تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۱ شهریور ۰۰، ۱۳:۰۸ - اسید سیتریک
    عالی

۲۰۹ مطلب با موضوع «همسرداری» ثبت شده است

دفترچه مراقبه

 

🌸کشو میز کامپیوتر را جلو کشید. تمام وسایل داخلش را زیر و رو کرد. با صدای بلند پرسید:«خانم گلم، یه دفترچه کوچولو خریده بودم، گذاشتمش تو کشو کامپیوتر، شما ندیدیش؟»

 

🍃مریم ظرف‌ها را آب کشید. دستکش را از دستش بیرون آورد. به طرف اتاق رفت. کنار سعید ایستاد. با انگشت به گونه‌اش اشاره کرد:« اول بوس. » 

 

🌺سعید چشمان ریز شده‌اش را به سمت مریم چرخاند. لبخند زنان گفت:« اول دفترچه رو پیدا کن و بده به من، بعد بوس بخواه.»

 

🍃مریم به طرف آشپزخانه چرخید و گفت:«راه نداره. اصلا چکارش داری؟»

سعید بازوان مریم را گرفت:« کجا فرار می‌کنی؟»

 

🌸گونه او را بوسید. مریم صورتش را پس کشید. همزمان با ماساژ جای بوس گفت:« چه ریشایی داری.» خندید و گفت:« مثل کاکتوسه. برا خارش خوبه.»

 

🍃لبخند روی لبان سعید نشست:«همه مردا همینن. حالا دفترچه منو میدی؟» 

 

🌺مریم دستش را ته کشو برد. مثل جادوگران، عجی مجی گفت و دفترچه را یک ضرب بیرون آورد. سعید دست دراز کرد تا آن را بگیرد. مریم آن را پشتش پنهان کرد:«تا نگی برا چی می‌خوای نمیدم.»

 

🍃سعید سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:« برا حساب کتابام می‌خواستم.»

 

🌸مریم خودش را تاب داد و گفت:« الکی نگو. دفترچه حساب که داری.»

 

🍃- خب می‌خوام بعضی حسابامو تو این بنویسم.

 

🌸اشک روی گونه مریم با یادآوری گذشته غلتید. نتوانست بایستد. افتاد. روی نمره بیستِ محبت به همسر را پوشاند. بالای صفحه مقابل صورت مریم نوشته بود:«محاسبه اعمال روزانه»

 

🍃ذهن مریم به روزی برگشت که دفترچه را برای سعید پیدا کرد. چشمان سعید برق زد. آنقدر از مریم تشکر کرد که مریم دهانش باز ماند. نمی‌دانست این چه دفتر حساب کتابی است که آنقدر برای سعید ارزشمند است. آن روز هرگز در ذهن مریم نمی‌گنجید، سعید را در بدترین شرایط از دست بدهد. 

 

🌺سعید مقابل مریم دو زانو روی زمین نشست. اشک روی صورت او را با دست کوچکش پاک کرد. بغضش را فرو داد:«مامان این چیه دستته؟ چرا گریه می‌کنی؟»

 

🍃- دفترچه مراقبه باباته. می‌خوام تو هم مثل بابات بشی. مهربون و خوش اخلاق.

 

🌸- بابا از پیش حضرت زینب برنمی‌گرده؟

مریم سعید را در آغوش گرفت. سرش را بوسید و با گریه گفت:«خانم باباتو کامل خرید. هیچیش رو به ما پس نداد.»

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

سیاست‌های مردانه

syyasat

💠 وقتی در خانه هستید، طوری رفتار کنید که جوّ خانه با نبودتان فرق داشته باشد. اگر هر بار که به خانه برمی‌گردید، ساکت و خسته باشید، حس سردی در خانه حکمفرما می‌شود!

💠 چند دقیقه از خود هیجان و نشاط نشان دهید تا به همسر و اهل خانه نشاط و آرامش انتقال دهید.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

گوشه‌ی خالی

 

 🌸معصومه غرق فکرهای جور واجورش بود. چند وقتی بود با فاصله ی اندک چند نفر از عزیزانش از دنیارفته بودند. دنیا برایش تیره وتار شده بود.

 

🍃درعالم خودش غرق بود؛ ولی سعی می‌کرد با همسرش همراهی کند. درماشین نشسته بودند و برخلاف آنچه می‌خواست در راه خانه ای بود که اصلا دوستش نداشت. مجید کولر ماشین را روشن کرد و بوی عرق مجید درفضا پخش شد. 

 

🌺معصومه ازبوی عرق تنفر داشت. عطر کنار دستش را برداشت و چند پیس زیر بغل مجید که درحال رانندگی بود زد. صدای فریاد محید بلند شد:«احمق» 

 

☘معصومه هل کرد. قلبش به تپش افتاد. مجید عادت داشت لحظه ای داد بزند و بعد انگار نه انگار که توهین کرده و داد زده، بدون معذرت خواهی و دل‌جویی انتظار هم‌کلامی از طرف مقابل را داشت.

 

🌸اما معصومه، انگار هربار با فریاد مجید، چیزی در وجودش مچاله می‌شد. هرچند برای مجید، اصلا اهمیتی نداشت زیرا هرگز به او حق نمی‌داد.

 

🍃این بارهم با فریاد مجید، معصومه برای بارهزارم درخودش فرو ریخت. 

 

 🌺اشک معصومه بارید وبرای هزارمین بار دانست درگوشه ای از دلش، همسرش را آن طور که باید دوست ندارد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

فخر فروشی ممنوع

 

fakhr

✅خانواده همسر بخش مهمی از زندگی ما و همسرمان هست؛ پس در رفتار با آنها باید نکاتی را رعایت کنیم که عبارتند از:

 

🔘در برابر دیگران، بدگویی آن‌ها را نکنیم.

بابت کوچکترین محبت، تشکر کنیم.

 

🔘از کارهای خوب و موفقیت آن‌ها، تعریف کنیم. آن‌ها را در جمع و حتّی خانه تحقیر نکنیم.

با ثروت و تحصیلات، بر آن‌ها فخرفروشی نکنیم.

 

🔘در حضور بچه‌ها، از خانواده همسر گلایه نکنیم. در کمک به خانواده، همسرمان را همراهی کنیم.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

میدان مسابقه

 

💦صدای گریه معصومه ، مثل پتکی بر سرش فرود می‌آمد. صبح که از خواب بیدار شد وسط پیشانی و دو طرف سرش درد می‌کرد. بالش را برداشت و محکم به پیشانی و دو طرف سر فشار داد. دیروز حرص زیادی خورده بود. برای اینکه بچه‌ها متوجه نشوند، مجبور شده بود، جلوی خود را بگیرد تا چیزی نگوید. همین خودخوری و آزادنکردن صداهای درونش، خودش را به شکل درد نشان داد. 

 

🌸همسرش مرتضی، مریض شده بود. نرگس هرچه سوپ و آبمیوه می‌آورد؛ مرتضی مثل بچه‌ها شده و گوش به حرفش نمی‌داد. خجالت از موی سفیدش نمی‌کشید. هر وقت مریض می‌شد، اعصاب او را خط خطی می‌کرد. نرگس حواسش بود که صدایش را بلند نکند و با خواهش و قربان‌صدقه به زور سوپ را به او بخوراند تا کمی قوت بگیرد. صبح حالش خیلی بهتر بود. حتّی می‌توانست سر کار برود و تبش پایین آمده بود. 

 

 

🌺نگاهی به اتاق بچه‌ها کرد. به طرف معصومه رفت. گریه‌اش بریده بریده شده بود. نرگس هر روشی را به کار می‌برد؛ ولی قطع نمی‌شد. روسری گل آبی را برداشت و با آن سرش را محکم بست. نگاهی به ساعت دیواری انداخت که عقربه‌هایش با هم میدان مسابقه تشکیل داده بودند و در حال رسیدن به هم بودند. یک ساعت دیگر مرتضی می‌آمد و او هنوز کارهایش را انجام نداده و ناهار آماده نکرده بود. مرتضی مردی نبود که ناراحت شود، ولی او از انجام نشدن به موقع کارها به ناراحت بود. 

 

 

بهترین همسر دنیا باشیم

behtarin

 

💖مدافع همسرتان باشید و از همسر خود در گفتار و کردار حمایت کنید. به هیچ کس حتی نزدیکان اجازه ندهید بی‌دلیل از همسر شما عیب‌جویی کنند.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

نگران نباش

 

🔘منصوره عزادار شده بود. در حال وهوای کرونا مجبور بود به خاطر عزای خواهرش از شهری به شهر دیگر برود. هوای گرم تابستان،  سختی اشک ریختن پشت ماسک گرم نخی و دو لایه وعزاداری که باعث میشد نتواند تمام پروتوکلهای بهداشتی  را رعایت کند.

💠از پنجره ی قطار بیرون را نگاه کرد. انگار دنیا دیگر برای او زیبایی نداشت. خواهری که او را بزرگ کرده بود وسالها همدم تنهایی هایش بود، به آسمان عروج کرده بود و حالا او باشبنم اشک، درقطار به رو به رو خیره شده بود. صدای زنگ تلفن همراهش اورا به خود آورد،  محسن بود.

🔘_سلام عزیزم، حواست باشه تو مراسما، جایی نری که امکان خطر باشه. مواظب باش صدای گریت اونقدرها بلند نباشه. حواست به نامحرم ها و بی قراری نکردن  باشه.

💠منصوره آه بلندی کشید، به پرنده ای که بالای سر تک درختی در بیابان پرواز می‌کرد،خیره شد وگفت:«باشه.نگران نباش عزیزم.من این همه راه نیومدم که عذاب ابدی بخرم.حواسم هست.»

🔘محسن تلفن را قطع کرد ومنصوره در سکوت، به مصیبتی که برسرش آمده بود، فکر کرد و اشکهایش را با پشت دست پاک کرد.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

اهمیت آگاهی از تفاوتها

tafavot

💠 بهترین هدیه به همسر شناخت و آگاهی نسبت به تفاوت‌های زن و مرد و رفتارهای متناسب با آن تفاوت‌هاست.

💠با شناخت این تفاوت‌ها دیوارهای رنجش و بی‌اعتمادی فرو می‌ریزد، چرا که همه کشمکش‌ها و رنجش‌ها ناشی از عدم درک یکدیگر می‌باشد.

💠زن و مرد نه تنها در روابطشان با یکدیگر متفاوتند بلکه در فکر کردن، احساسات، ادراک، عکس‌العمل نشان‌دادن، عشق، خواسته‌ها، نیازها و قدردانی کردن با یکدیگر متفاوتند.

💠با توجه به این نکته که همسرتان با شما فرق دارد، می‌توانید به آرامش برسید و به جای اینکه در برابر او مقاومت کنید یا بخواهید رفتارهای او را تغییر دهید با او کنار می‌آیید.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

رد اشک

 

🌼زانوهایش را از دیواره سکو بالا کشید. بدن استخوانیش را بین سه گوش دیوار کاهگلی جا داد. زانو خم کرد. گوشه روسری را درون دهانش چپاند. سر روی زانو گذاشت. سیل اشک از چشمان بی رمقش جاری شد. همراه هق هق گریه به خواب رفت. ناگهان با گرمای دستی رو شانه‌اش از خواب پرید. سر بالا آورد.

🍃چشمان درشت سمیه رد اشکهای خشک شده روی صورت چروکیده او را دنبال کرد. با ناراحتی پرسید: «ننه چرا اینجا نشستی؟ چرا گریه کردی؟ »آرام روی صورت خشکیده او دست کشید.

🌸بغض راه گلوی مادر را بست. قدری سرش را بالا گرفت. دامادش هم آنجا بود. سرش را پایین انداخت. آهسته گفت: «شما اینجا چه می‌کنید؟ »

🍃- اومدیم به بابا سر بزنیم. ببینیم ...

🌼- چی رو ببینید؟ بدبختی من رو؟

🍃- نه ننه جون. شما بگو چرا اینجا نشستی؟ مگه خونه جمیله نبودی؟

🌸مادر بریده بریده جواب داد: «چ..ر..ا ... ولی ...  گفت با شش تا بچه پدر مرده  و شوهری که سالی به ماه سراغش رو می گیره و همش خونه زن اولشه نمیتونه از منِ در به در مراقبت کنه. »

🍃مادر آهی کشید: «آوردم اینجا و گفت اونی که شصت سال تو خونه اش استخون سوزوندی حالام باید ازت مراقبت کنه. »

🌸ابروهای سمیه درهم گره خورد. دست مادر را گرفت، گفت: «مگه من مرده باشم که شما رو پشت در بذارن و برن. والله نمیدونم چی بگم.»

🍃سمیه چشم به چشم شوهرش دوخت. رضایت را از چروکهای مهربان گوشه چشم او خواند. دست دیگرش را پشت کمر مادر گرفت. او را با کمک حمید بلند کرد. گفت: «نمیدونم چرا بابا بعد مریض شدنت به جای اینکه ازت مراقبت کنه، زن گرفت که حالا زنیکه سرت شاخ شده و به خونه راهت نمیده؟»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

دل شوره

 

🌸 پاهایش گزگز می‌کند مثل این که به خواب رفته باشند. صدای گریه فاطمه بلند می‌شود، پاهایش را تندتر تکان می‌دهد تا بیدار نشود. به ساعت و عقربه‌هایش که در حال رسیدن به یکدیگرند، نگاهی می‌اندازد. ساعت 12 شب شده و همسرش هنوز نیامده است. دلش شور می‌زند انگار کسی به آن چنگ  می‌زند. نگاهی به اطراف خود می‌کند، می‌بیند محمد حسین هم خوابش برده است. دلش به حال بچه‌اش می سوزد که گرسنه خوابیده است. فاطمه که خوابش سنگین شد او را روی تشکش، کنار محمد حسین می‌خواباند. خودش هم کنارشان دراز می‌کشد؛ ولی خوابش نمی برد.

☘️صدای تَق تَق در که می‌آید، سراسیمه چادر گُل گُلی سفیدش را روی سرش می اندازد و به سمت در می‌رود. محسن با صورتی پر از خون، که یک چشمش بسته و دیگری باز است، به داخل خانه می‌آید. زینب با دیدن او، دست راستش را بر دهان خود می‌گذارد تا صدای جیغش همسایه‌ها را بیدار نکند.

🌸محسن لبه حوض می‌نشیند و با صدایی که نفس نفس می‌زند می‌گوید: « زینب جون نگران نشو حالم خوبه. چند نفر با هم درگیر شدند اومدم از هم سوا کنم که به این حال و روز اُفتادم. »
«پس این خون چیه؟»
« عزیزم یک دست لباس برام بیار تا بهت بگم.»

☘️ زینب با عجله به طرف اتاق سمت چپ رفت. دستهایش یخ کرده‌بود و می‌لرزید، از داخلِ کمدِ  لباس و جعبه کمک‌های اولیه، لباس و ماده ضدعفونی کننده و مقداری باند برداشت . خودش را به محسن رساند و زخم صورتش را ضدعفونی کرد و با باند آن را پوشاند.
سالم بودن  همسرش، اشک شوق را بر گونه های گُر گرفته و سرخش جاری کرد.

🌸دیگر برایش مهم نبود چه اتفاقی افتاده است، همین‌که او کنارش نشسته، خیالش راحت شد و گزگز پاهایش را فراموش کرد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte