تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

راست یا دروغ یا هیچکدام

نه میشود دروغ گفت و نه میشود جواب راست داد. راست بگویی هزار مساله ی دیگر پیش میاید و دروغ هم بخواهی بگویی امر خدایت را پشت گوش انداخته و ارزش های خودت را زیر پا گذاشته ای.

 

همیشه حرصم در می آمد از این دست سوالات و فضولی ها که پرسیدنش راحت و جواب دادنش مثل یک کوه است. آخر به ما چه مربوط؟ حالا بدانیم چه میشود؟ که چه ؟ من خودم گاهی به این جزییات رفتارها فکر نمیکردم و برایم مهم نبود، اما گاهی بعضی از این دست سوال ها عواطف زنانه ام را غلیان میداد و کافی بود تا من را تنها گیر بیاورد، آنگاه چندین ساعت من را در یک حرف و یک رفتار و علت و معلول و چراهایش غرق میکرد.

 

این دفعه دیگر تصمیم گرفتم از این سوراخ گزیده نشوم و به نحوی از دست این سوالهای بیخود دوری کنم و جوابشان را ندهم و البته که در این حین باید احترام بزرگترهای فامیل را هم رعایت میکردم تا بهشان برنخورد.

 

مثلاً مهمانی شبنم دخترخاله ام، سریع بعد صرف شام به کمک میزبان و  آشپزخانه‌ی آشفته و شلوغش شتافتم. بند های پیشبند آشپزخانه را به پشت کمرم گره کردم و پای سینک ظرف شویی ایستادم. تا کمتر در معرض پرسش های دیگران باشم ولی متاسفانه موقعیتش پیش آمد. خاله جان که داشت دیس های چرب و چیلی را به من میداد تا کف مالی کنم، درست همان موقع پرسید: «راستی بهاره جون دیدم خواهرشوهرت اون شب بهت چپ چپ نگاه کرد، چیزی شده بود عزیزم؟ »

 

چشمان درشت شده و ابروهای بالا رفته ام را با لبخندی همراه کردم و گفتم: «نه خاله جون. قصد و غرضی نداشته شاید زاویه اش با شما بد بوده و شما اینجوری متوجه شدید.»

 

و یا آن عصر که به دیدنی مادربزرگم رفته بودم، بنده خدا از بس که نگران ماست برگشت و به من گفت:«الهی دخترم. لابد حرف و حدیث از قوم شوهر میشنوی و خیلی حرص میخوری که اینقدر لاغر شدی!»

 

حتی آن روز تولد دختر دایی ام که به خانه شان رفتم، از بس که بساط حرف و غیبت در میان چایی و کیک خوردن مهیا بود، برای فرار از ترکش های بحث و تله های سوالات به سراغ بچه ها رفتم و به آنها پناه بردم. با کمک بچه ها طناب ورزشی رنگی را از میان سبد بزرگ اسباب بازی ها پیدا کردیم و مسابقات جام طناب کشی را با حضور مادرها برگزار کردیم. خنده و تشویق جای سوالها و حرفها و غیبت هارا گرفته بود.

 

گاهی چاره ای نیست. نه میشود دروغ گفت و نه میشود راست

 

 

@tanha_rahe_narfte

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی