نخ هیچ تسبیحی

پاره نشود.

 

@tanha_rahe_narafte

لبخند مادر

لبخند مادر

روز من،
به جای طلوع خورشید،
با لبخند مادرم شروع می شود.
مادرم لبخندت
جاودانه

 

@tanha_rahe_narafte

آیا می توانی مانندش را بیاوری؟

مادر

مادر

همانند سوره ای از قرآن است ...
که هیچ کس ...
حتی نمی تواند برایت ...
مانندش را ...
بیاورد.

 

@tanha_rahe_narafte

آغوش مادر

فرزندپروری

بهترین روش تربیت فرزند، این است که در آغوش مادر و با استفاده از مهر و محبّت او پرورش پیدا کند.


بیانات مقام معظم رهبری؛ ۷۵/۱۲/۲۰

 

@tanha_rahe_narafte

مادر من را دوست ندارد

دست پسرش را با تندی گرفت و با فشار و زور به طرف اتاق کشاند. در کمد لباس را باز کرد تا لباس مناسبی پیدا کند. پسرش با ترس و دلهره و حالت بغض مانندی به او نگاه می کرد. عرق پیشانی اش به راه افتاده بود. هر وقت دچار استرس می شد این حالت برایش پیش می آمد. همیشه مادرش با تندی با او برخورد می کرد. او هم با خودش می گفت: مادر من را دوست ندارد. وقتی هم می دید کاری از دستش برنمی آید برای اینکه ناراحتی اش را نشان بدهد لج می کرد؛ اما باز هم مادرش او را درک نمی کرد و بیشتر عصبانی می شد.

 

لباس آبی آسمانی را از کمد بیرون آورد به پسرش گفت: همین را می پوشی و الا هر چه دیدی از چشم خودت دیدی. زود باش می خواهیم برویم بیرون.

 

اینبار هم مادرش با تندی و عصبانیت با او برخورد کرد. دیگر به این تندی هایش عادت کرده بود. او این لباس را دوست نداشت چون عاشق پرسپولیس و قرمز بود؛ ولی هر دفعه با اجبار مادر این لباس را می  پوشید و دوستانش مسخره اش می کردندبه خانه دوستش که رسید پسرش را با اخم نگاه کرد و گفت: حواست باشد آبروی من را نبری! یک پسر هم سن و سال تو دارد مبادا دعوا کنی!

 

بعد از زنگ زدن، دوستش با خوشرویی و لبخندی بر لب، در را برایشان باز کرد و خوش آمد گفت. بعد هم به پسرش نگاه کرد و گفت: ما شاءالله چه بزرگ شدی محمد. خاله را یادت هست چند بار با پسرم علی، خانه شما آمدیم. از وقتی علی شنیده که تو می آیی ماشین هایش را به ردیف گذاشته است تا با تو بازی کند بدو برو پیشش خاله جان.

 

مادرش گفت: محمد یادت باشد چه چیزی به تو گفتم.

 

سعیده جان بگذار راحت باشند. چه خوب شد آمدی دلم برایت تنگ شده بود. حالت که خوب است؟

 

- زهرا جان مگر این بچه حالی برایم گذاشته است؟!

 

- سعیده جان ناشکری نکن پسر به این خوبی!

 

- زهرا ظاهرش رو نبین چنان لجباز و یکدنده است که اعصابی برایم نمانده است.

 

- بر فرض که لجباز است تو برای درمان لجبازی اش چه کردی؟

 

میم مثل مادر

با صدای مردانه لرزانش از پشت تلفن گفت: مامان من هرچی دارم از شما دارم. یادتون نره دعا کنید.إن شاءالله که با خبرای خوب میایم پیشتون. خداحافظ.

 مادر، مثل همیشه قربان صدقه هایش را با دعا همراه و خداحافظی کرد. گوشی خاکستری رنگ تلفن را سر جایش گذاشت. با لبخند ملیحی که گوشه ی لبش نشسته بود و افتادگی گونه هایش را محو کرده بود، گره سیم تلفن پیچ خورده را باز کرد. با خودش گفت: هر قدرم بزرگ بشن بازم اخلاق بچگی شون رو دارن. ماشاءالله برا خودش مردی شده با قد رشید دو متری و ریش و سبیل های تک وتوک سفید شده اش.اما بازم کارش که لنگ شد و دلش به استرس و اضطراب افتاد، بهم زنگ زده تا دعاش کنم. خداکنه پایان نامه دکتراش رو خوب دفاع کنه.  الهی پیر بشن و غمشون رو نبینم.

بساط جانمازش را زودتر از اذان پهن کرد. چادر نماز سفیدش را روی سر انداخت. رو به قبله نشست. زیر لب آرام زمزمه کرد: خدایا! قربون همه لطف و نعمتات بشم. مادرم کردی و مقامم رو بالا بردی. دعاشون می کنم و ازت می خوام خواسته ام رو رد نکنی. بحق لطف و کرم بیشمارت

 بعد از نماز و تعقیبات بلند شد. آرام آرام دست به دیوار و با نادیده گرفتن درد پایش، خرت و پرت های اضافی اتاقش را جمع کرد. می دانست شب مهمان خواهد داشت و خنده های نوه هایش خانه را پر خواهد کرد. جارو کشید. گرد از روی وسایل خانه گرفت. با دلی روشن و چشمانی امیدوار خورشتش را بار گذاشت. دلش قرص بود که دعایش رد نمی شود.

 

@tanha_rahe_narafte

مادر

کناره پنجره نشسته بود و به ستاره های درخشانی که به او چشمک می زدند،

نگاه می کرد. شب را دوست داشت. چرا که یک حس آرامش به او هدیه می کرد.

 

به یاد روزهای خوش کودکی اش افتاد که مادر قربان صدقه اش می رفت. تا جایی

که همیشه هوای او را بیشتر از پسرها داشت. وقتی هم آن ها اعتراض می کردند، کلی

روایت و حدیث می آورد که دختر مثل گل است. حساس و لطیف. از گل کمتر

نباید به او گفت. حتی اول هدیه او را می داد و بعد به سراغ برادرانش می رفت.

 

چه روزهای شیرینی بود آن روزها، با این حرف های مادر احساس خوشایندی

به او دست می داد. وقتی هم که مادر به زیبایی صدایش می کرد قند توی دلش

آب می شد. دخترکم، نازنینکم ... یک حس شادی و شعف به او دست می داد.

خدا او را ببخشد با اینکه صدای مادر را می شنید؛ اما  جواب مادر را دیر می داد.

دوست داشت آن شادی ادامه داشته باشد.