تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

۱۷۷ مطلب با موضوع «مهدوی» ثبت شده است

خادم

 

 

🌛نیمه شب از پشت میز تحریرش برخاست. کنار پنجره رفت و نگاهی به بیرون انداخت. سوسوی چند چراغ را از قاب پنجره تماشا کرد. ناصر پرده حریر شکلاتی را انداخت به سمت میز برگشت و کتابش را بست. انگشت اشاره‌اش روی کلید چراغ مطالعه رفت تا آن را خاموش کند. ناگهان صدای زنگ گوشی‌ ناصر بلند شد. مریم همسرش، با صدای زنگ از خواب پرید.ناصر گوشی را جواب داد.

🔺مریم دل نگران با صدای خواب آلود پرسید: «کیه؟»

 

🍃ناصر با حرکت دست اشاره کرد که آرام باش؛بعد اتمام مکالمه گفت:« مسعود تصادف کرده، باید برم بیمارستان.مریم با صدای لرزان گفت:«پسر خاله‌ات؟؟ منم بیام؟؟»

 

_نه، فقط دعا کن!

 

⚡️ناصر سریع آماده شد. وقتی به بیمارستان رسید‌ خاله‌اش گریه کنان به ناصر گفت: «حال مسعود اصلاً خوب نیست.»

 

🍂مشخص شد کتف مسعود شکسته، ضربه شدیدی به جمجمه‌اش وارد شده. شب سخت و دلهره‌آوری بود. وقتی دایی مسعود به بیمارستان رسید پرسید: «مسعود زنده‌ست؟»

 ناصر گفت: «چطور دایی؟ »

 

 _آخه از ماشین فقط چند تکه آهن مونده.

 بعد عکس‌هایی که از ماشین گرفته بود را به آن‌ها نشان داد. همه متعجب به هم نگاه کردند.

 

🍀مادر مسعود با بغض گفت:«معجزه خداست. مسعود با چند تا از دوستای هم دانشگاهی‌اش «سه‌شنبه‌های مهدوی» شرکت می‌کرد، برای سلامتی امام زمان (عج).»

 

✨ناصر گفت: «سه‌شنبه‌‌های مهدوی نتیجه کار جمعیِ منتظران دانشجو هستش، هر کسی به هر میزان که می‌تونه در مناطق محروم خدمت می‌کنه.»

 

⭐️مسعود هر هفته اولین نفری بود که جلوی مسجد حاضر می‌شد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

زیبایی ظهور

 

🔵 امام علی علیه‌السلام فرمودند :

 

🌕 چون مهدی (عج) ظهور کند، خواهش‌های نفسانی را به هدایت آسمانی بازگرداند، پس از آنکه رستگاری را به هوای نفس بازگردانده باشند. آرا و افکار را پیرو قرآن می‌کند، پس از آنکه به بهانه تفسیر، قرآن را تابع رأی خود گردانده باشند. او مسئولان و کارگزاران را بر اعمال بدشان کیفر خواهد داد... مهدی (عج) به شما نشان خواهد داد که روش عادلانه در حکومت چگونه است و آنچه را که از کتاب و سنت متروک مانده، زنده خواهد ساخت.

 

📚 نهج البلاغه، خطبه ۱۳۸(خطبه ملاحم)

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

طلوع آفتاب ظهور

 

✨لبخند طلوع آفتاب بر لبان صبح نقش می‌بندد، پنجره چشمانم به روی بهار گشوده می‌شود.

 

✨آنگاه شبنم احساس بر گوشه‌ای از پلک‌هایم می‌نشیند. ندای امید از بیکرانه‌ها گوشم را نوازش می‌دهد. تلألویی از باران عدالت، بند بند وجودم را به تسخیر خود می‌کشاند. 

 

✨آب حیات بخش زندگی در رگ‌هایم جریان می‌یابد. برگ، برگ دفتر انتظار، ورق می‌خورد. برقی از نور امید، کلبه قلبم را نور افشانی می‌نماید.

 

✨ندایی از ملکوت، شادی را به ارمغان می‌آورد که طلوع آفتاب ظهور نزدیک است.

 

لبخند

 

سعید و علی از کلاس هفتم تا دوازدهم با همدیگر دوست بودند. سعید خادم مسجد جمکران بود و علی هم دوست داشت مثل سعید باشد: «خوش به حالت سعید. کاش! من هم خونوادم اجازه می دادن مثل تو خادم شم و همراهت به مسجد جمکران بیام. اما... » 

 در حالی که آه افسوس می کشید، حرفش را ادامه نداد.

 

_با خونواده ات صحبت کن تا یک روز بعد از کلاس ببرمت. 

 

_نه بی فایدست؛ خونوادم قبول نمی کنن، حتی چند بار گفتم؛ عصبی شدن و سرم داد کشیدن. 

 

_ من دیگه میرم مسجد. اونجا برایت دعا می کنم تا خونوادت راضی بشن.

 

علی از سعید جدا‌‌ شد و کوله پشتی اش را بر روی دوشش انداخت و به سمت خانه رفت. مادرش در آشپزخانه مشغول آشپزی بود، به سمتش رفت و گفت: «سلام،خسته نباشی، چه بوی خوبی راه انداختی.» 

 

_سلام پسرم خسته نباشی، تا تو لباست رو در بیاری و آبی به دست و رویت بزنی، پدرت هم از راه می رسه و ناهار رو می کشم. علی به سمت اتاقش رفت، لباس آبی رنگ اهدایی سعید با طرح گنبد جمکران را تنش کرد. به سمت سالن رفت.  

 

مادرش از آشپزخانه بیرون آمد، تا ظرف های غذا را روی میز بچیند، متوجه پیراهن علی شد، گفت:« این چیه پوشیدی؟ زود باش برو در بیاور، نمی خوام پدرت ببینه و به من نق بزنه. زود بلند شو از تنت در بیار.» علی با اخم به داخل اتاقش برگشت، لباس سورمه ای رنگش را پوشید و دوباره سر میز آمد. چند دقیقه بعد پدرش از راه رسید. علی سرش را بند نکرد و به آرامی سلام کرد. 

 

همه دور میز نشسته بودند. علی با ناراحتی با قاشق و چنگالش بازی می کرد، مادر و پدرش به همدیگر نگاه کردند و پدر گفت: «چی شده؟ چرا غذا نمی خوری؟ چرا با غذات بازی می کنی؟ »

 

_چیزی نیست، میل ندارم.

 

مادر ظرف سبزی را کنار دست علی گذاشت و گفت: «تو که تا الان گرسنه بودی و به به و چه چه می کردی؛ چی شد که الان سیر شدی؟ »

 

علی که می ترسید، حرفش را بگوید، من من کنان گفت: « دوستم سعید هر روز عصر به مجسد جمکران می ره، من هم می خواهم یکبارم شده همراهش برم.»

 

_نیاز نیست اونجا بری؟ جا قحطه. خودم می برمت یِ جا که صفا کنی، آماده شید آخر هفته با عمه و خاله ویلای شمال بریم .

 

_نه من نمیام.

 

_ برام حاضر جواب شدی، لیاقت شادی و خوشی نداری.

 

علی خیره در چشمان پدرش گفت: « دلم می‌خواد برم جمکران زیارت، دوست دارم خادم اونجا بشم.»

 

پدر سرخ شد و با فریاد گفت:« دیگه از این حرف ها نشنوم. فهمیدی؟! »

 

علی دیگر حرفی نزد. شب موقع خواب، فکری به سرش زد و لبخندی بر روی لبانش نشست. صبح زود از خواب بلند شد، پنهانی نمازش را خواند. لقمه ای غذا درست کرد و در کول پشتی اش گذاشت و صبحانه ای خورد و به مدرسه رفت، هنگامی که به مدرسه رسید، به سراغ سعید رفت:« امروز همراهت میام هر چه می خواد بشه.»

 

_ بدون اجازه خونوادت نمی شه، اگه اتفاقی برایت بیفته چی؟ 

 

- مهم نیست چیزی نمی شه. با هم می ریم. 

 

بعد از زنگ آخر سعید و علی به طرف وضو خانه رفتند، وضو گرفتند. هر دو از در دبیرستان بیرون آمدند، سوار تاکسی شدند؛ برق خوشحالی در‌ چشمان علی موج می زد که بالاخره به آرزویش می رسید. 

 

گنبد فیروزه ای جلوی چشمانش نقش بست، کبوترها در بالای گنبد پرواز می کردند. آهنگ خوش مهدوی از گلدسته های مسجد گوشش را نوازش داد. عده ای نیز در کنار حوض مشغول وضو گرفتن بودند،علی لبخند به لب به آنها نگاه کرد. همراه سعید به سمت اتاق مخصوص خادم ها رفت.سعید، علی را به بقیه دوستانش معرفی کرد. در همان نگاه اول و برخورد، علی جذب خادم‌ها شد.

 

 سعید لباسهایش را پوشید و به سمت کفشداری رفت.علی هم همراه او شد تا کمکش کند؛ چند ساعتی در آن جا ماندند، هنگامی که شیفت سعید تمام شد، وضو گرفتند و به سمت مسجد رفتند، چند رکعت برای امام زمان(عج) و هدیه به مسجد نماز خواندند.علی آن چنان غرق نور و آرامش و صفا شده بود که اصلا دوست نداشت به منزلشان برگردد و هر لحظه دعا می کرد تا بتواند خادم این مکان شود و حضرت او را بپذیرد. 

 

 بعد از نماز همانطور که علی خیره به گنبد میان آسمان سیاه شب بود از حیاط مسجد بیرون رفتند. شنیدن صدای پدر، علی را میخکوب کرد: « بهت نگفتم اینجا نیا.» 

 

علی آب دهانش را به سختی قورت داد و یکدفعه دوید. پدرش به دنبال او دوید. علی وسط خیابان رفت. کامیونتی با سرعت در حال نزدیک شدن به علی بود. پدر فریاد زد: « علی ندو.» نور ماشین‌ها چشم‌های علی را تیره وتار کرده بود. فریاد یا امام زمان پدر علی همزمان با صدای جیغ ترمز کامیونت فضای جلوی مسجد را پر کرد. علی بر روی زمین افتاد. 

 

پدر با قدم‌های لرزان به سمت آدم‌های جمع شده به دور علی رفت. جمعیت را شکافت، با چشم‌های اشکی گفت: « زنگ بزنید اورژانس، زنگ بزنی... » کلامش در دهانش ماسید با دیدن علی در حال بلند شدن از روی زمین به کمک راننده کامیونت. پدر روی زمین نشست و با لبخند نام امام زمان را بر لب جاری کرد‌.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

مشکلات

 

🔻 سؤال: وقتی شما غایب هستید ما مشکلات‌مان را باید به چه کسی بگوئیم؟

 

 

🔵 پاسخ؛👈از ناحیه امام زمان علیه‌السلام

 

🌼 ما بر اوضاع و احوال شما آگاهیم و هیچ چیز از اوضاع شما بر ما پوشیده و مخفی نمی‌ماند.

 

📚احتجاج طبرسی، ج۲،ص۴۹۷

 

 

💥 این بار پاسخگوی سؤالات‌مان امام عصرعج هستند.👆👆👆

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

عطر ظهور

 

☘سر انجام در پس تمام چشم به راهی‌ها زمستان سرد، لباس سفیدش را جمع می‌کند.

 

🌸ای بهار، تو از راه می‌رسی.

 

☀️خدایا، آدینه انتظار را به پایان برسان.

 

🌱مولا جان

ای گل نرگس؛ از راه برس و با عطر ظهورت مشام جهان را نوازش کن.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

فرودگاه

 

🌧ابرهای تیره آسمان را پر کرد. غرش‌های پی‌در‌پی به گوش می‌رسید. باران تند رگباری شروع به باریدن کرد. هر کسی که در خیابان بود به زیر سقفی پناه برد.

 

✨ زیر لب آیه الکرسی ‌خواند. به انتهای خیابان خیره شد. قطرات باران روی صورتش نشست. با چادرش قطرات باران را پاک کرد. باران زمستانی او را به یاد حدیث امام صادق (علیه السلام) انداخت. «سه وقت است که در آن، حجاب و مانعی از جانب خداوند برای استجابت دعا نیست: دعا بعد از نماز واجب، هنگام فرود آمدن باران، ظاهر شدن نشانه‏اى از نشانه‏هاى قدرت پروردگار در زمین که بر خلاف طبیعت و عادت باشد.» 1

 

🌸زیر لب گفت:« خدایا! خودت کمک کن. زودتر به نتیجه برسه.»

 

🍃صدای ترمز تاکسی زرد رنگی او را متوجه کرد. مسیرش را گفت در تاکسی را باز کرد و روی صندلی عقب نشست.

 

☘مرد مسافری که صندلی جلو نشسته بود با گوشی صحبت می‌کرد. با شنیدن اسم مجید، مهر بانو گوش هایش تیز شد: «ببین! اسناد شرکتِ صوری رو به نام مجید پناهی بدبخت زدی که خودت گیر نیفتی. الان یک‌ ساله تو زندونه.تو فکر زن و بچه‌ی اون بد بخت رو نکردی. صاحب خونه‌اش جوابشون کرد، زن بیچاره داره با مادر پیرش زندگی میکنه.»

 

🎋_کجا بیام؟ فهمیدم ... فرودگاه امام، ساعت 19:30 می‌بینمت.

 

🔹چشمان مهر بانو گرد شده بود. آب دهنش را به سختی قورت داد:« یعنی این همکار مجیده!»

 

🍃صدای راننده تاکسی رشته افکارش را پاره کرد:«خانم پیاده نمیشی؟ »

 

☘کرایه را داد و پیاده شد. قدم هایش را تند تند بر می‌داشت عجله کرد تا زودتر به خانه‌ی مادرش برسد.

 

🌾زنگ خانه را به صدا در آورد مادر در را باز کرد. با صدای لرزان به مادر سلام کرد نازنین دختر کوچکش دوید به آغوش مهربانو پرید:«دختر قشنگم! اجازه بده یه زنگ بزنم.»

 

🌸بوسه‌ای به صورت دخترش زد و او را زمین گذاشت. به سمت میز تلفن رفت از کیفش دفتر یادداشت کوچکی را در آورد چند تا ورق زد. زیر لب گفت: «حیدری منش، وکیل.» 

 

🍃شماره را گرفت پس از سلام با هیجان گفت: «آقای وکیل امروز شنیدم ملکی ساعت 19:30 از فرودگاه امام پرواز داره به ترکیه.»

 

☘_باشه، پیگیری می‌کنم.

 

🌺مهربانو از وکیل همسرش تشکر و بعد خداحافظی کرد. مادرمهربانو دست هایش را بالا برد و با صدای بلند گفت: «الحمدلله. دخترجان! هر سه شنبه دعای توسل می‌خوندیم، پنج شنبه ها نماز امام زمان (عج).

یادته، می‌گفتی مگه میشه! اون از خدا بی خبرپیداش بشه! مجید بدبخت از زندان آزاد بشه. یه مدت سختی کشیدی. اما درس بزرگی گرفتی. با توکل به خدا بچه‌ات رو طوری بار بیار که تو زندگی قانع باشه.»

 

1.شیخ طوسی، الأمالی، ص 280.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

شهیده راه ولایت

shahid rahe velayat

 

 

🔹 اگر در دعای عهد چنین می‌خوانیم که:
«... وَالذَّابِّینَ عَنْهُ خدایا من را از کسانی قرار بده که از امام زمانم دفاع کنم»

🔹 حضرت زهرا سلام‌الله علیها یکی از بهترین الگوهایی است که از امام زمانش دفاع کرد.

🔹 آن حضرت در دفاع از ولایت سنگ تمام گذاشت و حتی جان خود را در این راه فدا کرد و شهیده راه ولایت شد.

✨ امام کاظم علیه السلام فرمودند: إنَّ فَاطِمَةَ س صِدِّیقَةٌ شَهِیدَةٌ

📚 الکافی،ج ۲ ص ۴۸۹

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

عصر جمعه


 
🌞نور آفتاب از لابه‌لای پرده تور سفید رنگ به اتاق تابیده بود. کتاب دعایش را از روی تاقچه برداشت. روی قالی به پشتی تکیه داد. رادیو قدیمی‌اش را روشن کرد. دعای ندبه را همراه با نوای رادیو زمزمه می‌کرد.  وقتی دعا به پایان رسید. رادیو را خاموش کرد. برای سلامتی آقا امام زمان (عج) صدقه کنار گذاشت. اشک چشمش را پاک کرد.

🍃احمد هر هفته به پارک می‌رفت. عصر جمعه، ساعتی به تنهایی در گوشه‌ای خلوت و دور از چشم مردم می‌نشست. دیگر تاب‌وتوان نداشت با اتوبوس خودش را به مسجد جمکران برساند. نزدیک‌ترین پارک محل زندگی‌اش می‌رفت و زیر لب زمزمه می‌کرد: «باز هم جمعه شد و غصه ی من تازه شده
درد این بی خبری بی حد و اندازه شده
بازهم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم
بازهم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم
باز از بی خبری های دلم، نالیدم»

🌾احمد با امام زمان (عج) درد دل کرد: « آقاجان! روزهای جمعه، با روزهای دیگه هفته فرق داره. پیر و ناتوان شدم. دیگه نمی‌تونم به مسجد جمکران بیام. خودت همین مقدار رو ازم قبول کن. »

🌸احمد از روی صندلی پارک بلند شد به سمت خانه‌اش راه افتاد. با صدای چرخش کلید در خانه باز شد. به سوی آشپزخانه رفت تا زیر کتری را روشن کند. صدای زنگ خانه به صدا در آمد. زینب دخترش با صدای بلند سلام داد و پرید صورت احمد را بوسید: «چی شده دخترجان؟»

🍂_ بابا جون! غده‌ی کف پای علی؟ دکترگفت باید جراحی بشه!

☘️_بردی؟ چی شد؟

✨_یادته به آرش گفتم صبر کنه تا از سفر کربلا برگردم. وقتی از زیارت امام حسین (ع) برگشتم همون شب مهمونی وقتی شما و همه‌ی مهمونا رفتن به علی گفتم جورابش رو در بیاره. انگشت‌های دستم یخ کرده بود. با اشک چشم، تنها به اتکای آبروی مولا امام حسین (علیه‌السلام) لب‌هامو روی غده‌ی پای علی گذاشتم،  غده رو بوسیدم. توی دلم با ناله فریاد زدم: آقای من! ... امام حسین! (علیه‌السلام) ) به حق فرزندت امام زمان(عج) شفای عاجل. امروز علی درد نداشت، جورابش رو در آورد،فریاد زد: مامان غده نیست،پام دیگه درد نمی‌کنه.

🌸احمد زیر لب خواند: « انت یا مولای کریم من اولاد الکرام، السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج) »

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

zohoor

 

💥من می‌ترسم بیاید گردنم را بزند!
این جمله را زیاد شنیدم، شما چی؟ شما هم شنیده‌اید؟ شما هم چنین ترسی دارید؟

🍁به نظر می‌آید دشمنان مهدویت برای ایجاد رعب و ترس در دل شیعیان و حتّی جهانیان، این را ترویج کرده و متأسفانه به خورد من و شما داده‌اند.

🌸در حالی که امام از نسل کریمان است. مهربانی و دلسوزی از صفات بارز اهل بیت علیهم‌السلام است. تا جایی که دوست و دشمن به آن اعتراف دارند.

☘️وقتی حضرت ظهور می‌کنند، ابتدا با محبت همه را به راه درست فرا می‌خواند، تا جایی که حتّی دشمنان هم به او ایمان می‌آورند.(۱) تنها افرادی که لجبازی کنند و دست به سلاح ببرند، حضرت و یارانش با آن‌ها می‌جنگند.

🔹۱. امام حسن مجتبی فرمودند:«...او زمین را پر از قسط و عدل و نور و برهان نماید تا جایی که تمامی سرزمین‌ها پیرو او شوند، همهٔ کافران به او ایمان آورند و مردم تبهکار صالح شوند...»۱

▫️ السَّلاَمُ عَلَی الْمَهْدِیِّ الَّذِی وَعَدَاللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الأْمَمَ
سلام بر امام مهدی آن کسی که خدای عزوجل به امت‌ها وعده داده است

📚 ۱- الاحتجاج طبرسی، ج ۲، ص۲۹۰

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte