تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

همسرم دنیای منی

 بعد از جارو کردن و گردگیری به سراغ آشپزخانه رفت. قبل از هر کاری برای ناهار قرمه سبزی بار گذاشت. سپس به سراغ کابینت ها رفت. همه چیز مرتب بود یک دستمال کشید و جارو کرد. برنج های خیس خورده را روی اجاق گذاشت. بالاخره بعد از مدت زمان طولانی با صدای قاروقور شکمش، یادش آمد از صبح که از خواب بیدار شده چیزی نخورده است.

نگاهی به ساعت کرد چیزی تا آمدن همسرش نمانده بود. فوری یک دوش گرفت. ادکلنی که او دوست داشت به خودش زد و دستی به سر و صورتش کشید. سراغ درست کردن سالاد رفت با سرعت آن را هم درست کرد. همه چیز آماده شده بود؛ ولی خبری از آمدن همسرش نبود. هم نگرانش شده بود هم حسابی گرسنه بود. هر چه زنگ می زد جواب گوشی اش را نمی داد. می دانست در حال رانندگی جواب گوشی خود را نمی دهد. دلش خوش بود که در مسیر خانه است والا جواب می داد.


 نیم ساعت دیگر هم در استرس گذشت تا اینکه صدای زنگ خانه آمد با سرعت خود را به پشت در رساند. زیر لب صلواتی فرستاد تا این ناراحتی و اضطراب را به همسرش منتقل نکند. لبخندی به لب هایش نشاند و در را باز کرد.
با اینکه همسرش لبخند روی  لب هایش بود؛ ولی خستگی از چهره اش کاملا مشخص بود. بعد از سلام و دست دادن، خدا قوتی به او گفت و میوه هایی که خریده بود از او گرفت.

همسرش گفت: سلام زینب جان حالتان خوب است نازنینم؟ عزیزم به دلِ آقایتان رحم کن چقدر خوشگل کردی؟ البته خوشگل بودی، خوشگل تر شدی!

-
فدات بشم عباس. چرا امروز اینقدر دیر کردی؟ گوشیت رو هم جواب ندادی؟ نگرانت شدم.

-
راستش زینب جان چند تا جلسه مهم و سنگین کاری بود که به طول انجامید. گوشی را هم روی سکوت گذاشته بودم، فکر نمی کردم اینقدر طول بکشد والا خبر می دادم.

-
شکر خدا سالم هستی. اشکال ندارد لباس هایت را عوض کن تا ناهار بخوریم.

  -
زینب جان مگر ناهار نخوردی؟

- عباسم از کی تا حالا من بدون تو ناهار می خورم؟!

-
زینبم تمام دنیای من تویی! خیلی دوستت دارم.

-
با این حرف زدنهایت نمی گویی من از شوق پرواز کنم به هفت آسمان.  

-
ای ریحانه خوشبوی من دوستت دارم چون خدا را دوست دارم و تو بهترین نعمت خدایی برای من. زینب جان حس شاعرانه ام گل کرده است، زود سفره را بنداز والا از گرسنگی هر دو غش خواهیم کرد.

 

@tanha_rahe_narafte

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی