تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می ‏کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدری نگران هستیم ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالیست.

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «#به‌قلم‌خادم‌المهدی» ثبت شده است

تو را دوست دارم، به دلایلی:


دوست داشتن را پروردگارم به من آموخته و من در این دوست داشتن تجلی محبت پروردگارم را می‌بینم. قلب من، امانتی از جانب پروردگارم است که به ودیعه در اختیارم نهاده.

هزاران حدیث برایم آورده و برایم به واسطه فرستادگانش توصیه کرده که این قلب را سیاهش نکنم.
من تمام سعیم را می کنم تا حرمت نگه دارم. تا بنده نالایقی نباشم.

آری، تو را دوست دارم برای اینکه قلب و محبت من، تجلی از مهر الهی است و دوست داشتن تو به خاطر محبتی است که پروردگارم در قلب من جای داده. به تو محبت می‌کنم و می‌دانم او نیز به من محبت خواهد کرد.


 

 

@tanha_rahe_narafte

ایستاده

 

🌺دستان پینه بسته‌اش را با کمی روغن نباتی چرب کرد. بعضی از ترک‌های دستش امانش را بریده بود. الکل را برداشت و کمی زخم‌هایش را ضدعفونی کرد. لبش را از درد به دندان گرفت؛ ولی کنار این درد، درد قدیمی و کهنه‌اش بیشتر به چشم می‌خورد.

🌸یادش به روزی افتاد که در کارخانه مشتی برای خودش کسی بود و احترامی داشت؛ ولی با مرگ مشتی و تقسیم کردن اموالش مجبور شد به دست فروشی روی آورد؛ آن هم در  سرمای شدید همدان، حتی قدرت خرید یک جفت دستکش را نداشت. دستانش به خاطر سرما ترک برداشته و زخم شده بود.

🍃 پشت در ایستاد. دلش نمی‌خواست وارد خانه شود؛ پاهایش گز گز می‌کرد. دیدن سعید درد از پا به قلبش دوید. سعید کتش را پوشید و جلوی اکبر ایستاد، گفت:پول بده، می‌خواهم بروم.   

🌺_سعید جان پسرم چند بار به شما گفتم که بیا برویم کمپ ترکت بدهم .

🌸_اَه آقا جان گفتم که می‌آیم؛ ولی حالا وقتش نیست. تو را خدا آقا جان درد دارم هرچه پول داری بده تا مواد بگیرم، الان‌هاست که اعصابم خرد شود.

🍃اکبر  دلش نیامد فرزند ناخلفش را عاق کند؛ همیشه در درگاه خدا دست بالا می‌گرفت و برایش دعا می‌کرد. با خودش زمزمه می‌کرد:اکبر، خدا این پسر را برای آزمایش تو فرستاده، حواست باشه رفوزه نشی. 

🌺هیچ  پدری نمی‌توانست همچین پسری را تحمل کند؛ ولی اکبر آقا ایستاده بود و تا به هدفش نمی رسید، دست بردار نبود.
آدم نیمه راه نبود که صورت مسأله را پاک کند او ایستاده بود پای فرزندی که امید داشت یک روز به خواست خدا راه را پیدا می‌کند.

 

 

@tanha_rahe_narafte

امتحان

 

🌺از این طرف خانه به آن طرف می‌رفت. سری به آشپزخانه زد و مجدد با سبدی میوه به حال برگشت. به طرف مرد خانه رفت که تازه از سر کار برگشته بود.

🌸 همین که سبد میوه را روبه روی مرد خانه گذاشت، صدای گل پسرش ابوالفضل جان بلند شد.

🍃_ اِ، مامان، بیا دیگه! الان امتحانم شروع میشه، میدونی که آقای موسوی زیاد به ما وقت نمیده. تازه می‌گه اگه سر همون 45دقیقه جوابا رو تو پی ‌وی نفرستید دیگه قبول نمی‌کنه، گروه رو هم برا چند دقیقه بیشتر باز نمیذاره، میگه هر سوالی دارین توی همون زمان بپرسین. مامان جان بگو الان من با این استرس چه جوری امتحان بدم؟ مامان!

🌺_جان مامان، گل پسرم چرا این جوری می‌کنی؟ یه امتحان ارزش این همه استرس رو که به روح پاکت وارد می‌کنی نداره.

🌸_مادر من، پس می‌گی چه کار کنم؟

🍃_ابوالفضل جان، عزیز دل مامان، پنج تا صلوات به نیت پنج تن بفرست که اول آروم بگیری تا شروع امتحان منم کنارت هستم. نگران نباش عزیزم. الان زیر شعله گاز رو کم می‌کنم، میام پیشت تا امتحان شما گل پسر تموم بشه غذا هم آمادست. چه طوره؟

🌺_اِ، مامان گلم، میایی؟ 

🌸_بله که میام. در خدمت گل پسرمونم هستم. اول همه سؤالات رو با هم مرور می‌کنیم هر جا اشکال داشتی تا گروه بازه، شما اشکال خودت رو از آقای موسوی بپرس، بعد که سؤالات تموم شد یه بسم الله می‌گی و شروع به جواب دادن می‌کنی. چه طوره گل پسرم؟

🍃_وای مامان. عالی، اصلنشم هر موقع شما کنار من باشی ها، همه چیز عالی می‌شه، دیگه اصلنم استرس ندارم، دورت بگردم.


 

 

@tanha_rahe_narafte