تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

مرد رویاها

:sparkles:از آن مردهایی بود که وقتی به دانشگاه می‌آمد جذبه‌ی هیبتش همه را به سکوت وا می‌داشت.به خانم ها هیچوقت سلام نمی‌کرد و اگر نامحرمی به او سلام می‌کرد، سرسری سلامش را علیک می‌گفت و بدون نگاهی می‌رفت.

:hibiscus:همه دانشگاه او را به اسم‌ پسرِحاجی می‌شناختند.دختر ها پشت سرش می‌نشستند به بدگویی، می‌گفتند:

:cherry_blossom:_اخلاق نداره...

:blossom:_املِ...

:hibiscus:_از غار اومده...

:cherry_blossom:_مردکِ متحجر...

☘ولی یک جوری خاص همه‌ی ما، دلمان غنج می‌رفت برای داشتن همچین مردی.

:hibiscus:یک روز در محوطه دانشگاه نشسته بودم و مشغول خواندن کتابی بودم که او را دیدم، مشغول صحبت با تلفن همراهش بود.

:cherry_blossom:_سلام بر زیباترین بانوی دنیا

:blossom:این را که شنیدم چشمانم چهارتا شد، با خودم گفتم: «نه بابا... پسر حاجی و اینحرف ها.»

:leaves:گوشهایم را کمی‌تیز کردم، خدا ببخشد بدجوری کنجکاو شده بودم. ادامه داد: «خوبی خانومم؟»

:hibiscus:_ مرتضی به فدای شیرین زبونیات، نمکت را خرج پلو کن تا همیشه برنج بی نمک سرسفره نذاری.

:cherry_blossom:_چیزی لازم نداری وقتی  خونه اومدم برات بخرم؟

:blossom:_چشم شما هم مواظب خودت باش عزیزم، فعلا.

☘با چشمان گرد سر تا پایش را داشتم سیر می‌کردم که متوجه سنگینی نگاهم شد و با اخمی تصنعی محوطه را ترک کرد.

:hibiscus:تصمیم گرفتم این موضوع را برای دختر ها تعریف کنم. حتما کلی تعجب خواهند کرد که پسر حاجی کجا و اینحرف های رمانتیک کجا.

:cherry_blossom:همانطور که پیش‌بینی می‌کردم دخترها دهانشان از تعجب باز شد،هرکدام حرفی‌میزدند.یکی میگفت: «باور کن دیوانه شدی.»

:blossom:دیگری میگفت: «حتما اشتباه گرفتی.»

:leaves:داشتم به واکنش تک تک آنها ریز می‌خندیدم که پسر حاجی از کنارمان رد شد و لب هایمان از ترس و هیجان و خنده به هم دوخته شد.ناگهان با انفجار خنده مریم، همه از خنده منفجر شدیم.

:hibiscus:شک ندارم که متوجه داستان شد، نگاهی غضبناک تحویل من داد و رفت.وقتی که حسابی خودمان را خالی کردیم وارد کلاس شدیم.داشتم کیفم را جابجا میکردم که متوجه روایتی با دستخطی بزرگ و خوانا بر روی تخته شدم:

:sunny:️پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:

«هرکس با غیر همسر خویش شوخی و مزاح کند به اندازه هر کلمه ای که در دنیا سخن گفته باشد، خداوند هزار سال او را در زندان دوزخ نگاه خواهد داشت.»

:ear_of_rice:امضا: پسر حاجی


:books:ثواب الاعمال، ص ۲۸۳

 

@tanha_rahe_narafte

  • تنها راه نرفته

به قلم ضحی

داستانک

همسرداری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی