تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «#به_قلم_افراگل» ثبت شده است

چقدر قشنگ می خونی؟

ماجراهای امین و دوچرخه

چقدر قشنگ می خونی؟

خوش رکاب:
امین جون می بینم خوشحالی و چشات از خوشحالی برق می زنه!

امین:
خوش رکاب تو نمی دونی چقد انتظار این کلاسو کشیدم! تا اینکه امروز امام جماعت مسجد گفت: هر کی دوست داره بیاد ثبت نام کنه. تابستون کلاسشو داریم.

خوش رکاب:
این چه کلاسیِ که تو اینقد مشتاقی؟

امین:
خوش رکاب بزار از اول برات تعریف کنم تا بفهمی چرا خوشحالم؟ چند ماه پیش یِ پسر بچه هم سن و سال من، اومد مسجد محله مون برای قرائت قرآن. وقتی شروع به خوندن کرد از بس قشنگ می خوند همه ساکت شدن و با خوشحالی گوش می دادن و بعضیام گریه می کردن. خود منم خیلللی کیف کردم. بعدا فهمیدم اسمش عباسِ. عباس، هم کل قرانو حفظ بود و هم با صوت قشنگ می خوند.

خوش رکاب:
آفرین به عباس! خب حالا این ماجرا چه ربطی به کلاسی داره که می خوای ثبت نام کنی؟

امین:
ادامه شو گوش کن می فهمی. وقتی عباس خوندنش تموم شد، و بزرگترا بهش تبریک و احسنت گفتن، اومد پیش ما هم سن و سال هاش. ما هم گفتیم خوش به حالت چقدر قشنگ می خونی؟ عباس گفت: شما هم می تونید مثل من بخونید، فقط باید کلاس برین. اتفاقاّ استاد عباس همراش بود و امام جماعت مسجد ازش قول گرفت با بچه های مسجد کار کنه.

خوش رکاب:
وای امین! چقد خوشحالم. تصور می کنم زمانیو که تو تند تند رکاب می زنی و همزمان قرآن می خونی. منم از شنیدن قرآن با صوت قشنگت لذّت می برم.

 

 

tanha_rahe_narafte@

اُمید و آینده روشن


سلامِ هر صبح و شام من
بر تو، ای اُمید و آینده روشن

تویی که شکوفه، به ذوق تو می‌شکفد.
تویی که خورشید، به عشق تو پرتو می‌افشاند.
تویی که دریا، به شوق تو موّاج می‌شود.
تویی که همه هستی، به یاد تو زنده می‌ماند.

دوستت دارم، ای همه امید امیدواران.


 

@tanha_rahe_narafte

هوای زیارت


🕊مرغِ دلم، هوای پریدن دارد؛
هوای رسیدن، هوای زیارت، هوای دویدن،
هوای طواف بین دو گنبد.

هوای حسین و هوای ابالفضل،
هوای ضریح و در آغوش گرفتن،
هوای سلام زیارت.

سلام بر حسین و سلام بر عباس.


@tanha_rahe_narafte

کلام دلنشین


صدای زیبایِ تلاوتِ حسن، گوش زائران را نوازش می داد. صدایِ بلند مستمعین به الله الله الله ... و احسنت احسنت احسنت... حاکی از به وجد آمدنشان بود.

حرم نورانیت را بر وجود تک تک زائران هدیه داده بود و با صدای زیبای قاریِ کوچک، دل ها پُر از آرامش شده بود. من هم گوشه ای ایستاده بودم و خود را در شعاع پرتوهای پرنور آن تلاوت، قرار داده بودم.

همزمان به چهره معصوم و آرامبخش قاریِ کوچکِ قرآن نگاه می کردم. لب های او که برای تلاوت به حرکت درآمده بود، کلام دلنشین حق را، به گوش بندگانش می فرستاد. چند لحظه ای می شد که، کلام زیبای خالق با صدای خوش او فضای آرام و بانشاطی را در صحن صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه حرم بی بی دو عالم خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها به وجود آورده بود.

صدای زن و شوهری که بر روی فرش های حرم نشسته بودند به گوشم رسید که می گفتند: خوش به حال پدر و مادرش چه فرزند خوبی را تربیت کرده‌اند که در این سن و سال قرآن را به این زیبایی می‌خواند.

چند وقتی بود تصمیم گرفته بودم با قرآن بیشتر مأنوس شوم و قرائت قرآن را فرا بگیرم، در دل حرف آن ها را تأیید کردم و به یاد حدیثی افتادم که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم به اُمت خود سفارش می کند، قرآن را به فرزندان خود بیاموزیید. (۱) همان لحظه تصور کردم روزی را که فرزندم بزرگ شده و نور قرآن دل و جان و زبان او را دربرگرفته است. چه رؤیای شیرین و دلچسبی بود.



(۱) پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:أدِّبوا أولادَکُم عَلى ثَلاثِ خِصالٍ : حُبِّ نَبِیِّکُم ، وحُبِّ أهلِ بَیتِهِ ، وعَلى قِراءَةِ القُرآنِ؛ فرزندانتان را به سه خصلت تربیت کنید : محبّت به پیامبرتان ، محبّت به خاندان او ، و قرائت قرآن.

کنز العمّال، ج۱۶، ص۴۵۶، ح۴۵۴٠۹

 

 

@tanha_rahe_narafte

فقط به خاطر خدا


کارد به او می زدی خونش در نمی آمد . اصلاً توقع نداشت همسرش محدثه، بعد از این همه تأکید او بر ارتباط نداشتن با سحر باز امروز اتفاقی او را با سحر دیده باشد.

بعد از اینکه از محدثه علت را می پرسد محدثه رنگش می پرد، عرق شَرم ؛ همچون قطرات دُرُشت باران بر پیشانی اش می نشیند و دستانِ لطیف و ظریفش سرد می شود. با ترس می گوید: باور کن رضا! می خواستم بهت بگم، مجبور شدم باهاش برم بیرون . هر چی هم تماس گرفتم تا بهت اطلاع بدم؛ ولی گوشیت رو جواب ندادی.

رضا به سختی خودش را کنترل کرد. خود را به آغوش پر مهر سخنان اهل بیت علیهم‌السلام سپرد. یادش اُفتاد امروز صبح رادیوی ماشین که روشن بود، مجری برنامه سلام زندگی رادیو معارف، حدیثی زیبا از پیامبر رحمة للعالمینی خواند. همان لحظه آرامش وجودش را فرا گرفت و با خود گفت: با خدا معامله می کنم و می گذرم. چه چیز بهتر از عزّت! منم دوست دارم عزّت نصیبم شود. (۱)



(۱)پیامبر خدا صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود:عَلَیکُم بِالعَفوِ ؛ فَإنَّ العَفوَ لا یَزیدُ العَبدَ إلّا عِزّا فَتَعافَوا یُعِزَّکُمُ اللّه؛ بر شما باد گذشت؛ زیرا گذشت، جز بر عزّتِ بنده نمى افزاید. پس، از یکدیگر گذشت کنید تا خداوند ، شما را عزّت بخشد.

الکافی، ج۲، ص۱٠۸، ح۵



 

@tanha_rahe_narafte

ای خالق زیبایی‌ها، محبت را از چه آفریدی؟!


ای مخلوقی که تبارک الله خداوند بر تو گفته شده، زیباتر از محبت مگر هست؟!
دلنشین‌تر از محبت مگر پیدا می‌شود؟!
دلنوازتر از محبت مگر داریم ؟! محبت عجیب معجونی است!
عجیب غوغایی در عالم به پا کرده است!

دلی را آرام می‌کند.
دلی دیگر را نرم می‌کند.
دلی را با تو همراه می‌کند.
دلی را به دست می‌آورد.
و...

محبت را دریاب، که هر چه می‌خواهی محبت همه را داراست.

 

 

@tanha_rahe_narafte

کنار دریا

کنار دریا طلوع خورشید، زیبایی اش دو چندان است
اما لذت هایم بی تو هیچ است، کنارم باش.


 

@tanha_rahe_narafte

راز زندگی احمد

راز زندگی احمد

باورش برایش سخت بود. حقوق او سه برابر احمد بود؛ امّا هر ماه هشتش گره نُهش بود. در حالی که احمد آرامش خاصی داشت و هیچ وقت نِق زدن ها و ناله هایش را ندیده بود. مگر می شود؟! با اینکه تعداد افراد خانواده شان از او بیشتر بود. هر چه فکر می کرد، به عقلش جور در نمی آمد. دوست داشت راز زندگی او را بیابد.

کنار قفسه کتابها، روی صندلی چوبیِ قهوه ایِ سوخته نشسته بود؛ به غصه هایش فکر می کرد. هر وقت مشکلات و سختی ها به او هجوم می آورد، در این اتاق پناه می گرفت. مطالعه او روش خاص به خودش را داشت. یکی از کتاب ها را اتفاقی از قفسه بیرون می آورد. یک صفحه را اتفاقی باز و مطالعه می کرد. همان لحظات کوتاه ، آرامش و لذت خاصی به روح و روانش تزریق می شد.

کتابی برداشت و صفحه را باز کرد حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم توجه اش را به خود جلب کرد:
شخصی از رسولُ اللّهِ صلى الله علیه و آله درباره [آثار] قناعت سؤال کرد ، فرمود : قناعت افزون بر نگهداشت شخصیت و عزّت نفس ، رنج زیاده خواهى و بندگى دنیاپرستان را نیز از دوش انسان بر مى دارد و جز دو کس راه قناعت را نپیماید : آن که بیشتر در پى پاداش اخروى است و بزرگى که خود را از مردم فرومایه دور نگاه مى دارد. (۱)

چند بار حدیث را با دقت خواند. از خوشحالی چشمانش برق می زد، با خود گفت: پس راز زندگیِ آرام دوستم احمد، عمل به این حدیث است.
دوستش را به خوبی می شناخت. قناعت و عزّت نفسِ احمد زبانزد خاص و عام بود.


وقَد سُئل عَن القناعةِ، فَقالَ : القَناعةُ تَجمَعُ إلى صِیانة النَّفسِ وعِزِّ القَدرِ طَرحَ مُؤَنِ الاستکثارِ ، والتَّعبُّدَ لأهلِ الدُّنیا ، ولا یَسلُکُ طَریقَ القَناعةِ إلّا رَجُلان: إمّا مُتَعَلِّلٌ یُریدُ أجر الآخِرةِ ، أو کریمٌ یَتَنَزَّهُ عَن لئام الناسِ.

نثر الدرّ، ج۱، ص۳۶۱
 

 

@tanha_rahe_narafte

ای جمعه! ای آدینه ی زیبای من


از میان تمام روزهای هفته، دوست دارمت
تو بوی امامم را می دهی، تو روزی با ظهورش، نجاتم می دهی

تو اشرف روزهای خدایی، تو عیدی، تو نوری، تو بهر ثواب مضاعفی


 

@tanha_rahe_narafte

دلتنگ امام رضا علیه‌السلام

🌺تا تو را دارم چه غم دارم؟ 

🌸تا که نازم را خریداری چه کم دارم؟

 

 

@tanha_rahe_narafte