تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

۶۸ مطلب با موضوع «سیره علما» ثبت شده است

تا حالا دست والدینت را بوسیدی؟

dastboos

پدر [شهید مطهری] همیشه دست پدربزرگ را می‌بوسیدند. یادم هست یک بار با مادر قهر کردم و غذا نخوردم. پدرم سر سفره نگاهی به من کردند و گفتند که آدم از حرف پدر و مادرش بدش نمی‌آید. از حرف هر کسی ناراحت شدی، حق با توست، ولی از حرف پدر و مادرت نباید ناراحت شوی؛ چون آن ها گوهرهای نفیسی هستند. آدمی که باعث ناراحتی پدر و مادرش شود، خیر نمی‌بیند. دعای پدر و مادر می‌تواند بسیار مثمر ثمر باشد. اگر دل مادر بشکند، در زندگی اثر سوء می‌گذارد. پدر می‌گفتند که کوچک‌ترین بی‌احترامی به پدر و مادرشان نکرده‌اند و یکی از عوامل پیشرفت ایشان، همین دعای خیر آن‌ها بوده است.

📚استاد مطهری از نگاه خانواده، ص۱۳، به نقل از مجتبی مطهری، فرزند شهید مطهری

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تربیت غیرمستقیم یعنی چه؟

aghoosh por mehr

 

[شهید بهشتی] اهمیت زیادی به نماز می‌داد. بسیار فروتن، حق پذیر، منظم و بردبار بود و دوست داشت فرزندانش هم این ویژگی‌ها را کسب کنند؛ اما هیچ گاه مستقیما به آن‌ها در این امور امر و نهی نمی‌کرد. حتی یک بار هم شنیده نشده بود در امر عبادت به بچه‌ها دستور بدهد، بلکه با رفتار خود به بچه‌ها درس می داد. مثلا هیچ گاه نمی گفت: پاشو برو نمازت را بخوان، بلکه رفتار خودش که همیشه اول وقت وضو می‌گرفت و نماز می‌خواند، برای همه افراد خانواده الگو شده بود. اگر گاهی هم می دید نمازشان را دیر می‌خوانند، تذکر می داد؛ ولی نه به صورت توبیخ و با لفظ «چرا نخواندی...»

📚ناگفته‌هایی از زندگی خانوادگی علما، ص۸۹

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

چطور به همسرمان احترام بگذاریم؟

ehteram be hamsar

آیت‌الله مدنی و همسرشان آن قدر حریم یکدیگر را رعایت می‌کردند، آن قدر به هم احترام می‌گذاشتند که خواه ناخواه تمام وجود بچه‌ها هم نسبت به آن‌ها احترام می‌شد. شهید آیت الله مدنی رحمة‌الله‌علیه هر وقت هم می‌خواستند تذکری به خانم یا بچه‌ها بدهند، دور از چشم بقیه بود.

📚ماهنامه امتداد، نکته‌هایی از زندگی حضرت آیت الله مدنی رحمة‌الله‌علیه، ش۳۶، ص۱۰

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

به نظرت کار خونه مخصوص خانم‌هاست؟

khanom ha

همسر حکیم الهی قمشه‌ای نقل کرده است که [حکیم الهی قمشه‌ای] در خانه به امور داخلی کمک می‌کردند و به هیچ عنوان درس و بحث و تحقیق مانع این همکاری نمی‌شد.

📚رازهای همسرداری، ص۱۳۵

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

بلدی بچه رو قانع کنی؟

ghane

خیلی ساده، ولی ما را قانع می‌کردند. یادم می‌آید کوچک بودم که قرآن آوردم تا به من یاد بدهند. یک آیه خواندند و گفتند:اگر این یک آیه را بخوانی و دقت کنی، می‌توانی همه را یاد بگیری و این طور هم شد. حرف‌شان را به راحتی به ما گفتند و با زبان بسیار ساده به ما یاد می‌دادند. ما هم قبول می‌کردیم.

📚الهیه، ص۷۲، به نقل از دختر مرحوم آیت الله سیدمحمدحسن الهی، برادر علامه طباطبائی

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تا حالا برای نماز خواندن جایزه گرفتی؟

jayezeh

 

 

من هر موقع پیش امام می‌رفتم، مرا تشویق به نماز می‌کردند. یادم می‌آید وقتی ۵ ساله بودم، وارد اتاق آقا شدم، دیدم دارند نماز می‌خوانند. من هم پشت سر ایشان نماز خواندم. پس از نماز، امام ... به من جایزه دادند.

📚 پا به پای آفتاب، ج۱، ص۳۵۳، به نقل از سیدرضا مصطفوی، نوه امام

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

برای همسرت چقدر احترام قائلی؟

ehteram

 

 

روزی یک بنده خدایی آمد و بین علما نشست، گفت: آقا! ذکری، دستوری به من بده. والد [مرحوم سیدهاشم حداد] این طور بود که اگر کسی می آمد باطنش را می خواند که چگونه است؛ ظرفیتش چقدر است. ظاهرا آن شخص با خانمش بی احترامی و بدخلقی می کرد. والد خیلی ناراحت شد و گفت: برو. آمدی این جا، می خواهی ذکر و دستور از من بگیری؟ چه فایده! برو پیش همسرت و به او احترام کن؛ رعایت او را بکن. این دست ما امانت است، خیانت و اذیت نکن؛ مثلا ظهر رفتی دیدی غذا تمام شده، حق نداری عصبانی شوی؛ حق نداری مثلا بگویی برای من آب بیاور. اصلا و ابدا. شما برو و این را درست کن.
این بنده خدا مشکلش را فهمید و رفت پیش خانمش. بعد از سه روز آمد و گفت: آقا! دستش را گرفتم و گفتم مرا ببخش. والد گفت: حالا این درست است.

📚دلشده، ص۱۱۹، به نقل از سیدعبدالامیر حداد، فرزند مرحوم سیدهاشم حداد

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

چقدر با بچه‌هات بازی می‌کنی؟

bazy

 

امام در منزل، پیش از ظهر درس داشتند، که طلبه‌ها می‌آمدند. درس ساعت یازده و نیم تمام می‌شد. ایشان تا ده دقیقه به ۱۲ که می‌خواستند برای وضو و نماز بروند، برنامه‌شان این بود که با ما بازی کنند؛ ... یعنی اگر گرگم به هوا بازی می‌کردیم، سر ما را تو دامنشان می‌گرفتند و یکی می‌رفت قایم می‌شد. بالاخره هر بازی که می‌کردیم، آن ۲۰ دقیقه را با ما بازی می‌کردند.

📚 پابه پای آفتاب، ج۱، ص۱۷۷، به نقل از زهرا مصطفوی

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

همسر دوست داشتنی و رفیق صمیمی

 

مدت شصت سال با آیت الله مرعشی نجفی رحمة الله علیه زندگی کردم. در این مدت هیچ گاه نسبت به من با تحکّم سخن نگفت و با من رفتاری تند و خشونت آمیز نداشت. تا وقتی که قادر به حرکت کردن و انجام کاری بود، نمی گذاشت دیگران کاری برایش انجام دهند. حتی هنگامی که تشنه می شد، برمی خاست و به آشپزخانه می رفت و آب می‌آشامید و به من نمی‌گفت. او غیر از این که همسری خوب، مهربان و دوستداشتنی بود، برای من مانند یک رفیق صمیمی و همکاری غم خوار نیز بود و در کارهای منزل به من کمک می‌کرد. بسیاری از اوقات در کارهای آشپزخانه، از قبیل درست کردن غذا، پاک کردن سبزی و شستن میوه و وسایل آشپزخانه به من کمک می کرد و رفتارشان برای تمامی افراد خانه الگو بود.

 

📚رفیعی، شهاب شریعت، ص۳۰۶

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

آن قدر خوشم آمد که نهایت نداشت!

khosh

یادم هست من کوچک بودم. روزی پیرمردی برای باغچه منزل ما خاک آورد. ما سر سفره بودیم؛ امام گفتند که این پیرمرد ناهار نخورده است. غذای ما زیاد نبود، بعد بشقابی از توی سفره برداشتند و خودشان چند قاشق از غذایشان را در بشقاب ریختند و به ما گفتند: «بیایید هرکدام چند قاشقی از غذای خود را در این بشقاب بریزید تا به اندازه یک نفر بشود.» ما که آن روز غذای اضافی نداشتیم، به این ترتیب غذای آن پیرمرد را آماده کردیم. در عالم بچگی آن قدر از این کار خوشم آمد که نهایت نداشت.

📚 پابه پای آفتاب، ج۱، ص۱۴۰، به نقل از فریده مصطفوی

 

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte