تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می ‏کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدری نگران هستیم ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالیست.

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

۱۴۸ مطلب با موضوع «همسرداری» ثبت شده است

اشک حسرت

 

🌼در حال مرتب کردن اتاقم بودم که صدای زنگ گوشی مرا به سوی خود کشاند. صدای گرم زهرا دوست صمیمی ام موسیقی گوشم شد.

🌸-سلام، زهرا جون خوبی عزیزم؟

☘️_سلام ممنون مینا جون، اگه خونه هستی خواستم یک چند ساعت هانیه رو بیارم پیشت.آخه وقت دکتر دارم باباشم تا شب سرکاره.

🌺_باشه عزیزم حتما بیارش، تو راهیمون چطوره؟

🌸_اونم خوبه خدا را شکر، کاری نداری عزیزم فعلا خداحافظ.

 ☘️یک ساعت نگذشته بود که صدای زنگ آیفون مرا ذوق زده به در خانه رساند.

🌼زهرا دختر نازش را به من سپرد و با عجله رفت. هانیه با آن چشمهای درشت و موهای بور و زبان شیرینش خودش را در بغل من انداخت و مدام می گفت: خاله مینا دلم خیلی برات تنگ شده بود.

🌸 من هم او را محکم در آغوش کشیدم. همینطور که دستانش در دست هایم بود، انگار مرا سوار ماشین زمان کردند و به گذشته ها بردند.

☘️من و زهرا هر دو خواستگار داشتیم. فکر این که زهرا می خواست با فرهاد که مردی کارگر بود، نه خانه داشت و نه  ماشین ازدواج کند، برایم قابل قبول نبود. حتی نمی خواست همسرش چیزی بابت جشن عروسی هزینه کند. می خواستند با رفتن به ماه عسل زندگی مشترکشان را آغاز کنند. مگر میشه آدم عروسی نگیره؟ مگر میشه سرویس طلا نخره؟!
مگر میشه با یک‌مرد کارگر زندگی کرد؟! هزاران مگر مگر دیگر بود که آن روزها حسابی ذهنم را درگیر خودش کرده بود. هرچه به زهرا می گفتم که فرهاد تو را خوشبخت نمی کند، گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. می گفت: «مهم عشق  و علاقه هس که ما به هم داریم مابقی را خداوند جور میکنه.»

🌺از همان دوران دانشگاه قرار گذاشته بودیم که روز عروسی مان یک روز باشد. اما او خیلی زود به فرهاد جواب مثبت داد و الان واقعا خوشبخت هست. اما من در گیرو دار تجملات زندگی، یکی پس از دیگری خواستگار هایم را رد می کردم. حالا هم که دیگر کسی برایم تره خورد نمی کند.

🌸_خاله مینا خاله مینا من آب می خوام.

☘️ به خودم آمدم هانیه را محکم در آغوش کشیدم اشکهای حسرت و اشتباه گذشته از چشمانم مثل باران بر شیشه پنجره دل شکسته ام می ریخت. اگر آن روزها من هم اینقدر سختگیری نکرده بودم حالا دختر خودم را در آغوش می کشیدم.

 

 

@tanha_rahe_narafte

برخوردهای مثبت

✅شیوه صحبت کردن با همسر جایگاه ویژه ای در داشتن زندگی آرام و دور از تنش دارد. 

🔘حتی اگر مواقعی از دست همسر خود ناراحت هستید یا درخواستی از او‌دارید باید به شیوه مثبت با او برخورد کنید.

🔘به جای این که بگویید «تو چشم دیدن اقوام مرا نداری» می توان گفت:«دوست دارم، اقوام مرا، مثل اقوام خودت دوست بداری یا دوست دارم همان طور که من اقوام تو‌را دوست دارم، تو هم اقوام مرا دوست داشته باشی»

🔘به جای این که بگویید «تو همیشه به من دروغ می گویی» می توان گفت: «دوست دارم همیشه به من راست بگویی یا هیچ چیز به اندازه راست گویی مرا خوشحال نمی کند»

✅یادتان باشد در گفت و گوهایتان همواره به جای برخوردهای منفی از برخوردهای مثبت استفاده کنید.

 

 

@tanha_rahe_narafte

به خاطر رضای خدا


سال ها پیش لباس سفید عروسی را برای آمدن به خانه شایان انتخاب کرده بودم. با همه ی مخالفت های خانواده ام یک تنه پای همه مشکلاتش ایستاده بودم. شایان با قدی بلند و جسمی لاغر با آن چشم‌های رنگیش از ابتدا واقعا عاشقم شده بود اما بخاطر وضع نامناسب مالیش، خانواده ام با این ازدواج مخالف بودند. با وجود تمام مخالفت ها ۱۰ سال که با کم و زیاد های شایان کنار آمدم.

سارا و سینا هم زینت زندگیمان شده بودند. اما روزی آمد که ورق این خوشبختیمان برگشت. شایان هنوز ظهر نشده بود از سرکار برگشت، آشفتگی از سروکولش می بارید.  

-سلام خسته نباشی شایان جون؟  

-سلامت باشی خانم .

-چیزی شده، رنگ به صورتت نیست، چرا زود اومدی خونه؟

☘-نه چیزی نیست، میخوام برم استراحت کنم.
 
دنیایی از سوال های بی جواب ذهنم را درگیر کرده بود. اجازه دادم شایان استراحت کند تا شاید حالش جا بیاید و تعریف کند چه اتفاقی افتاده است.  

چند ساعت بعد شایان صدایم زد. به داخل اتاق رفتم. کنار دست شایان نشستم.  

-بچه ها خوابند نگار جون؟  

-اره یک ساعتی هس خوابیدن واسه چی؟

-میخوام یه چیزی برات تعریف کنم اما دوست دارم تو با اون  قضیه منطقی برخورد کنی نه احساسی.

☘چشم هایم از تعجب و ترس درشت تر شده بود، آب گلویم را قورت دادم گفتم: «چی شده خوب بگو نصف جونم کردی.»

- من من من...

-خوب تو‌چی شایان؟

-به خدا همش یه لحظه بود، شیطون گولم زد، به خدا قسم خیلی پشیمون هستم. حالم خرابه،تا بهت نگم چی شده وجدانم آروم نمیشه، باید حتما بهت بگم تو هم منو ببخشی تا خدا هم منو ببخشه.

-میگی چی شده یا نه؟

چند روزی بود یک خانم همش میومد مغازه، حرف های عاشقونه بهم میزد منم چند بار باهاش جدی برخورد کردم اما اون دست بردار نبود تا صبحی که اومد مشتری هم نداشتم به بهونه پوشیدن یک  لباس به رخت کن رفت چند دقیقه نگذشته بود گفت: «آقا شایان لامپ رخت کن روشن نمیشه. » منم رفتم ببینم مشکلش کجاست.  یکدفعه در رخت کن رو باز کرد.  

من که حال عجیبی بهم دست داده بود هاج و واج نگاه به صورت شایان می کردم، اشک از چشمانش می بارید صحبت کردنش به شماره افتاده بود.

ادامه داد: لباسی به تن نداشت، من را به داخل رخت کن کشاند من هم یه لحظه شیطان وسوسه ام کرد و دیگه... .

اصلا دیگه صدای شایان را نمی شنیدم فقط لبانش را میدم که مرتب تکان می خورد و چشمانش را که شرشر می بارید.  

☘شایان سعی داشت دستانم را در دست هایش بگیرد و من را بغل کند؛ اما فکر این که امروز کسی دیگه را در آغوش کشیده برایم چندش آور بود. دستم را سریع از دستش بیرون کشیدم. اشک های صورتم را پاک کردم و به زور پاهایم مرا تا آشپزخانه یاری کردند. دلم میخواست یه جای خلوت پیدا کنم و با صدای بلند گریه کنم. فکر این که شایان با من چکار کرده داشت دیونه ام میکرد. شایان التماس و زاری میکرد که او را حتی شده بخاطر بچه ها ببخشم.  

فکرهای چندگانه ذهنم را درگیر کرده بود باید به همه می گفتم شایان با من چکار کرده است، شاید این طور انتقامم را ازش می گرفتم، اما نه اینطوری که آبرویمان همه جا می رود. پس باید حداقل به خانواده ام بگویم اما نه آن ها من را بخاطر انتخابم همیشه سرزنش می کنند. پس بدون بیان دلیل به دیگران از شایان جدا می شوم اما نه پس بچه هایم چه می شوند. صدای اذان از مسجد توجه ام را به نماز جلب کرد ، وضو گرفتم و سر سجاده حسابی گریه کردم بعد از نماز از خدا خواستم به من کمک کند بهترین تصمیم را بگیرم.

شایان همیشه مرد خوبی بوده هر چند این اشتباهش خیلی بزرگ است، اما بخاطر رضای خداوند، بچه ها و حفظ آبرویم‌ میتوانستم ببخشمش، خودش هم که حسابی پشیمان بود و همه چیز را اقرار کرده بود.

دست هایم را سر سجاده بالا گرفتم و گفتم: «خدایا بخاطر رضای تو بخشیدمش تو‌ هم مواظب زندگیم باش و گرمی و‌محبتش را دوباره در دلم بیانداز.»

 

 

 

@tanha_rahe_narafte

معجزه هدیه دادن


پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند:
هِبَةُ الرَّجُلِ لِزَوْجَتِهِ یُزِیدُ فی عِفَّتِها.

هدیه شوهر به همسر خود، از عوامل افزایش پاکدامنی زن است.

من لایحضر الفقیه، ج ۴، ص۲۸۱

 

 

@tanha_rahe_narafte

قدردان بودن


برخی مردان انجام کارهای خانه را وظیفه زنان می‌دانند و حاضر نیستند در قبال انجام آن‌ها از همسرشان تشکر کنند.

باید توجه داشت که زنان در خانه زحمت زیادی می‌کشند و کلی از وقت و توانشان را خرج می‌کنند.

همان طور که زنان، قدردان کارهای بیرون از خانه مردان هستند، مردان نیز باید قدردان کارهای داخل خانه زنان باشند.

چنین کاری باعث می‌شود زن، کمتر احساس خستگی و پوچی کند و روز به روز با نشاط و انگیزه بیشتر در خدمت خانواده باشد.

 

 

@tanha_rahe_narafte

حفظ زندگی

 

🌺باز هم شب شد و‌چشم هایی که به در سفید شد و علی که هنوز خبری از او نشده است.  

🌸با دست های بی جانم آبی به صورتم زدم و خودم را در آئینه نظاره کردم. دوست داشتم همه چیز فقط یک خواب یا کابوس باشد. سال ها بود که طعم شیرین خوشبختی را کنار علی چشیده بودم. همه چیز خوب پیش می رفت. اما اکنون مدتی بود همه چیز بهم ریخته بود. چند باری هم خواستم در این باره با علی صحبت کنم اما هر دفعه از پاسخ دادن طفره می رفت. واقعا کلافه شده بودم. تصمیم گرفتم داستان را با مادر علی در میان بگذارم.  گوشی را برداشتم.

☘️-سلام مادر جوون حالتون خوبه؟  

🌺-ممنون عزیز، شما چطورید؟ علی چه میکنه؟  

🌸با آمدن اسم علی بغضم شکست و یکدفعه با صدای بلند زیر گریه زدم.  

☘️-چی شده لیلا جوون، چرا گریه میکنی؟ نکنه برای علی اتفاقی افتاده؟

🌺روی صورتم رودی جاری شده بود. دستی بر روی صورتم کشیدم. هق هق کنان گفتم: «نه مادر جون نگرون نباشین علی سالمه، اما مدتیه رابطه اش باهام خیلی شکرآب شده، اصلا مثل قبل نیست. » 

🌸-خدا نکنه آخه چرا مادرجون، حرفتون شده؟

☘️ دیدم چندبار بدون تو اومد اینجا، اتفاقا احوالت ازش گرفتم، گفت: «تازه از مهمونی دوستش اومده،لیلا دوست نداره همراه من جایی بیاد، هر کاریش کردم همرام مهمونی دوستم نیومده. » 

🌺یکدفعه جا خوردم، تازه فهمیدم علی چرا این قدر ناراحت است. چقدر التماسم کرد همراش برم اما من قبول نکردم.  

🌸-لیلا جون می شنوی مادر؟

☘️-بله بله بفرمایید.  

🌺-دخترم  علی با آن چشم‌های مشکی و موهای پرپشتش به راحتی می تواند دل هر دختری را ببرد. درست نیست که در مهمونی ها همراش نمیری.  

🌸-آخه مادر جون من اصلا حوصله جمع های شلوغ رو ندارم، مخصوصا جایی که همه را نشناسم معذبم.

☘️- درست، اما شوهرتم باید در نظر بگیری، میتونسی بخاطر حفظ زندگیت همراش بری مثلا دیرتر میرفتین، زودتر میومدین، یا اونجا میتونی با صحبت و معاشرت با همه آشنا بشی این که کمرویی نداره. وقتی در مهمونی های خانوادگی تنهاش بذاری؛ یه نفر بیاد جلو براش دلبری کنه، اونم یه لحظه شیطون گولش بزنه میشه همین که از خونه بریده میشه.

🌺-درسته مادرجوون من اصلا به این جوانبش فکر نکرده بودم. حالا باید چکار کنم؟  
🌸-فکر کنم دیروز می گفت: شبی هم مهمانی دوستش دعوت هست به او زنگ بزن و بگو همراش حتما میری.  

☘️-ممنون مادرجون مثل همیشه خیلی کمکم کردید.  

🌺وقتی پای تلفن به علی گفتم دارم آماده میشم ‌ تا باهاش به مهمونی دوستش برم  باورش نمیشد. عصر بود که علی سریع به خانه آمد با گل های باغچه دسته گلی برایش درست کردم، تا ناراحتی پیش آمده را از دلش بیرون بیاورم.
 

 

@tanha_rahe_narafte

همسر سازگاری هستید؟

💰توی این اوضاع بد اقتصادی داشتن همسری که با نداری‌ها و مشکلات سازگاری میکنه، نعمت بزرگیه که باید قدرش رو دونست. البته این سازگاری فقط در امور مالی نیست. 

🌺گاهی یک زن یا مرد نسبت به اخلاق همسرش سازگاری میکنه گاهی نسبت به بیماری های همسرش سازگاری میکنه.

🌼پیامبراکرم صلےالله‌علیه‌وآله‌و‌سلم :
بعد از ایمان به خدا نعمتى بالاتر از همسر موافق و سازگار نیست.

📚مستدرک الوسایل،ج ۲ ،ص ۵۳۲

 

 

@tanha_rahe_narafte

همسران عزیز!

✅در تربیت دینی، جدا خوابیدن در هنگام شب، برای  زن و شوهر، مذموم دانسته شده است. (۱)

🔘به هیچ وجه اجازه ندهید هیچ مشکلی باعث  این اتفاق شود.

🔘قهرها و دلخوری‌ها تا قبل از خواب، ادامه پیدا کند نه بیشتر. 

🔘به این ترتیب خواهید دید بسیاری از دلخوری‌ها، خود به خود حل می‌شود. 

☘️🌸☘️🌸☘️🌸☘️

🔹۱) رسول اکرم صلّی الله علیه وآله فرمود: اذا باتت المراة هاجرة فراش زوج‌ها لعنت‌ها الملائکة حتّی تصبح. 
🔸زنی که دور از بستر شوهرش شب را به روز آورد فرشتگان تا صبح او را لعنت می‌کنند.

📚نهج‌الفصاحه، شماره ۱۸۷

 

 

@tanha_rahe_narafte

محبت


:hibiscus:مریم محبت میخواست. یک عمر در  زندگی سختی کشیده بود، ولی دریغ از یک گوشه چشمی از محبت.چه روزها که تا شب برای  زندگی شان تلاش کرده بود.ولی  شوهرش  ذره ای محبت خرجش نمی کرد.

:cherry_blossom:فکر و ذهنش خوش گذراندن با دوستانش بود. جمعه به جمعه کوه و فوتبالش ترک نمی‌شد. مریم فقط به ساک ورزشی حسام خیره می‌شد. حسام می‌دید ؛ ولی کار خودش را ‌می کرد‌‌.

:leaves:مریم از هر راهی وارد شد که گرمی زندگی را حفظ کند. از محبت کردن به کسی که قدرش را نمی دانست، دریغ نمی کرد.همیشه با خودش می گفت روزی می شود که به عشق من اعتراف می کند.

:hibiscus:قلب حسام را گویی غباری از غفلت گرفته بود.تا اینکه مریم بیمار شد. زندگی روی دیگرش را به حسام نشان داد. مریم دیگر صبر و تحمل قبل را نداشت.بهانه جو شده بود. بی تابی می کرد، خسته شده بود دائم بهانه می گرفت.

:cherry_blossom:ولی حسام  تازه به دوست داشتن همسرش پی برده بود. تازه فهمیده بود که باید همسرش را آرام کند.او را در آغوش کشید، پیشانیش را بوسید. سر مریم را بر روی سینه اش گذاشت و با جملاتش آرامش را بر تن خسته و رنجور او ریخت.

 

@tanha_rahe_narafte

کدام دختر را برای ازدواج انتخاب کنم؟

🌸یکی از مهم‌ترین و بهترین مسیر برای تربیت فرزندان، انتخاب همسر شایسته است. وقتی گل خانه زندگی شما در فضای سالم، با محبت و نشاط‌‌ آور رشد کرده باشد، شاهد شکوفایی غنچه‌های (فرزندان) معنوی و عطرآگین دست پرورده او خواهید بود.

🌺هر چقدر محیط خانواده دارای فضای سالم باشد، در آن خانواده فرزندانی تربیت خواهند شد که نور چشم و زینت زندگی والدین می‌شوند.

 

@tanha_rahe_narafte