تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

۱۰۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «به قلم ترنم» ثبت شده است

بهانه رویش گل‌ها

gol

 

 

✨محمد بر دست آمنه می‌درخشد. دختر پاک قبیله در فراق عبدالله با دردانه‌اش انس می‌گیرد.

🌺محمد می‌شود بهانه‌ی رویش گل‌ها و عطر خوبش،  در مشام دنیا می‌پیچد.

🦋حلیمه آرام آرام با عشق،  شیره‌ی جان در کام او می‌ریزد و دنیا دنیا عشق، تجربه می‌کند.

💫او محمد است و قرار است رسولی باشد که سخت است غم‌های مؤمنین بر او و برای نجاتشان سخت علاقه‌مند است.

💐خوش آمدی یا رسول الله💐

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تجدید بیعت

tajdid

 

امروز زیر سایه‌ی عنایت ولی،
زیر سایه‌ی مولای‌مان مهدی،
بیعتت را تجدید کرده‌ای؟
به امام زمانت با گفتار، رفتار و عمل گفته‌ای:

سلام، صبح بخیر

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

ازدحام

 

🍃صدای همهمه و شلوغی بازار، معصومه را گیج کرده بود. جلوی یک اسباب بازی فروشی با عروسکهای نقلی وخمیری ایستاده و در خیالش عروسک را می خواباند. ناگهان به پشت سرش نگاه میکند. انگار هرگز مادری نداشته و تا ابد هم کسی سراغش نخواهد آمد.

🌸 معصومه آرام و بی‌صدا اشک ریخت ودنبال مادرش گشت.

🌺ملیحه  میان مردم با قدم‌های تند رد می‌شد و به اطرافش عقابگونه سرک می‌کشید تا معصومه را بیابد، یکدفعه در اثر بخورد با چیزی روی زمین افتاد. صدای گریه‌‌ی آشنایی درد پا و زوق زوق دستش را از یادش برد و به صاحب صدا نگاه کرد.  

☘️با دیدن معصومه، ضربه ای محکم بر کمر معصومه  کوبید و صدای گریه اش را بلند تر کرد.

🌺_کجایی  دخترک سر به هوا، چقدر گفتم تکون نخور از پیشم؟

 ☘️ با گوش‌اش تماس گرفت: « زهره! پیداش شد. امان از دست این بچه ها.  به خدا یکیش هم زیاده. نری باز جوگیر شی یکی دیگه بیاری ها. »

🌸دست معصومه را در میان دستهایش گرفت و با خود کشید. معصومه همچون بادبادکی  به راست و چپ رفته و به دیگران می‌خورد.

🍃 اشکهایش روی صورتش رگباری می‌بارید؛ اما ملیحه در پی منصرف کردن زهره از آوردن بچه دوم رگباری حرف می‌زد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

بهار جان‌ها

🌺کلیپ بهارجان ها 🌺

 

🌷سلام بر مولای خوبی‌ها


🌷سلام بر تویی که بهار جان‌ها هستی.


🌷صبح دل انگیز پاییز با تو خوش می‌شود.


🌷صبحت بخیر مولای خوبم

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

خورشید وماه

 

🍃چهار نفر دورش حلقه زده و به‌ لب‌هایش خیره بودند. قلم در دست‌هایشان با هر کلمه خارج شده از لبان او روی کاغذ می‌دوید. صدایی جز صدای او را نمی‌شنیدند.

☘️ او لحظه‌ای سکوت کرد. همه با سکوتش، دنبال نگاهش قدم زدند.  پرده‌ی گوشه اتاق کنار رفته بود. کودکی که انگار درخشش صورتش را از چهره ماه پدر، به ارث برده بود، آرام و وزین به سمت پدر رفت.  

 🌸گرم و بلند سلام کرد.  گل لبخند روی لبهای پدر، جوانه زد. آرام او را روی زانوانش  نشاند و انگشتانش را نوازش  کرد.  برق نگاهش را از فرزندش گرفت و رو به جمع گفت:«این امام شما بعد از من و جانشین من در میان شماست. فرمان او را اطاعت کنید و پس از من اختلاف نکنید که در این صورت هلاک می‌شوید و دینتان تباه می‌گردد.»

🌺باد لای گیسوان اباصالح المهدی عجل‌الله‌فرجه پیچید.دست مهربان امام حسن عسگری لای تابهای موهای اباصالح،راهش را گم کرد.
جمعیت ،مست از تماشای ماه در دامان خورشید، گوش جان به توصیه های او  سپردند.

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

قفل

 

 

 🌸از در ودیوار صداهای ترسناک گاه وبیگاه می آمد، جلال با ظاهر مرتب و اتو کشیده هراسناک به در و دیوار نگاه کرد. دهانش از ترس وتعجب بازمانده بود. 

 

🍃همینطور که قدم میزد، نظرش به دیواری جلب شد با عصای نقره ای رنگش چند باری به دیوار کوبید. اما چیزی دستگیرش نشد. خواست دور بزند و وارد اتاق شود، ناگهان یک خانومی با لباس کادر بیمارستان روانی، عصای جلال را طوری که بخواهد او را با خود همراه کند، گرفت و با خود کشید: «کجا حاجی. بیا بریم اتاق خودت. »

 

☘جلال نمی دانست آنجا چه می‌کند. اصواتی از گلویش خارج کرد اما پرستار چیزی متوجه نشد.

 

🌺خانم پرستار با قامت متوسط ومانتوی سفید رنگش دوباره او را کشید. عاقبت جلال نگاه خیره به عصای کوبنده بر دیوارش را برداشت و همراه زن به سمت طبقه ی بالا رفت. 

 

🍃جلال در سکوت، عباس همسایه ی دوسال پیششان را دید دور خودش می چرخید وفریاد میزد:«عروسی عروسی» 

 

☘جلال دلش به حال عباس سوخت. عباس هنوز هم لاغر و فرتوت بود. دستها وگردنش می لرزید. یاد آخرین باری افتادکه او را شاداب دیده بود. دو روز قبل از حادثه، قبل آنکه عباس موقع تنظیم کولر از بالای پشت بام، با مغز بر زمین بخورد وبشود آنچه شد. 

 

🌸پرستار با چند ضربه ی عصا، جلال را به خود آورد: «میای بابا؟ بیا اتاق قشنگت وهم اتاقیاتو ببین. »

 

🌺پاهای جلال به راه افتادند، پرستار در آبی اتاق را با پا باز کرد وبه حاج حسن که ساکت و آرام از پنجره ی کوتاه اتاق ، به درختان پیر حیاط، خیره شده بود، کلی انرژی مثبت تحویل داد: « سلام حاج حسن. درختا امروز چه فرقی کردن؟ »

 

☘اما حاج حسن دریک سکوت عجیب فقط برگشت و با اشک پای چشم به صورت پرستار خیره ماند. 

 

🍃پرستار همینطور که تشک را مرتب می‌کرد گفت:«بیا حاج حسن برات یه مهمون آوردیم، تای خودت، بعد با لبخند و حسرت گفت، کسی چه میدونه شایدم کلی حرف باهم داشته باشید.» بعد لحظه ای در چشمهای عسلی و بی فروغ جلال خیره ماند و گفت:«آخه چی شده بابا. من که خوب میدونم یه چیزی شده این حالته. من می‌فهمم که تو با بقیه فرق داری. فقط باید لباتو ازهم بازکنی و حرف بزنی تا کلید این قفل باز بشه.» 

 

🌸بعد با التماس گفت:«حرف بزن بابا حرف بزن.» ؛ اما جلال بازهم نتوانست لب از لب بازکند و از شبی بگوید که پسرش، اول به او حمله کرد و بعد همسرش، انیس عزیزش را با بالشت خفه کرد؛ اما جلال که به خیال پسرش مرده بود، به خاطر شوک، از حرکت پسری که امیدها به او داشت، هرگز حرف نزد. پسرش بعد زدن آنها با اموال نقد شده شان برای زندگی در خارج گریخته بود.

 

🌺 همه سکوت جلال را به خاطر فراق زنش دانسته بودند و حالا او در بیمارستان روانی بستری شده بود.

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

خورشید ایران زمین

emam reaz

 

✨سلام صبحت بخیر خورشید ایران زمین

 

تابش پر نور خورشید ضریحت هر صبح بر تن کشورمان، عشق می‌بارد و مهربانی.

 

🌼سلام خورشید هشتم

السلام علیک یا غریب الغرباء

 

tanha_rahe_narafte@

پذیرایی

 

🍃هرچه فکر می کرد چگونه در خانه اش برنامه ای برگزار کند. با چه وسایلی از مهمان های احتمالی اش، پذیرایی کند، اعصاب او را به هم می ریخت و ذهنش او را یاری نمی‌کرد.

 

☘️تصویر ظرفهای رنگ به رنگ و پذیرایی های مختلف و رنگارنگ از حلوا و آش گرفته تا انواع و اقسام پذیرایی‌های کذایی که حتی کرونا هم نتوانسته بود، کمی از آن ها کم کند،از قاب ذهنش می گذشت و جیب خالی شوهر، آه را از نهاد او بلند می کرد. 

 

🌺می دانست هرکدام از اقوامش اگر مراسم بگیرند، ده ها برابر او ریخت و پاش خواهند کرد؛ اما اینبار می خواست مثل هرسال حسرت زده نماند و روضه را هرطور هست برگزار کند.

 با همسرش قرار گذاشت کم خرج و پرشکوه برگزار کند.

 

🍃هیچ پرچمی نخرید از دوستانش چند پرچم قرض کرد و به دیوار زد. چادرهای کهنه اش را روی دیوارها کشید و در هر حرکتی، با امامش سخن می گفت: «مولای من، این قلیل را از ما بپذیر.»

 

☘️برای پذیرایی هم یک بسته نقل خرید تا کنار چایی، عطش را از لب های عاشقان تشنه کام کربلا، بزداید. بالاخره در کمال آرامش و سادگی سه روز روضه را در حیاط برگزار کرد. 

 

🌺روز آخر مراسم که به پایان رسید، مادر ومادر شوهرش هم زمان سراغش آمدند. منتظر شد تا گلایه ای از پذیرایی یا فرش کهنه ای که به خاطر کرونا، در حیاط پهن کرده بود، بشنود؛ اما در کمال ناباوری، مادر و مادر شوهرش، هم زمان، از سلیقه و خوش طعمی چای و نظم پذیرایی و بلاغت سخنران، تشکر کردند. 

 

🍃مادر همسرش که رفت، مادرش آرام روی شانه اش زد و گفت: «تو که حیاط داری و این قدر خوب مدیریت می کنی اجازه می دی منم باهزینه ی خودم، اینجا روضه بگیرم؟! » 

 

☘️چشم هایش از تعجب گرد شد اما از تکاپو نیفتاد: «حتما مامان جان اصلا چرا به خرج شما، خودم...»  

 

🌺اما مادرش نگذاشت جمله اش را تمام کند: «نه دیگر همین زحمتش برایت بسه و البته ثوابش. خدا خیرت بده دختر خوبم.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

مهربانی

mehrbani

 

 

 ✅ پدر و مادرها محتاج مهربانی ما نیستند آنها پیش از آنکه با ایشان مهربانی کنیم، خالصانه ترین محبتها را نثارمان می‌کنند.

 

🔘 اگر ما احساس منت و آزار داریم، حواسمان باشد این ما هستیم که از محبت به آنها در این دنیا وآن دنیا سود می کنیم. 

 

✅ پس برای خودمان هم که شده، با آنها مهربانتر باشیمــ. 

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

چی بخریم؟

 

☘محسن همراه پدر و مادرش برای خرید لباس وارد مغازه‌ای شدند، پدرش موقع خرید لباس به فروشنده گفت: «آخه برادر من،وقتی این همه جنس ایرانی وجود داره، برای چی مشابه خارجیش رو میاری؟ اگه شما نیاوری، مردم هم نمی خوان. مگه شما نمی‌بینی کارگرها بیکارن؟»

 

🌸مرد فروشنده نیشخندی زد: «مردم براشون مهمه قیافه‌ی لباس خوب باشه اما لباسهای ایرانی این‌طور نیستن. »

 

🍃محسن دید که پدرش لبخندی زد و گفت: «شما تصمیم بگیر،اراده کن که جنس ایرانی بخری، خودم برات تولید کننده هایی که لباس قشنگ تولید کنن، پیدا میکنم. »

 

🌺مادر محسن به چشم‌های سرگردان محسن لبخند زد. پدر کارت پرداخت را از فروشنده پس گرفت. پاکت خرید لباس را برداشت و به همراه محسن ومادرش از مغازه خارج شدند.

 

☘محسن همین‌طور که به مغازه های اطراف نگاه و دست پدرش را به گرمی فشار می‌داد، پرسید: « بابا جون چرا نباید جنس خارجی بفروشه؟»

 

🌸- این آقا بیشتر جنس‌های مغازش خارجی و تولید چین و ترکیه بود. ازش خواستم کنارش جنس ایرانی هم بیاره.

 

☘- مگه چه فرقی می‌کنه؟

 

🌺- خب پسر گلم هر وقت یه لباس یا هر جنس ایرانی به فروش میرسه همه‌ی کسانی که تو ساخت اون وسیله، دخیل بوده‌اند هم برای آنها ایجاد کار میشه، هم کارخونه‌ها، هم نخ، هم پارچه، میشه ایرانی. این یعنی همسایه‌های ما دیگه بیکار نمی‌مونن و جواد آقا، شوهر خاله ات محسن پسر عمه ات، همه می‌تونن سرکار برن وحقوق بگیرن‌.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte