تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

مرغ پر شکسته

 

🍃پدر گوشه پذیرایی نشست. سر پایین انداخت. مهمان‌ها رفته بودند. حسن خداحافظی کرد و به خانه‌اش رفت. زینب در آشپزخانه ریز ریز اشک می‌ریخت و ظرف‌ها را جا به جا می‌کرد. ناگهان از پذیرایی صدایی شنید. گوش تیز کرد. پدر آهسته روضه می‌خواند:  

«ای نور قلب عاشقم، شمع این خانه تویی

زهرا زهرا مرو مرو لطف این کاشانه تویی

ای مرغ پر شکسته افتاده کنج قفس

از فرت غصه فاطمه در سینه مانده نفس.»

 

🔘هق هق پدر بلندتر شد. آهی کشید و ادامه داد: «ممنونم اگر نروی، میمیرم اگر بروی زهرا مرو مرو.»

 

☘سیل اشک‌های زینب بر قلب او شلاق می‌زد. به طرف پذیرایی رفت تا شاید بتواند پدر را آرام کند. روی مبل، کنار پدر نشست. دستان او را درون دستانش گرفت. بغضش را فرو داد: «بابا جون برا من تو این دنیا فقط شما موندید و داداش حسن. من دوست ندارم خدایی نکرده برا شما اتفاقی بیفته. »

 

🍃پدر اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد: «نترس دخترم. داشتم روضه می‌خوندم تا برای مادرت ثواب بفرستم. دل خودمم آروم بگیره. حالا بگو ببینم کی برا من زن می‌گیرید؟»

 

🔘زینب دهانش باز ماند. خواست بگوید: «بذار کفن مامانم خشک بشه بعد حرف زن بعدی رو بزن. »

 

☘یاد حرف‌های مشاور افتاد: «مردا با زن‌ها فرق دارن. اونا بدون زن اذیت میشن. »

 

🍃زینب دست‌هایش را جمع کرد: «بابا یعنی انقدر مامان رو دوست نداشتی که حداقل چهل روز صبر کنی؟ »

 

☘- الان هفت روز گذشته. تا شما بخواید برام زن بگیرید، ممکنه یک سالم بگذره.

 

🍃- باشه بابایی به روی چشم. پیگیرش میشم تا یه زن خوب برات پیدا کنم. هر چند هیچ کس مثل مامان نمیشه.

 

☘- این زهرا، پیر دختر همسایه، گزینه مناسبیه؟ مثل مادر که نه، ولی میتونید با هم مثل خواهر باشید.

 

🍃خون زینب به جوش آمد. خواست بگوید: «خوشم باشه. پس اینهمه گریه و زاری و زهرا مرو مرو برا این دخترک پیر پاتال بود؟ » زبانش را گاز گرفت. بلند شد و به آشپزخانه رفت. با خود گفت: «آروم باش. آروم باش. باباته. احترام داره. نباید چیزیش بگی. آخه من ... »

 

🔘پدر به آشپزخانه رفت. استکانی برداشت و چایی ریخت. زینب بشقاب درون دستش را کنار گذاشت. گفت: «می‌گفتید می‌ریختم براتون. »

 

🍃- نخواستم مزاحمت بشم. فقط اینم بدون که با فخری خانم درباره ازدواج با دخترش سربسته صحبت کردم. نمی‌خواستم دختر مجردم مجبور بشه برا من خواستگاری بره.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی