تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می ‏کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدری نگران هستیم ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالیست.

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

۹۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباط با والدین» ثبت شده است

تیشه بر دوش

:cherry_blossom:هوای سرد زمستان در مغز استخوان فرو رفت. علی با بشقابی از تخمه در جلوی بخاری نشسته بود و با کنترل تلویزیون شبکه ها را بالا و پایین می کرد.

:hibiscus:مادرش خسته و با لرز از بیرون آمد. نگاهی به باقی مانده هیزم و بخاریی انداخت که هرلحظه رو به خاموشی می رفت و هوای اتاق را سرد تر می کرد. به محمد چشم انداخت تا به خود آید و کمی هیزم در دهان بخاری بریزد تا زندگی از سر بگیرد تفاوتی به حالش نداشت، شبکه های تلوزیونی ساعت ها بود که او را در مقابل خودش میخ کوب کرده بودند و انگار نه انگار که مسئولیتی هم دارد.

:leaves:مادرش با دستانی لرزان به ناچار تیشه را برداشت و به بیرون از خانه رفت. او همچنان می رفت و از لرز زانوهایش همراهیش نمی کرد و با سرمایی که هر لحظه او را بی رمق تر می¬کرد. گاهگاهی به پشت سرش نگاه می کرد تا شاید محمد به خود آمده باشد و به دنبال مادرش بیاید ؛ اما خبری نبود.

:hibiscus:پا های سرد و دستان بی جان مادر جاده را تا رسیدن به مقصد مورد نظر به اجبار طی می نمود. تیشه ای که بر روی شانه اش بود سنگینی آن را بر روی دوشش دوچندان می نمود و او را بی رمق تر می کرد. او با صورت چروکیده، ابروانی گره کرده و پریشان، دلی شکسته روزهای نه چندان دور خودش را می نگریست که همسرش زنده بود و هر لحظه وسیله آرامش او را فراهم می کرد؛ اما اکنون زمان گذشته بود و بافرزندی همراه بود که بی توجهی او به این چیزها او را پریشان تر می نمود. ساعت ها گذشت علی همچنان جلوی تلویزیون و در حال عوض کردن کانال بود، رنگ غروب به آسمان پاشیده شده بود؛ اما از مادر خبری نبود. با خود فکر کرد هر کجا باشد تا دقایقی دیگر بر می گردد.

:cherry_blossom:او باقی مانده هیزم را در بخاری ریخت؛ غذایش را خورد و خوابید به امید این که مادرش تا چند دقیقه دیگر با هیزم از راه برسد.

:leaves:صبح علی با سرما،  لرز و صدای به هم خوردن دندانهایش مادرش را صدا زد و به سمت جای هیزم ها رفت؛ اما نه از مادر خبری بود و نه از هیزم ها.  ناگهان به خودش آمد که دیروز نزدیکی های غروب مادرش برای جمع آوری هیزم به اطراف جنگل رفته بود، خواب از سرش پرید! با عجله چند پتو برداشت دوان دوان به سمت جنگل دوید. رد پاهای مادر در میان برف گم شده بودند، آن طرف تر یک چیزی افتاده بود!...با وحشت مادرش را صدا زد. صورتش را نزدیک صورت مادر برد...نفسی  او را گرم نکرد.

 

@tanha_rahe_narafte

محشورشدن با نیکان

 

 

🌺 عَنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله: مَنْ حَجَّ عَنْ والِدَیْهِ اَوْ قَضى عَنْهُما مَغْرَما بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقیامَةِ مَعَ الاَْبْرارِ.

 

🌼رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کسـى کـه به نـیّت پـدر و مادرش حجّ انجام دهد یا بدهکارى آنها را بپردازد ، خداونـد او را در روز قیامت با نیکان برمى‌انگـیزد.

 

📚کنز العمال، ج ۱۶، ص ۴۶۸

tanha_rahe_narafte@

شروع زندگی مشترک

🌱قرار شده بود زندگی مشترک مان را در خانه پدر علی آقا شروع کنیم. مادر علی آقا اصرار بر  مراسم عروسی داشت؛ اما ما تصمیم گرفته بودیم برویم قم و برگردیم و زندگی مان را شروع کنیم. خیلی ساده و انقلابی.

🌷خرید ازدواج ما یک گردنبند ظریف بود که رویش نوشته شده بود علی. حوله و ساک و پیراهن سفید و یک جفت کیف و کفش قهوه ای. 

✨مادر علی که وسایل ما را دید، خودش رفت آینه و شمعدان و برخی لوازم دیگر را گرفت.

🌸مادرم اصرار بر خرید سرویس خواب داشت و من زیر بار نمی رفتم. علی آقا با اینکه در قید و بند دنیا نبود، هر چه می آوردند فقط به به و چه چه می کرد و یک بار هم نگفت اینها چیست؟


🍁علی می گفت: واقعا ازدواج نصف دین است. از وقتی ازدواج کردم، رفتارم با بچه های جبهه هم نرم تر شده. وقتی توجه می کنم که در خانه زن دارم، سنگین تر و محکم تر راه می روم.

📚نیمه پنهان ماه، جلد ۲۲؛ علی تجلایی به روایت همسر شهید، نویسنده: راضیه کریمی، صفحه ۳۳

tanha_rahe_narafte@

محبت به والدین

سرزنش کردن

 
🌸سامان با هم سن و سال هایش سر کوچه نشسته بود. کوچه آرام و ساکت بود و نسیم ملایمی صورتش را نوازش می کرد. همین هنگام بود که سعید به بقیه گفت: بچه ها تفریح امروزمون چی باشه؟  خوبه سربه سر دیگران بذاریم و لذّت ببریم؟ سامان چهره اش برافروخته شد و ضربان قلبش بالا رفت و گفت: سعید خجالت بکش تو دست از مردم آزاری برنمی داری؟ سعید رو به سامان کرد و با حالتی تمسخرآمیز و دهانی که آن را کج و کوله کرده بود گفت: اوووه بچه مثبت، تو که عُرضه نداری کی می گه بیایی بین ما؟
 
🍀همان لحظه پیرمرد عصا به دست با کمری خمیده که به دستش زنبیل میوه بود وارد کوچه شد. خستگی و عرق از سر و روی او می بارید. نگاهی به انتهای کوچه انداخت و به ادامه راهش چشم دوخت. همین وقت برق شیطنت در چشمان سعید پیدا شد، دوچرخه کنار دیوار را برداشت و سوار شد و شروع به ویراژ رفتن کرد و هِی مارپیچ مارپیچ می رفت همین که به ابتدای کوچه رسید از روی عمد به پیرمرد نزدیک شد و دوچرخه را به همان صورت مارپیچی به زنبیل او زد. زنبیل از دست پیرمرد رها شد و تمام محتویات آن روی زمین ریخت و بچه ها شروع به خندیدن کردند.
 
🌸سامان با ناراحتی خود را به پیرمرد رساند و شروع به جمع کردن میوه های روی زمین کرد و از پیرمرد خواست کمی استراحت کند. پیرمرد لبخندی به صورت او پاشید. سامان به همراه پیرمرد تا در خانه رفت و پیرمرد در طول مسیر او و پدر و مادرش را دعا می کرد و زیر لب سعید و رفتار زشتش را سرزنش می کرد و پدرش را با داشتن چنین پسری سرزنش می کرد.
 
🍀با حرف های پیرمرد سامان به فکر فرو رفت، یادش آمد همیشه پدرش می گفت: پسرم مواظب باش کاری نکنی دیگران به خاطر رفتار بدِ تو، هم خودت و هم من که پدرت هستم رو به باد انتقاد بگیرن و ناسزا بگن.
 
☘️🌸☘️🌸☘️🌸☘️
 
🔹الإمام الصادق علیه السلام :إیّاکُم أن تَعمَلوا عَمَلاً یُعیِّرونا بِهِ ، فَإِنَّ وَلَدَ السَّوءِ یُعَیَّرُ والِدُهُ بِعَمَلِهِ .
🌺امام صادق علیه السلام : از انجام دادن کارى که ما را به خاطر آن سرزنش مى کنند ، بپرهیزید ؛ چراکه فرزند ناشایست ، پدرش با عمل او سرزنش مى شود .

📚 الکافی : ج 2 ص 219 ح 11 .
 

مجازات عاق والدین

 

🌸قالَ رَسولُ اللّهُ صلی الله علیه و آله: ثَلاثَةٌ مِنَ الذُّنُوبِ تُعْجَلُ عَقُوبَتُها وَلاتُؤَخَّرُ اِلَى الاخِرَةِ: عُقُوقُ الْوالِدَیْنِ، وَ الْبَغْىُ عَلَى النّاسِ وَکُفْرُ الاِْحْسانِ. 

 

🌺پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: کیفر سه گناه به قیامت نمى ماند (یعنى در همین دنیا مجازات مى شود.)

 

۱ ـ عاق پدر و مادر

۲ ـ ظلم و تجاوز به مردم

۳ ـ ناسپاسى در مقابل احسان و نیکى.

 

📚بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۷۴

 

tanha_rahe_narafte@

مراقب نگران شدن پدر و مادرها باشیم


 
✅چقدر حواسمان به پدر و مادرهایمان هست؟ مثلاً: حواسمان هست دعواها و نزاع هایمان در مقابل آن ها نباشد؟
 
🔘زن و شوهر امروز درگیری و نزاع دارن ؛ ولی فردا با هم صمیمی و مهربان هستند.
 
🔘حالا پدر و مادری را در نظر بگیرید شاهد نزاع و درگیری فرزندشان با همسرش بوده است. پس از آن دائماً نگران فرزندشان هستند که ممکن است همین لحظه هم با هم دعوا داشته باشند.
 
🔘اگر ما فرزندان به همین موارد به ظاهر پیش پا افتاده دقت کنیم و در رفتار خود جانب احتیاط را رعایت کنیم، موجب آزار، اذیت و نگرانی پدر و مادر نمی شویم.
 
✅ در نظر بگیرید که چقدر دردناک و اذیت کننده است این نگرانی ها برای پدر و مادرها
 

آدم خوب یا عبد خوب؟!

🤔آدم خوب یا عبد خوب؟!

:rose: خیلی‌ها آدم خوب هستند، ولی عبد نیستند...!

:bouquet: آدم خوب‌ها در عاشورا امام حسین علیه السلام را به شهادت رساندند ، چون عبدنبودند...!

:cherry_blossom::leaves:باید عبد باشی نه اینکه خوب باشی! خوب بودن بدون انعطاف در مقابل خدا را عبد نمی‌گویند.

:blossom::fallen_leaf:خداوند عبد بودن مردم را با ولایت آزمایش می‌کند ، ولی...

:arrow_lower_left:️ آدم خوب‌ها از آزمایش سربلند بیرون نمی‌آیند ، عمرسعد و شمر و... آدم خوبی بودند، ولی عبد نبودند.

:sparkles::dizzy:امام زمان ارواحنافداه در غیبت است؛ چون ما آدم‌های خوبی هستیم، ولی عبد نیستیم!

🕊 کربلا دوباره در آخرالزمان تکرار خواهد شد ولی این دفعه امام حسین علیه السلام چقدر یار دارد؟!

:bouquet: راز عبودیت در ولایت مشخص می‌شود.

 

@tanha_rahe_narafte
 

عروسی

:hibiscus:عروسی در راه بود و طبق معمول خانواده به او فشار می آوردند که حتما در عروسی شرکت کند هرچه هم بهانه می آورد ودلیل می چید انکار کمتر می‌فهمیدند.

:leaves:شب عروسی فرا رسید .لباسهایش را به تن کرد و منتظر شد تا خانواده هم اماده شوند. خنک کن شلوار آبی کمرنگش را پوشیده بود، هدفون در جیبش گذاشت و آماده بود تا گرمترین برخوردها را با فامیل داشته باشد.
وارد سالن که شد، جمع دوستان واقوام، از دیدنش متعجب و خوشحال شدند. مادرش هم از خوشحالی آمدنش، در پوست خود نمی گنجید‌. با افتخار اورا به دوستانش نشان می‌داد ولی اینکه برخلاف تهمتها، عروسی هم می آید به پسرش افتخار کرد.

:cherry_blossom:بابک، نگاهی به مادر که در رخت ولباس عروسی، چندسالی جوانتر شده بود کرد و زیر لب گفت:«قربه الی الله»

:leaves:همگی در بخش منحصر به خانومها واقایان، ازهم جدا شدند.وقتی خواننده در سالن  آمد و شروع کرد به کم کم ، آهنگ آنچنانی پخش کردن، ترجمه دوستانش جداشد. از کنار هر کودکی که رد میشد، می‌گفت :«عمو بیا آنجا مهد کودک است»
و اتاق پایان سالن را نشان می‌داد.

:hibiscus:کم کم حدود پانزده بچه در اتاق جمع شدند. پنج دقیقه با آنها بازی کرد.بعد از آنها خواست که بگویند نماز دوست دارند یا نه.
ونظرشان راجع به روزه چیست واز آن چه می‌دانند.

:leaves:دوباره دفتری که باخودش آورده بود را بازکرد، ودسته ای مداد رنگی کنار بچه ها گذاشت واز آنها خواست هرچیز که دراتاق جالبتر است نقاشی بکشند.

:cherry_blossom:سر و کله زدن با بچه های معصومی که هنوز برای اتفاقات مجلس عروسی، خیلی پاک بودند، سرحالش کرده بود ومادر وپدرها هراز گاهی به کودکانشان سر می‌ زدند.ساعت خاموشی تالار نزدیک میشد.تازه متوجه زمان شام شد. و با خداحافظی نفری یک شکلات ومداد به بچه ها داد.برای او وبچه ها آن شب فراموش نشدنی بود‌.

 

@tanha_rahe_narafte

سپاسگزاری از پدر و مادر

 

🌟 سپاسگزاری از پدر و مادر

 

✨ عَنْ اَبى الْحَسَنِ الرِّضا علیه السلام قالَ: اِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ اَمَرَ بِثَـلاثَةٍ مَقْرُونٌ بِها ثَـلاثَةٌ اُخْـرى: اَمَرَ بِالصَّلاةِ وَالزَّکاةِ، فَمَنْ صَلّى وَلَمْ یُزَکِّ لَمْ تُقْبَلْ مِنْهُ صَلاتُهُ وَاَمَرَ بِالشُّـکْرِلَهُ وَلِلْـوالِـدَیْنِ، فَمَـنْ لَمْ یَشْـکُرْ والِدَیْهِ لَمْ یَشْـکُرِ اللّهَ، وَاَمَرَ بِاِتّقـاءِ اللّهِ وَصِلَةِ الرَّحِـمِ، فَمَنْ لَمْ یَصِـلْ رَحِـمَهُ لَمْ یَـتَّقِ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ. 

 

🌺امام رضا علیه السلام فرمودند: خداوندمتعال فرمان داده سه چیز همراه سه چیز دیگر انجام گیرد:

 

۱ ـ به نماز همراه زکات فرمان داده است، پس کسى که نماز بخواند و زکات نپردازد نمازش نیز پذیرفته نمى شود.

 

۲ ـ به سپاسگزارى از خودش و پدر و مادر فرمان داده است، پس کسى که از پدر و مادرش سپاسگزارى نکند، خدا را شکر نکرده است.

 

۳ ـ به تقواى الهى فرمان داده و به صله رحم، پس کسى که صله رحم انجام ندهد تقواى الهى را هم بجا نیاورده است.

 

📚بحار الانوار ج۷۴، ص ۷۷

 

tanha_rahe_narafte@