تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

۱۸۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «به قلم افراگل» ثبت شده است

صبح به خیر، زندگی

 

sabk

صبح به خیر، همدلان و همراهان همیشگی

🕊 پرندگان، با آواز عاشقانه برایتان ترنم شادی می‌خوانند.
خورشید، بال های نور و روشنایی را بر سر شما پهن می‌کند.
آسمان، سقف بلند و وسیعی ست؛ تا در سایه آن دل بزرگ و دریایی شما آرامش یابد.

🌺 به زندگی لبخند بزن و حرکت کن.
حرکت به سوی دنیایی آباد برای آخرتی آبادتر.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

حقوق والدین

hoghogh

 

 

✅ اسلام تنها به جنبه های عاطفی بین فرزندان و پدر و مادر توصیه نکرده است؛ بلکه از نظر حقوقی نیز مواردی را برشمرده است.

🔘 تاجایی که در روایات آمده است که اگر پدر و مادری از فرزندش راضی باشند، موجب خیر و برکت و سعادت فرزند می شود و اگر آنان در حق فرزندان خود دعا کنند، خداوند به این دعا، توجه خاصی می نماید.(۱)

🔘 همچنین اگر پدر و مادر، از فرزندان خود ناراضی باشند و آنها را نفرین کنند، ممکن است خداوند بر چنین فرزندانی - که موجب ناراحتی پدر و مادر می شوند - قهر و غضب نماید. (۲)

☘️☘️☘️☘️☘️

🔹۱- رسول اللّه صلى الله علیه و آله :دُعاءُ الوالِدِ لِوَلَدِهِ کَدُعاءِ النَّبِیِّ لاُِمَّتِهِ.
پیامبر صلى الله علیه و آله: دعاى پدر و مادر براى فرزند ، مانند دعاى پیامبر براى امّت خویش است.

📚مشکاة الأنوار، ص۲۸۲، ح۸۵۳

🔸۲- عنه صلى الله علیه و آله :یُقالُ لِلعاقِّ : اِعمَل ما شِئتَ مِنَ الطّاعَةِ فَإِنّی لا أغفِرُ لَکَ .
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله: به آزارنده پدر و مادر گفته مى‌شود: «از طاعت، هر آنچه مى‌خواهى، انجام بده؛ امّا من تو را نمى‌آمرزم»

📚 بحار الأنوار، ج۷۴، ص۸۰، ح۸۲

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

ستاره

 

☘️ستاره صدای بازی و جیغ و داد بچه‌ها را که می‌شنید، دلش غنچ می‌رفت برای شادی شان، برای سر و صدا و شلوغی شان.  برخلاف او، همسرش سهراب حرص می‌خورد و سردرد می‌ گرفت. حوصله بچه‌ها را نداشت. از این دکتر به آن دکتر و از این شهر به آن شهر رفتن برای مداوا خسته شده بود. ستاره جرأت نمی‌کرد با او حرف بزند. همینکه ستاره می‌گفت: « فلان دکتر هم میگن خوبه یا در فلان شهر دکتری هست میگن دستش معجزه می‌کند. »
 
 🍃سهراب شروع می‌کرد به داد و قال و بد وبیراه گفتن به پزشکان: « همشون مثل همن، اینقدر رفتیم چی شد؟ هیچی! فقط برای پول امثال من و تو کیسه دوختن. گفته باشم، من دیگه هیچ دکتری نمی رم، بیخود خودت را خسته نکن. »

🌸ستاره امّا ناامید نمی‌شد؛ حتّی برای دختر خیالی اش عروسک خریده بود و هر چند وقت یک بار هم آن را به دست می‌گرفت و با دخترش حرف می‌زد.

🌺سهراب مسخره اش می‌کرد: « تا کی می‌خوای در عالم هپروت باشی. دیگه از ما گذشته موهای سرمون سفید شده. »

☘️ستاره لبخندی به او تحویل می‌داد و با شوخی و خنده شادی را مهمان دل سهراب می‌کرد. با همه این‌ها نذر کردن و دعا خواندن را ترک نمی کرد.

🍃یک روز صبح از خواب بیدار شد، سرگیجه داشت و حالش بد بود. تا غروب صبر کرد ولی بهتر نشد.

🌸سهراب رنگ پریدگی و بی حالی ستاره را دید نگران شد. فوری او را به بیمارستان رساند. دکتر بعد از معاینه احتمال داد ستاره باردار هست. برای مطمئن شدن آزمایش نوشت. وقتی جواب آزمایش را گرفتند، معلوم شد تشخیص دکتر درست است. ستاره بعد از سال‌ها چشم انتظاری، دعاهایش به اجابت رسیده.  

🍃سهراب از شنیدن خبر شوکه شد . مدتی گذشت تا خودش را پیدا کند. ستاره هم دست‌کمی از او نداشت. ذوق و شادی در چشمانش پیدا بود.

 🌺سهراب سرش را پایین انداخت و خیالش به خاطرات گذشته پرواز کرد. چقدر به همسرش نیش و کنایه زده بود؛ ولی او صبوری می‌کرد.  دستان ظریف و لطیف ستاره را به دستش گرفت و بوسه باران کرد.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

تاج امامت

eid

 

 

🌺 نهم ربیع الاول ، روز عید ولایت آمده

☘️روز تفسیر جاءَالحَق وَ زَهَق الباطل
روز نوید دهنده حاکمیت مستضعفان و شکست مستکبران
 
🌸همان روزی که فوج فوج ملائک برای عرض تبریک به خدمت سرورکائنات آمدند.
همان روز تاجگذاری ، روزی که تاج امامت بر سر گل زیبای نرگس قرار داده شد.
او که عصاره همه خوبی‌ها و فضائل هست. مصطفایی دیگر و مرتضایی دگر است.

☘️ عید مظلومان عالم بر همه مبارک ☘️

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

سامرا می‌گرید

samera

 

🏴🏴🏴🏴🏴

 

▪️سامرا دلتنگ مولای عالمین است.

بغض دارد و چشمانش خون می‌گرید. 

 

▪️داغ بزرگی بر قلب حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه نشسته، اشک‌های نرجس خاتون و ضجه‌های خفه شده در گلوی حکیمه خاتون در سکوت خانه می‌پیچد. 

 

▪️نخل‌های بلند با سرهای خمیده شاهد سوختن قلب آل الله هستند. دست‌هایشان را رو به سوی آسمان گرفته و نوحه سرایی می‌کنند. 

 

▪️نسیم، دست‌های خود را به صورت کوچکترین امام روی زمین می‌رساند تا اشک‌های عزیز فاطمه را توتیای چشمان سوزناکش کند.

 

▪️شیعیان بی‌تاب دیدن امام هستند تا عرض تسلیت گویند؛ ولی دشمنان خدا مانع دیدارند. نبض عالم هستی به دستان ولایی صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه سپرده شده است تا روزی با ظهورش انتقام خون آباء و اجداد طاهرینش را بگیرد. 

 

🏴أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🏴

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

نیکوکارترین افراد

nikokar

💠 نیکوکارترین افراد

 

✅ وجود پدر و مادر برای فرزند، بالاترین و برترین نعمت الهی است.

 

🔘 قدر و ارزش وجودی والدین را کسانی بهتر درک می‌کنند که خدای نکرده آنان را از دست داده‌اند.

 

🔘 امّا این نکته را باید توجه داشت که حتّی اگر آن عزیزان در قید حیات نیستند؛ ولی راه خدمت به آن‌ها بسته نیست، تاجایی که اگر آن‌ها را فراموش نکنیم و خیرات و مبرّات برای آن‌ها پیش بفرستیم جزو نیکو کارترین افراد شمرده می‌شویم.(۱)

 

✅ پس حواسمان به نیکی کردن به پدر و مادر در هر دو زمان حیات و ممات باشد.

 

☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

🔹(۱) رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«سید الابرار یوم القیامة رجل برّ والدیه بعد موتهما؛ در روز قیامت، نیکوکارترین افراد کسی است که پس از مرگ والدین، برای آنان خیرات و مبرّات را انجام دهد و آنان را فراموش نکند.»

 

📚 بحارالانوار، ج۷۱، ص۸۶،ح۱۰۰

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

سعادت

paiiz

 

 

🍁در این صبح پاییزی

دلتان شاد و پُر امید

چشمانتان روشن و پُر نور

 

🌸روزگارتان گسترده از رحمت 

زندگیتان در رضایت 

 

☘امروزتان بهتر از دیروز

صبحتان به خیر و سلامتی

عاقبتتان ختم به خیر و سعادت

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

 

اسباب بازی

 

 

🗾 روی پله، ابتدای شبستان مسجد نشست. دستانِ سردش را بین پاهایش گذاشت تا گرم شوند. کلاه بافتنی را از سرش برداشت و به کنارش پرت کرد. مادر ابتدای بازار به او گفت : « حامد حواست باشه گُم نشی، بازار شلوغه »

امّا پسر بازیگوشی چون حامد، مگر می‌توانست آرام بگیرد. مخصوصاً وقتی به مغازه اسباب بازی فروشی می‌رسید، تمام هوش و حواسش به سمت آنجا می‌رفت. 

 

🌸مادر کنار مغازه اسباب فروشی ایستاد. داخل مغازه کناری آن شد. حامد از خوشحالی بال درآورد و به سوی اسباب بازی‌ها رفت. در خیال خود، هر لحظه با یکی از آن‌ها بازی می‌کرد. بعد از مدتی که حواسش جمع شد، دیگر اثری از مادر ندید.

نگرانی به دلش چنگ ‌زد. پسر غُدی بود و نمی‌گذاشت دیگران اشک چشمانش را ببینند. 

فکری به ذهنش رسید. مادرش گفته بود بعد از خرید، برای خواندن نمازِ ظهر، به مسجد کنار بازار می‌رویم. 

 

🌱صدای اذان به گوشش رسید، با این فکر که مادر الان به مسجد می‌آید و او را دعوا می‌کند، لب هایش را ورچید و غصّه خورد. چند مرتبه طول بازار را راه رفت و پاهایش درد می‌کرد.

 

🌺صدای چند زن که در حال آرام کردن یکی بودند، به گوشش رسید. سرش را بالا گرفت. مادرش را در حال ناله کردن و اشک ریختن دید. 

از روی پله برخاست تا به سمت مادر رود، یکدفعه از ترس دعواشدن پاهایش سست شد و بی حرکت سر جایش ‌ماند. 

 

☘ همزمان نگاه مادر به او اُفتاد، نگاه او هم به نگاه مادر گره خورد. مادر اخمهایش را درهم کرد و به سمتش پا تند کرد. دستش را برای کتک زدن بالا بُرد؛ ولی در همان لحظه به یاد مهربانی فاطمه خانم همسایه دیوار به دیوارشان ، با فرزندانش اُفتاد.

دستهایی که به طرف بالا آمد تا کتکی باشد بر جان نحیف پسرش، مثل بال دو کبوتر از هم باز شدند. حامد قطره اشکی که از گوشه چشمش، بیرون آمده بود را با پشت آستین خود پاک کرد. خودش را در بغل مادر رها کرد. « مامان من و ببخش، قول میدم دیگه به حرفت گوش کنم. »

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

باند تبهکاران

 

☘کامران در حالی که ناخن دستهایش را می جوید به میز روبرویش خیره شد، به همان عکس‌هایی که برایش ارسال کرده بودند. دست و پایش لرزید و کاسه چشمانش مثل خون قرمز شد. صدای خس خس نفس های به شماره افتاده اش شنیده می‌شد. آن گروه تبهکار اسناد طبقه بندی شده مهم و حیاتی سازمان اداره کل بودجه کشور را از کامران خواسته‌اند. تهدید کردند در صورتی که تن به خواسته آن‌ها ندهد، اسناد رشوه‌خواری او را در فضای مجازی پخش می‌کنند. کامران به فکر فرو رفت: « عکس‌ها و فیلم‌ها را چه کسی گرفته و دست آن‌ها چه می‌کند؟! »

 

✨آبروی چندساله‌اش در خطر بود. از صحبت‌های سردسته آن گروه متوجه می‌شود یک باند بین‌المللی و خطرناک هستند و با کسی شوخی ندارند. 

 

🍃پسرش وارد خانه شد . برای رهایی از ترس و تنهایی، فکر و خیال تصمیم گرفت با پسرش صحبت کند. روی مبل کنار داوود نشست. 

نگاهی به ساعت چرمی پشت دستش می‌کند. فقط دو ساعت به پایان مهلتش مانده بود. تپش قلبش بالا رفت. دوباره دلهره به جانش ریخته شده بود . چاره‌ای نداشت باید با یکی حرف می‌زند تا کمی آرام شود و شاید راهی پیدا کند.

 

🌺خجالت می‌کشید از اینکه داوود بفهمد پدرش با تصویری که از او ساخته فرسنگها فاصله دارد. دل یک دل کرد. ماجرا را به او گفت. 

 

🌸داوود با شنیدن ماجرا چیزی به روی خود نیاورد و گفت: «بابا نگران نباش. برادر دوستم جایی کار می‌کنه که با همین گروهها سروکار داره. بهش میگم کمکمون ‌کنه. »

 

☘کامران با نگرانی به او گفت : «می‌ترسم بلایی سر تو و مامانت بیارن. »

 

🌺داوود لبخند زد : «نه بابا مگه شهر هرته ! » آرامش داوود به او هم منتقل شد. داوود بعد از تماس با برادر دوستش ، او با یک تیم حرفه‌ای به خانه ‌‌‌شان آمد و اسناد جعلی را به او داد تا به تبهکاران بدهد. 

 

🍃میان ساختمان سیاه و نیمه مخروبه بیرون شهر، تبهکاران را ملاقات کرد. سردسته تبهکاران نگاهی به اوراق انداخت. اسناد به صورت حرفه‌ای جعل شده‌ و با اصل آن مو نمی‌زدند. پلیس ساختمان را به محاصره در آورد و از پشت سر، محافظانِ باند تبهکار را غافلگیر کردند. وارد ساختمانِ نیمه‌کاره شدند. فرمانده اعلام کرد :« شما در محاصره‌اید، راه فراری ندارین بدون هیچ مقاومتی اسلحه‌های خودتون رو زمین بذارید و تسلیم شید.» 

 

🌸سردسته تبهکاران اسلحه‌اش را به سمت کامران نشانه گرفت؛ اما از پشت سر توسط یکی از مأموران نقش زمین شد.

 

☘با دستگیری سردسته ، بقیه گروه خود را تسلیم کردند. کامران از ساختمان مخروبه خارج شد، باورش نمی‌شد که زنده است. با دیدن داوود در آنجا اشک در چشمانش حلقه زد. او را در آغوش گرفت.

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

اصل و ریشه

rishe

 

 

✅ فرزندان در همه حال، وظیفه دارند به پدر و مادر خود احترام بگذارند؛ حتّی اگر از ناحیه آن‌ها بی احترامی ببیند.

 

🔘همواره باید از والدین اطاعت کرد.

 

🔘تنها در زمانی اطاعت از پدر و مادر جایز نیست، که فرزند را وادار به کار حرامی کنند و یا از واجبی نهی کنند؛ چراکه اطاعت خداوند بر اطاعت همه کس مقدم هست.

 

🔘والدین بر فرزندان حقی دارند.

حق پدر این است که بدانی او اصل و ریشه توست؛ چون با نبود او تو هم نبودی. هر وقت موفقیتی و ویژگی خاصی و خوبی در خود دیدی، باید بدانی اصل آن متعلق به پدر هست. آنوقت خدا را شکر کن و از پدر قدردانی کن(۱) 

 

📚 (۱) من لایحضره الفقیه، ج۲، ص۳۷۶

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte