تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

۱۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباط با والدین» ثبت شده است

یخبندان

 

🏔کوه سر به فلک کشیده روبرویش لباس سفیدی به تن کرده بود. صدای خس خس سینه مادر دلش را ریش ریش می‌کرد. ننه سرما به روستای کوهستانی آن‌ها زودتر از همیشه رسیده بود. مادر در نبودِ پدر، کارهایش دو برابر  شده بود. همین سبب ضعف او و از پا درآمدنش شد.

🥣کاسه‌ای از آب نیمه گرم پُر کرد، دستمال را داخل آب گذاشت. مقداری آن را چلاند تا چکه‌های آب گرفته شود و روی پیشانی مادر گذاشت. تب مادر لحظه به لحظه بالاتر می‌رفت.

🤒کلمات درهم و آشفته‌ای از زبان مادر می‌شنید. هذیان او نشان از وخامت حالش و بالا رفتن تب داشت. از طبقه بالای یخچال بسته قرص تب بُر را برداشت و یک دانه جدا کرد و با لیوان آب برای مادر آورد.

❄️ جاده روستا یخبندان بود. هیچکس جرأت نمی‌کرد در آن وضعیت به شهر برود.

💥مادر به سختی چشمان خود را باز کرد؛ قرمزی چشمانش مثل کاسه خون آلودی شده بود.
لبهای خود را حرکت می‌دهد تا چیزی بگوید.

👂حمید گوشش را به دهان مادر نزدیک می‌کند؛ امّا صدایی نمی‌شنود. گرمی نفس هایشان هم حس نمی‌شود. سرش را بالا آورد چشمانِ مادر از پنجره رَد شده و به سفیدی کوه خیره مانده. دیگر  حتّی صدای خس خس سینه اش نمی آمد.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

دست بوس

dadtboos

🌸پدرم
دست بوسِ دستان پینه بسته‌ات هستم.
دستانی که هر روز برای آرامش و راحتی‌ام بارهای سنگین  را به دوش می‌کشید تا مبادا دخترکش باری به دوش کشد.
قدر دان زحماتت هستم بابا جان!

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

طول عمر

omr

 

 

❇️راه رسیدن به خواسته‌ها  از یک گذرگاه نمی‌گذرد؛ البته  برخی راه‌ها طولانی و برخی راه‌ها کوتاه و میانبر هستند. طول عمر یکی از خواسته‌های همیشگی بشر است که برای رسیدن به آن باید نکات بسیاری را رعایت کرد از جمله: ورزش کردن، تغذیه مناسب، خواب کافی دوری از اضطراب و ... اما  خداوند در احادیث راه میان بر برای رسیدن به این خواسته را بیان نموده است، نیکی به پدر و مادر به فرموده پیامبر اسلام صلی الله علیه و  آله باعث طولانی شدن عمر و افزایش روزی  می‌شود.

 🌹  قالَ رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله : «مَن سَرَّهُ أن یُمَدَّ لَهُ فِی عُمرِهِ و یُزادَ فی رِزقِهِ فَلیَبَرَّ والِدَیهِ.»

🌷پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «هرکه خوش دارد عمرش دراز و روزى‌اش بسیار شود، به پدر ومادرش نیکى کند.»

📚میزان الحکمة، ج۱۳، ص۴۸۹، ح٢٢٦٤٣

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

پتوی دوست داشتنی

 

🌺مادر پتو را وسط اتاق انداخت. مشغول دوختن دور آن شد. مادر بزرگ عینک ته استکانی‌اش را روی بینی پهن و پر دست‌اندازش جابه جا کرد: « قربون دستت، سوزنو نخ کردی بهم بده، این طرفشو من می‌دوزم.»  مادر سوزن را نخ کرد و به مادربزرگ داد.

🌸محمد و حنانه  وسط پتو دراز کشیدند. حنانه تشر زد: «محمد پاهاتو جمع کن زدی تو دماغم.»
 
🍃مادر گوشه پتو را گرفت: «بلند شید ،یالله میخوام جمعش کنم.» سر پتو را بلند کرد.

🌸ریحانه روی پتو پرید، گفت: «می‌خوام بپرم مامانی. بزار باشه. یک، دو، سه، پنج.»

🍃پریدن ریحانه و بلند کردن پتو توسط مادر همزمان شد. رگ کمر مادر گرفت. دست به کمر شد. لبش را گزید.

🌺ریحانه صورت درهم مادر را دید. سرش را پایین انداخت، اشک در چشم‌هایش جمع شد و بغض کرد. محمد اخم کرد.  ‌پتو را از زیر پای ریحانه بیرون کشید: « مامان خودم پتو رو جمع می‌کنم.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

حقوق والدین

hoghogh

 

 

✅ اسلام تنها به جنبه های عاطفی بین فرزندان و پدر و مادر توصیه نکرده است؛ بلکه از نظر حقوقی نیز مواردی را برشمرده است.

🔘 تاجایی که در روایات آمده است که اگر پدر و مادری از فرزندش راضی باشند، موجب خیر و برکت و سعادت فرزند می شود و اگر آنان در حق فرزندان خود دعا کنند، خداوند به این دعا، توجه خاصی می نماید.(۱)

🔘 همچنین اگر پدر و مادر، از فرزندان خود ناراضی باشند و آنها را نفرین کنند، ممکن است خداوند بر چنین فرزندانی - که موجب ناراحتی پدر و مادر می شوند - قهر و غضب نماید. (۲)

☘️☘️☘️☘️☘️

🔹۱- رسول اللّه صلى الله علیه و آله :دُعاءُ الوالِدِ لِوَلَدِهِ کَدُعاءِ النَّبِیِّ لاُِمَّتِهِ.
پیامبر صلى الله علیه و آله: دعاى پدر و مادر براى فرزند ، مانند دعاى پیامبر براى امّت خویش است.

📚مشکاة الأنوار، ص۲۸۲، ح۸۵۳

🔸۲- عنه صلى الله علیه و آله :یُقالُ لِلعاقِّ : اِعمَل ما شِئتَ مِنَ الطّاعَةِ فَإِنّی لا أغفِرُ لَکَ .
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله: به آزارنده پدر و مادر گفته مى‌شود: «از طاعت، هر آنچه مى‌خواهى، انجام بده؛ امّا من تو را نمى‌آمرزم»

📚 بحار الأنوار، ج۷۴، ص۸۰، ح۸۲

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

قفل

 

 

 🌸از در ودیوار صداهای ترسناک گاه وبیگاه می آمد، جلال با ظاهر مرتب و اتو کشیده هراسناک به در و دیوار نگاه کرد. دهانش از ترس وتعجب بازمانده بود. 

 

🍃همینطور که قدم میزد، نظرش به دیواری جلب شد با عصای نقره ای رنگش چند باری به دیوار کوبید. اما چیزی دستگیرش نشد. خواست دور بزند و وارد اتاق شود، ناگهان یک خانومی با لباس کادر بیمارستان روانی، عصای جلال را طوری که بخواهد او را با خود همراه کند، گرفت و با خود کشید: «کجا حاجی. بیا بریم اتاق خودت. »

 

☘جلال نمی دانست آنجا چه می‌کند. اصواتی از گلویش خارج کرد اما پرستار چیزی متوجه نشد.

 

🌺خانم پرستار با قامت متوسط ومانتوی سفید رنگش دوباره او را کشید. عاقبت جلال نگاه خیره به عصای کوبنده بر دیوارش را برداشت و همراه زن به سمت طبقه ی بالا رفت. 

 

🍃جلال در سکوت، عباس همسایه ی دوسال پیششان را دید دور خودش می چرخید وفریاد میزد:«عروسی عروسی» 

 

☘جلال دلش به حال عباس سوخت. عباس هنوز هم لاغر و فرتوت بود. دستها وگردنش می لرزید. یاد آخرین باری افتادکه او را شاداب دیده بود. دو روز قبل از حادثه، قبل آنکه عباس موقع تنظیم کولر از بالای پشت بام، با مغز بر زمین بخورد وبشود آنچه شد. 

 

🌸پرستار با چند ضربه ی عصا، جلال را به خود آورد: «میای بابا؟ بیا اتاق قشنگت وهم اتاقیاتو ببین. »

 

🌺پاهای جلال به راه افتادند، پرستار در آبی اتاق را با پا باز کرد وبه حاج حسن که ساکت و آرام از پنجره ی کوتاه اتاق ، به درختان پیر حیاط، خیره شده بود، کلی انرژی مثبت تحویل داد: « سلام حاج حسن. درختا امروز چه فرقی کردن؟ »

 

☘اما حاج حسن دریک سکوت عجیب فقط برگشت و با اشک پای چشم به صورت پرستار خیره ماند. 

 

🍃پرستار همینطور که تشک را مرتب می‌کرد گفت:«بیا حاج حسن برات یه مهمون آوردیم، تای خودت، بعد با لبخند و حسرت گفت، کسی چه میدونه شایدم کلی حرف باهم داشته باشید.» بعد لحظه ای در چشمهای عسلی و بی فروغ جلال خیره ماند و گفت:«آخه چی شده بابا. من که خوب میدونم یه چیزی شده این حالته. من می‌فهمم که تو با بقیه فرق داری. فقط باید لباتو ازهم بازکنی و حرف بزنی تا کلید این قفل باز بشه.» 

 

🌸بعد با التماس گفت:«حرف بزن بابا حرف بزن.» ؛ اما جلال بازهم نتوانست لب از لب بازکند و از شبی بگوید که پسرش، اول به او حمله کرد و بعد همسرش، انیس عزیزش را با بالشت خفه کرد؛ اما جلال که به خیال پسرش مرده بود، به خاطر شوک، از حرکت پسری که امیدها به او داشت، هرگز حرف نزد. پسرش بعد زدن آنها با اموال نقد شده شان برای زندگی در خارج گریخته بود.

 

🌺 همه سکوت جلال را به خاطر فراق زنش دانسته بودند و حالا او در بیمارستان روانی بستری شده بود.

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

نیکوکارترین افراد

nikokar

💠 نیکوکارترین افراد

 

✅ وجود پدر و مادر برای فرزند، بالاترین و برترین نعمت الهی است.

 

🔘 قدر و ارزش وجودی والدین را کسانی بهتر درک می‌کنند که خدای نکرده آنان را از دست داده‌اند.

 

🔘 امّا این نکته را باید توجه داشت که حتّی اگر آن عزیزان در قید حیات نیستند؛ ولی راه خدمت به آن‌ها بسته نیست، تاجایی که اگر آن‌ها را فراموش نکنیم و خیرات و مبرّات برای آن‌ها پیش بفرستیم جزو نیکو کارترین افراد شمرده می‌شویم.(۱)

 

✅ پس حواسمان به نیکی کردن به پدر و مادر در هر دو زمان حیات و ممات باشد.

 

☘️☘️☘️☘️☘️☘️

 

🔹(۱) رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«سید الابرار یوم القیامة رجل برّ والدیه بعد موتهما؛ در روز قیامت، نیکوکارترین افراد کسی است که پس از مرگ والدین، برای آنان خیرات و مبرّات را انجام دهد و آنان را فراموش نکند.»

 

📚 بحارالانوار، ج۷۱، ص۸۶،ح۱۰۰

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

باند تبهکاران

 

☘کامران در حالی که ناخن دستهایش را می جوید به میز روبرویش خیره شد، به همان عکس‌هایی که برایش ارسال کرده بودند. دست و پایش لرزید و کاسه چشمانش مثل خون قرمز شد. صدای خس خس نفس های به شماره افتاده اش شنیده می‌شد. آن گروه تبهکار اسناد طبقه بندی شده مهم و حیاتی سازمان اداره کل بودجه کشور را از کامران خواسته‌اند. تهدید کردند در صورتی که تن به خواسته آن‌ها ندهد، اسناد رشوه‌خواری او را در فضای مجازی پخش می‌کنند. کامران به فکر فرو رفت: « عکس‌ها و فیلم‌ها را چه کسی گرفته و دست آن‌ها چه می‌کند؟! »

 

✨آبروی چندساله‌اش در خطر بود. از صحبت‌های سردسته آن گروه متوجه می‌شود یک باند بین‌المللی و خطرناک هستند و با کسی شوخی ندارند. 

 

🍃پسرش وارد خانه شد . برای رهایی از ترس و تنهایی، فکر و خیال تصمیم گرفت با پسرش صحبت کند. روی مبل کنار داوود نشست. 

نگاهی به ساعت چرمی پشت دستش می‌کند. فقط دو ساعت به پایان مهلتش مانده بود. تپش قلبش بالا رفت. دوباره دلهره به جانش ریخته شده بود . چاره‌ای نداشت باید با یکی حرف می‌زند تا کمی آرام شود و شاید راهی پیدا کند.

 

🌺خجالت می‌کشید از اینکه داوود بفهمد پدرش با تصویری که از او ساخته فرسنگها فاصله دارد. دل یک دل کرد. ماجرا را به او گفت. 

 

🌸داوود با شنیدن ماجرا چیزی به روی خود نیاورد و گفت: «بابا نگران نباش. برادر دوستم جایی کار می‌کنه که با همین گروهها سروکار داره. بهش میگم کمکمون ‌کنه. »

 

☘کامران با نگرانی به او گفت : «می‌ترسم بلایی سر تو و مامانت بیارن. »

 

🌺داوود لبخند زد : «نه بابا مگه شهر هرته ! » آرامش داوود به او هم منتقل شد. داوود بعد از تماس با برادر دوستش ، او با یک تیم حرفه‌ای به خانه ‌‌‌شان آمد و اسناد جعلی را به او داد تا به تبهکاران بدهد. 

 

🍃میان ساختمان سیاه و نیمه مخروبه بیرون شهر، تبهکاران را ملاقات کرد. سردسته تبهکاران نگاهی به اوراق انداخت. اسناد به صورت حرفه‌ای جعل شده‌ و با اصل آن مو نمی‌زدند. پلیس ساختمان را به محاصره در آورد و از پشت سر، محافظانِ باند تبهکار را غافلگیر کردند. وارد ساختمانِ نیمه‌کاره شدند. فرمانده اعلام کرد :« شما در محاصره‌اید، راه فراری ندارین بدون هیچ مقاومتی اسلحه‌های خودتون رو زمین بذارید و تسلیم شید.» 

 

🌸سردسته تبهکاران اسلحه‌اش را به سمت کامران نشانه گرفت؛ اما از پشت سر توسط یکی از مأموران نقش زمین شد.

 

☘با دستگیری سردسته ، بقیه گروه خود را تسلیم کردند. کامران از ساختمان مخروبه خارج شد، باورش نمی‌شد که زنده است. با دیدن داوود در آنجا اشک در چشمانش حلقه زد. او را در آغوش گرفت.

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

اصل و ریشه

rishe

 

 

✅ فرزندان در همه حال، وظیفه دارند به پدر و مادر خود احترام بگذارند؛ حتّی اگر از ناحیه آن‌ها بی احترامی ببیند.

 

🔘همواره باید از والدین اطاعت کرد.

 

🔘تنها در زمانی اطاعت از پدر و مادر جایز نیست، که فرزند را وادار به کار حرامی کنند و یا از واجبی نهی کنند؛ چراکه اطاعت خداوند بر اطاعت همه کس مقدم هست.

 

🔘والدین بر فرزندان حقی دارند.

حق پدر این است که بدانی او اصل و ریشه توست؛ چون با نبود او تو هم نبودی. هر وقت موفقیتی و ویژگی خاصی و خوبی در خود دیدی، باید بدانی اصل آن متعلق به پدر هست. آنوقت خدا را شکر کن و از پدر قدردانی کن(۱) 

 

📚 (۱) من لایحضره الفقیه، ج۲، ص۳۷۶

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

همیشه همراه

 

 

🍃حسین با پسر همسایه اش محمد همکلاسی و از دوستان صمیمی بودند؛ هر دو به فوتبال بازی علاقه شدیدی داشتند و البته درس خوان کلاس هم بودند.  

 

🌸محمد هر روز عصر بعد از این که تکالیف مدرسه اش را انجام می داد، لباس ورزشی سورمه ای رنگش و کفشهای فوتبالش را می پوشید؛ همراه حسین به زمین فوتبال می رفت. آن دو به همدیگر خیلی علاقه داشتند و در همه جا در کنار یکدیگر بودند. آن روز عصر هم محمد به در خانه ی حسین رفت ، زنگ در را زد، چند لحظه بعد صدای حسین را شنید که می گفت: « کیه؟ اومدم.... اومدم. »

 

☘هنگامی که حسین در را باز کرد و محمد را با لباس های ورزشی پشت در حیاط دید؛ او را به داخل حیاط تعارف کرد. محمد وارد حیاط شد و به حسین گفت: «من کنار حوض آب می شینم و ماهی ها رو تماشا می کنم؛ تو لباس هات رو بپوش تا زودتر بریم، بچه ها منتظرمونن. »

 

🌺حسین گفت: «چشم چند لحظه صبر کن الان بر می گردم. »

 

🍃حسین به داخل اتاقش رفت، لباس ورزشی آبی رنگش را پوشید، موهایش را مرتب کرد و از اتاقش خارج شد و به داخل آشپزخانه رفت تا از مادرش خداحاظی کند که مادرش به او گفت: «حسین جان! صبر کن، امشب مهمون داریم نون نداریم؛ چندتا نون بگیر‌ و بعد دفترچه بیمه‌ام رو بردار از داروخانه داروهام رو بگیر و زودتر برگرد. » 

 

🌸حسین به مادرش نگفت، اگر نان و دارو بگیرم به فوتبال نمی‌رسم، فقط گفت: «چشم مامان! الان می رم می گیرم. »

 

🍃در حالی که دفترچه بیمه و پول را از کنار تلویزیون بر می داشت با خداحافظی از مادرش بیرون رفت. 

 

🌺محمد مشغول تماشای ماهی‌ها بود، هنگامی که حسین را دید، گفت: «چی شده؟ چرا دیر کردی؟ عجله کن بچه ها منتظرن! »

 

🍃حسین من من کنان گفت: « تو برو من الان کار دارم بعد اگر رسیدم، میام. »

 

🌸محمد گفت: «چی کاری داری؟ چی شده؟ »

 

☘حسین گفت: «امشب مهمان داریم باید نون بگیرم و داروهای مادرم رو هم که تمام شده از داروخانه بگیرم؛ تو برو اگر من رسیدم میام. »

 

🌺محمد دوست نداشت تنهایی به فوتبال برود گفت: «نه! باید با هم بریم ؛ فوتبال بدون تو کِیف نمی ده؛ با هم می ریم نون و داروها رو می گیریم و بعد به قوتبال می ریم. » 

 

🍃حسین در حالی که لبخند بر لبانش نقش بسته بود گفت: «بریم. »

 

🌾رسول اکرم(ص) می فرمایند: « بنده ای که مطیع پدر و مادر و پرودگارش باشد، روز قیامت در بالاترین جایگاه است.»

 

📚 کنزالعمال ، ج۱۶، ص۴۶۷

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte