تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

مهر مادرانه

چشم های آسمان بارانی شده بود. دانه های باران شلاق وار بر سقف خانه می کوبیدند. سماور قدیمی نقره ای گوشه اتاق غل غل می کرد.

مریم خیره به شعله های آبی شومینه به خود می لرزید. سرفه های خشک گلویش را می خراشید. مادر پتو را دور مریم محکم کرد. تشک را نزدیک شومینه پهن کرد. گفت:« عزیزم دراز بکش.» مریم بلند شد. چشمانش سیاهی رفت. استخوان هایش مثل چوب خشک شده بودند. مادر قبل افتادن مریم زیر بغلش را گرفت. مریم را خواباند. دست روی پیشانی مریم گذاشت؛ مثل کوره داغ بود. مریم آب گلویش را با اخم و فشردن چشم هایش قورت داد.

مادر دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. پدر مریم مأموریت بود و مادر نمی دانست دست تنهایی چه کار کند. او به آشپزخانه رفت و برای مریم سوپ پخت. از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. رشته های باران زیر نور چراغ برق مثل رشته های نقره ای می درخشیدند. با خودش گفت:« اگه تب مریم پایین نیاد، چطوری دکتر ببرمش؟»

کنار مریم نشست. صورت مریم سرخ شده بود. دوباره دست روی پیشانی اش گذاشت. تبش بالاتر رفته بود. سلول،سلول بدن مادر مثل قلب دونده ها به تپش افتادند. مادر لبخندی بر لب نشاند. مریم را به خود تکیه داد. چند قاشق سوپ به مریم خوراند؛ اما مریم هر چه خورد را قی کرد.

رنگ پریده مریم و سرد شدن دست هایش، لرز بر اندام مادر انداخت، به سمت در خانه دوید. چادر به سر کشید و سراغ همسایه اش رفت. فائزه زن همسایه در را باز کرد. مادر اشک ریزان گفت:« فائزه جون! بچم داره از دستم میره؛ کمک کنید.» فائزه و شوهرش با ماشین قدیمی و خراب خود آنان را به بیمارستان رساندند.

مریم در بیمارستان بستری شد. دو شب در تب می سوخت. مادر مثل پروانه دور مریم می چرخید. خواب با چشمانش قهر بودند. زیرچشم هایش گود افتاد. مریم چشم هایش را بعد از دو روز باز کرد. مادرش را دید. سرش را روی تخت گذاشته و‌خوابش برده بود. مریم با دستان بی جانش دست مادرش را بلند کرد و بوسید.

 

@tanha_rahe_narafte

  • تنها راه نرفته

ارتباط با فرزندان

داستان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی