تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۱ شهریور ۰۰، ۱۳:۰۸ - اسید سیتریک
    عالی

افسانه‌ای رنگ باخته

 

🌸عشق‌های افسانه‌ای در داستان‌ها و شعرهای شاعران دلباخته برایش رنگ باخت، وقتی پرواز لباس‌هایش را بر روی تخت دید. خِرت خِرت پاره شدن لباس‌ها موقع کشیده شدن از چوب لباسی روی اعصابش راه می‌رفتند.

🌺مسعود: «زودتر گورتو گم کن.»

🌼لیلا با فرو دادن بغضش، اشک‌هایش را خشکاند، با صدای خشداری گفت: «چی شد تا یِ هفته پیش عاشقم بودی، زن رؤیاییت بودم؟!»

☘️مسعود: «حماقت، از اول حماقت کردم. زود وسایلتو جمع کن و برو»

🌸لیلا: «نمی‌خوام، نمی‌رم.»

🌺مسعود: «بیا آروم و بدون سر و صدا تمومش کن. می‌دونی چیه اصلا از اول دوسِت نداشتم،  فقط ازت خوشم اومده بود. همین.»

 🌼لیلا دندان هایش را روی هم آسیاب کرد: «پس کی بود می‌گف عاشقتم، بدون تو می‌میرم؟ راستشو بگو چی شد که یدفه‌ای اینقد تغییر کردی؟»

☘️مسعود دست به کمر ایستاد: «خستم کردی، چقدر بی‌غیرتی؟ وقتی اینقدر می‌گم نمی‌خوامت، باز می‌شینی و می‌گی چی شد، چی شد.»

🌸صورتش از شعله‌های حرف  مسعود سوخت. مانتوی شیری رنگ گلوله شده‌اش را به تن کرد: «آره دیگه دوره زمونه عوض شده، بجای اینکه من به تو بگم بی‌غیرت تو به من می‌گی. اگه کس و کار داشتم جرئت نمی‌کردی اینطوری باهام رفتار کنی، بی‌غیرت.»

🌺قبل از اینکه لیلا بتواند عکس‌العملی نشان دهد، مچ دست‌هایش را گرفت و فشرد. چشم در چشم‌های عسلی مواج لیلا شد و گفت: «حرف دهنتو بفهم. آره بی‌کس و کاریت باعث شد بیام سراغت، فقطم برا اینکه تنها نباشم، حالام دارم می‌گم نمی‌خوامت؛ پس برو و قائله رو ختمش کن.» دست هایش را میان فشار دستان مسعود پیچاند تا رها شود ولی نتوانست. در نی نی چشمان مسعود، خودش را رها شده دید که  مسعود را می زند و عقده دل باز می کند: «بازم میگم بی غیرتی، بی غیرت. فعلا صیغه یک ماهه بخونیم گفتنات رو حالا می فهمم . خیلی  پستی.»

🌼دست هایش را دوبار پیچ وتاب داد و با فریاد گفت: «آشغال!  ولم کن، میخوام برم. » بغض نگذاشت ادامه حرفش را بزند و با خودش گفت: «مادر بیچاره م راست می گفت.»

☘️تمام لباس هایش را مقابل چشمان میشی مسعود در چمدان فرو برد. باد ملایمی از میان پرده های حریر رقصان، روسری اش را به بازی گرفت. به دو پنجره مشرف به پارک نگاه کرد. دلش به حال خودش سوخت. دست تکان دادن خودش برای بچه هایش  را بارها پای همین پنجره تصور کرده بود. خنده ی بچه ها و دادزدنشان را بارها دیده بود: «مامان! تو هم بیا پیش ما.»

 🌸 به خیالات پر پر شده اش دهن کجی کرد و بدون اینکه نگاهی به قامت بلند و چهارشانه مسعود بیاندازد، رفت. در خانه را به هم کوبید. دو سه قدم دور شد که صدای اف اف خانه ای که دیگر خانه اش نبود، بلند شد. خانمی چمدان بدست منتظر بود و کلیدی را میان انگشتانش می چرخاند. دو قدم به سمتش رفت، گونه های برجسته و چشم های سیاهش را جایی دیده بود، به ذهنش فشار آورد. دوباره خواست او را ببیند ولی دیگر کسی پشت در نبود. به سمت پارک رفت و روی صندلی مشرف به پنجره ی خانه نشست. بغضش شکست و اشک هایش جاری شد. اشک هایش را پاک کرد و آخرین نگاه را به پنجره انداخت. دستانی سفید پرده را کنار زد.

🌺آلبوم پیش چشم هایش ورق خورد: «این کیه؟»

🌼 آلبوم بسته شد و صدای آرامی گفت: «زن سابقمه.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی