تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید بابایی» ثبت شده است

آیا عشق به رهبر ما شبیه شهداست؟!

esgh be rahbar

 

🌸 شهید بزرگوار احمد کشوری، ایمان و عشق به خدا و اهل‌بیت علیهم‌السلام را جرعه جرعه از سینه مادری تغذیه کردند که ‌خود او، از ‌ای‍م‍‍ان‌ و ق‍درت‌ روح‍‍ی‌ بالایی برخوردار بودند. ‌

🌹بعد از انقلاب وقتی برای امام رحمه‌الله‌علیه کسالت قلبی پیش آمده بود، شهید کشوری در سفر بود. در راه، وقتی این خبر را شنید، از ناراحتی ماشین را کنار جاده نگه داشت و می‌گریست. وقتی به تهران رسید، به بیمارستان رفت و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد.۱

🌺در بزرگی مادر شهید ه‍م‍ی‍ن‌ ب‍س‌ ک‍ه‌ ‌ه‍ن‍گ‍‍ام‌ دف‍ن‌ فرزندش، در ح‍‍ال‍‍ی‌ ک‍ه‌ ‌ع‍ک‍س‌ ‌او را م‍‍ی‌ب‍وس‍ی‍د، پ‍رچ‍م‌ ج‍م‍‍ه‍وری‌ ‌اس‍لام‍‍ی‌ ‌ای‍ران‌ را ک‍ه‌ ب‍‍ا دس‍ت‌ خ‍ود دوخ‍ت‍ه‌ ب‍ود، ب‍ر س‍ر م‍زار ف‍رزن‍د ‌آوی‍خ‍ت‌ و ف‍ری‍‍اد زد: «اح‍س‍ن‍ت‌ پ‍س‍رم‌، ‌اح‍س‍ن‍ت‌.»۲

🗞۱. روزنامه کیهان، چهار‌شنبه ۱۸‌شهریور ۱۳۹۴، شماره ۲۱۱۵۳
🗞۲. روزنامه کیهان، یک‌شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، شماره ۲۱۹۷۰

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

خرید سوغاتی

sakht iran

 

 

🌹عباس به تقویت تولید ملی اهمیت می‌داد. از دوره خلبانی آمریکا که برگشت، برای هیچ‌کس سوغاتی نیاورده بود. ساکش را که باز کرد. داخلش قرآن بود و مفاتیح و نهج البلاغه و لوازم معمولی زندگی‌اش.

🌱حج هم که رفتم، توصیه کرد خودم را با خرید مشغول نکنم. فقط یک چیز برای دل خوش کردن بچه‌ها بیاورم.

📚آسمان؛ بابائی به روایت همسر شهید، نویسنده: علی مرج، صفحات ۴۱ و ۱۹

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

بعد از گناه کردن چه احساسی داری؟

gonah

 

 

🌹شهید بابایی و مراسم جشن سالگرد عروسی
یک از هم کاران عباس دعوت مان کرده بود مهمانی. سال گرد ازدواج شان بود. گفته بود آدم های زیادی نمی آیند، همین آشناها هستند.
وارد کوچه که شدیم، پر از ماشین بود. گفتیم شاید مهمانان همسایه ها هستند. وقتی وارد شدیم غوغایی بود. از سبک مهمانی های آن موقع، زن و مرد با هم می رقصیدند. سر میزها مشروب هم بودو … .

🌱نتواستیم زیاد طاقت بیاوریم. زدیم بیرون. در راه عباس بغض کرده بود. وقتی رسیدیم خانه بغضش ترکید. بلند بلند گریه می کرد و سرش را به در و دیوار می کوبید.
می گفت: امشب را چه طوری باید جبران کنم. قرآن را باز کرد و تا صبح قرآن خواند.

📚آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، نویسنده: علی مرج، ص ۲۵

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

به مقدسات چقدر احترام میذاری؟

motahari

 

🌹ما از بچگی این را دیدیم که از نظر ایشان [مرحوم پدر خودمان]، آن چه که مربوط به دین و مذهب بود، در نهایت احترام بود. نماز یک حقیقت محترم، بلکه محترم‌ترین حقیقت‌ها بود. ما حس می کردیم ماه رمضان که می‌آید، واقعا یک امر قابل احترام می آید. یک امر می‌آید که دارد استقبال می‌شود.

📚 قله پارسایی، ص۱۰۷، در احوالات شیخ محمدحسین مطهری، پدر شهید مطهری، به نقل از شهید مطهری.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

خونه بزرگ داری یا کوچک؟

babaii

 

🌱عباس یک روز آمد خانه و گفت: باید خانه مان را عوض کنیم. یکی از پرسنل نیروی هوایی را دیده بود که با هشت تا بچه در یک خانه دو اتاقه زندگی می کرد و ما دو بچه داشتیم با خانه بزرگ.

 

آدرس را داده بود به آن آقا و رفته بود. طرف وقتی فهمید که خانه خانه فرمانده پایگاه است، زیر بار نمی رفت. با اصرار عباس تسلیم شد.

 

📚آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، نویسنده: علی مرج، ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: ۱۳۹۱- سیزدهم؛ ص۳۰

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

بین مردم چه لباسی می پوشی؟

🌹عباس اهل ارتباط با بدنه مردم بود. وقتی دزفول بودیم، برای گشت و گذار اطراف شهر، زیاد می رفتیم. شوش دانیال و سبز قبا. دوستانی هم از روستاهای اطراف پیدا کرده بودیم و از آنها لبنیات محلی می خریدیم.

🍃اصفهان هم که بودیم عادت رفت و آمد با روستائیان اطراف را داشت. استامبولی پلو ی مان را بر می داشتیم و می رفتیم د رجمع آن ها. اصرار داشت ساده ساده بپوشم تا آنها تفاوتی بین ما و خودشان احساس نکنند.

📚آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، نویسنده: علی مرج،  صفحات ۳۳ و ۲۵٫

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

به فکر دوستان دخترت هم هستی؟

🌹دخترش گفت بابا! برایم ساعت می‌خری؟
عباس گفت: می‌خرم. به شرط اینکه فقط در خانه بپوشی‌اش. ممکن است در مدرسه جزو اولین نفراتی باشی که ساعت دارند. آن وقت بقیه بچه‌ها چه کنند؟

📚 آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، نویسنده: علی مرج، صفحه ۳۳-۳۲

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

میوه‌ی گرانقیمت می‌خری؟

🌺عباس میوه‌هایی را که معمولا در دسترس همه نبود، نمی‌خورد.

🌿می‌گفتم: قوت دارد بخور.
می‌گفت: قوت را می‌خواهم چه کار؟ من ورزش کارم. چطور موزی را بخورم که گیر مردم نمی‌آید.

🍀بعد صدایش را تغییر می‌داد و آمیخته با شوخی می‌گفت: مگر تو مرا نشناختی زن.

🍎میوه را که بر می‌داشت بخورد، کلی در دستش می‌چرخاند و براندازش می‌کرد و می‌گفت: سبحان الله.
تا کلی نگاه‌شان نمی‌کرد، نمی‌خورد.

📚آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، نویسنده: علی مرج، صفحه ۲۸

 

@tanha_rahe_narafte

فقط یک نوع غذا

🌺 اگر مهمان با دعوت آمده بود، سفارش می کرد فقط یک نوع غذا درست کنم و اگر ناخوانده هم بود، می گفت هر چه که خودمان داریم، باهم می خوریم حتی اگر نان و ماست باشد.

🌸یک شب مهمان داشتیم رفت بیرون تا میوه بخرد. برگشتنی دیدم که سیب های کوچک و پلاسیده خریده بود.

🌷گفتم: عباس! این ها چیست که خریده ای؟ با چه رویی اینها را جلوی مهمان بگذاریم.

🌱می گفت: بالام جان! چه فرقی می کند، پوستش را بکنی همه شان شکل هم اند.

🌟دیده بود که پیرمردی بساط کرده و کسی سیب هایش را نمی خرد.. همه را خریده بود. 

📚آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، نویسنده: علی مرج، صص ۲۸-۲۷

tanha_rahe_narafte@

آیا حواسمان به نداشته های دیگران هست؟

 


✨آیا حواسمان به نداشته‌های دیگران هست؟

🌸(شهید عباس بابایی)از سر کار که آمد، کارتن بسته تلویزیون رنگی وسط اتاق بود و بچه ها لحظه شماری می کردند که پدر بازش کند. اهدایی یکی از مقامات بود.
 
☘رسیده نرسیده نشست با بچه ها به بازی. گرما گرم بازی که بودند بهشان گفت: بچه ها! الان بچه هایی هستند که نه پدر دارند نه تلویزیون رنگی. شما که پدر دارید بگذارید تلویزیون را بدهیم به آنها.

🌟ساعتی بعد صدای خنده و بازی بچه ها با پدر و تلویزیون سیاه سفید شان در هم آمیخته بود.

📚آسمان؛ بابائی به روایت همسر شهید، علی مرج،ص۳۲

 

tanha_rahe_narafte@