تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می ‏کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدری نگران هستیم ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالیست.

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

سوپ دستپخت مادر

 

🌺همه جا را برف پوشانده بود. زهرا گوشه اتاق جلوی بخاری نشسته بود. درس‌های عربی‌اش را مرور می‌کرد. غبار پنجره را پوشانده بود. زهرا گفت: «چه هوای سردی است. چه برفی می بارد!»

🌸مادرش مشغول آشپزی بود، گفت: «زهرا چیزی شده؟ چیزی می‌خواهی؟»

🍃_ نه می‌گویم چه هوا سرد شده. 

🌺_ زمستان است، هوا باید سرد باشد. در این هوای سرد یک چیز گرم مثل چایی یا سوپ خیلی می‌چسبد.

🌸_اگر داشتیم خیلی خوب بود. 

🍃مادرکاسه‌ای سوپ مقابل زهرا گذاشت، گفت: «این هم یک سوپ گرم برای زهرا خانم.»

🌺زهرا با خوشحالی از مادرش تشکر کرد. 
بلند شد و رفت دستش را بشوید، از گوشه پنجره هوای بیرون را نگاه کرد، چقدر برف! از خوشحالی ذوق زده شده بود. ناگهان با دیدن پرنده کوچکی که در گوشه ای از برفها، خودش را مچاله کرده بود، دهانش باز ماند و ذوقش پرید گفت: «مامان بیا این پرنده کوچک را بیین از سرما مچاله شده.»

🌸_خدای من! بیچاره

🍃_ مامان  اجازه میدهی  برم پرنده را بیاورم؟

🌺_ زودتر برو تا از این مچاله تر نشده. 

🌸زهرا کتش را پوشید بیرون رفت. پرنده کوچولو را آرام از کنار برف ها برداشت. در گوشه کتش قرار داد داخل اتاق شد. کنار بخاری گذاشت چند دقیقه نگذشته بود، پرنده از مچالگی بیرون آمد. با جیک جیک کردن از زهرا و مادرش تشکر کرد.

 

 

@tanha_rahe_narafte

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی