تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

صدای اذان

 

☘️قطعه حصیری کف زمین را پوشانده بود. دو طرف اتاق، چوبی برای آویزان کردن لباس به دیوار نصب بود. روی پوست گوسفندی بالشی از لیف خرما بر دیوار تکیه داشت. سبوی گلی سبز رنگ و دو کوزه سفالین در گوشه اتاق کنار هم بود. وقتی وارد شد به یاد پدر بزرگوارش افتاد که هر صبح و شام ضربه‌ای به در می‌کوبید. بعد با صدای بلند بر اهل‌خانه سلام می‌داد، آهی کشید.

🌾زمان حیات پدر صدای اذان بلال از مسجد مدینه بلند می‌شد. بلال بعد از رحلت رسول‌خدا (صلی‌الله علیه و آله) دیگر اذان نگفت. مردم هر چه به سراغش رفتند، امتناع کرد و عذر آورد. روزی فرمود:« بسیار مشتاقم که صداى موذن پدرم را بشنوم.»

🌸این سخن به گوش بلال رسید. بلال بر بالاى بام مسجد رفت . آواى گرم بلال در مدینه پیچید: «الله اکبر ، الله اکبر... »

✨ همه دست از کار کشیدند. هر کس دست دیگرى را کشید و به شتاب به طرف مسجد آورد. حتى زنان و کودکان در بیرون مسجد جمع شدند. مدینه به یکباره تعطیل شد. همه به طنین روح افزاى بلال گوش دادند.

🍃 ناگاه همگی به یاد ایام رسول‌خدا (صلى الله علیه و آله) افتادند. صدای هاى‌هاى گریه‌ی مردم در مدینه پیچید.

✨آن‌ها از یکدیگر سوال کردند: «چرا بلال بعد از پیامبراذان نگفت؟ حالا چه شده اذان می‌گوید؟»
 
☘️مردم به یکدیگر نگاه کردند. سرهایشان را به زیر انداختند. حضرت فاطمه سلام الله علیها همراه جماعت به اذان گوش داد. یک‌مرتبه به یاد دوران پدر و ایام غدیر اشک از چشمانش بارید.

🌸نوای اشهد ان محمدا رسول الله در فضای مدینه پیچید. او دیگر طاقت نیاورد؛ ناله و آهى زد و بر زمین افتاد.

🍂 مردم فریاد برآوردند: «بلال! بس کن.! »

🥀آن‌ها پنداشتند جان به جان آفرین تسلیم کرد. بلال  اذان را نیمه رها کرد. حضرت فاطمه سلام الله علیها پس از لحظاتی به‌هوش آمد.
 از بلال خواست اذانش را تمام کند. بلال عرض کرد: «بانوی من! از این می‌ترسم که بار دیگر با صدای اذان از هوش بروید.»

☘️ با اصرار بلال و التماس‌های مردم عذر او را پذیرفت.

📚برگرفته از ابن بابویه، شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۲۹۷.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی