تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۱ شهریور ۰۰، ۱۳:۰۸ - اسید سیتریک
    عالی

بازی کردن

امیر محمد ماشینک های کوچک را یک به یک کنار هم ردیف کرده بود و بوق بوق کنان آن ها را هل می داد. 🚙🚕🚗🚓چند ساعتی بود که در اتاقش مشغول بازی با اسباب بازی هایش بود، با هریک از اسباب بازی هایش یک سلام و علیکی کرده بود.

🗝صدای چرخیدن کلید درون قفل در، امیرمحمد خسته و بی رمق شده را به‌ شور آورد از جای خودش بلند شد و یک پرش زد و با تمام توانش مثل یک تندر به سمت در دوید.

- سلام بابایی خسته نباشی، چقدر امروز دیر آمدی؟

🍀پدر پلاستیک میوه ای به دست داشت. خستگی از سر و ‌کولش می بارید. امیرمحمد را بغل کرد. بوسه ای بر روی صورت گرم و نرم او کاشت. گفت: سلام به پسر گلم، دیر نکردم. مثل همیشه آمده ام.
مادر دست هایش را با حوله خشک کرد. از آشپزخانه با رویی خندان به طرف پدر رفت. گفت: سلام خسته نباشی آقا رسول، تا شما دست و رویتان را می شویید برایتان چای می ریزم.

 مادر پلاستیک میوه ها را گرفت و به سمت آشپزخانه رفت.

🌺پدر لباس هایش را عوض کرد. روی مبل کنار بخاری نشست. شبکه های تلویزیون را جا به جا می کرد. امیرمحمد با سبدی پر از اسباب بازی تلو تلو خوران به طرف پدر آمد.

پدر که تازه چشم های دوخته شده اش به تلویزیون گرم شده بود با صدای امیرمحمد به زور چشمانش را باز نگه داشت.

- بابا جان بیا با هم بازی کنیم من از صبح همش منتظر تو بودم که بیای با هم بازی کنیم.

🌸 پدر دست روی چشمانش برد. خمیازه ای چند ثانیه ای کشید و گفت:امیرمحمد جان بابا فعلا خسته است. کمی استراحت کند بعدا با هم بازی می کنیم.

امیر محمد اصلا دلش نمی خواست این جمله را بشنود. می خواست تیر آخرش را هم بزند. خودش را لوس کرد. سرش را پایین انداخت. با صدای آرام تری گفت: آخه من از صبح همش منتظر بودم. حتی شما ظهر هم خانه نیامدید، دیگر خسته شدم از بس تنهایی بازی کردم.

🌼مادر حرف های امیرمحمد را از آشپزخانه شنید. با سینی چای کنار پدر نشست. گفت: امیرمحمد جان بابا تازه از سرکار آمده، از صبح تا حالا هم سرکار بوده بگذار یک ساعتی استراحت کند بعد با شما بازی می کند.

امیرمحمد ابروهایش را در هم کشید. لبهایش را به حالت اخم گرفت. گفت: آخر آخر مامان من خسته شدم از بس تنها بازی کردم.

مادر امیرمحمد را بغل کرد. گفت: مامان جان من می آیم باهات بازی می کنم تا بابا استراحت کند بعدش هم بابا می آید بازی.

👦امیرمحمد دستش را به نشانه فکر کردن چند باری به سرش زد. بعد ‌گفت: باشد مامان جان بیا تا برویم بازی کنیم بابا هم استراحت کند.

 پدر، چایش را خورده نخورده، چنان چشم هایش را روی هم گذاشت که انگار سال ها خوابیده است.

 

 

@tanha_rahe_narafte

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی