تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

۱۷۴ مطلب با موضوع «سیره شهدا» ثبت شده است

ابراز عشق و ارادت به همسر

eradat be hamsar

 

 

در مدت ۲۶ سالی که با ایشان [شهید آیت الله مرتضی مطهری رحمة الله علیه] زندگی کردم، همیشه با یک حالت تواضع و آرامش با من رفتار می‌کردند، با صدای متین و چهره خندان؛ به طوری که من با یک ارادت و عشق خاصی کار می‌کردم و علاقه شدید ایشان به من و محبت هایی که می کردند، مرا در انجام کارهای منزل، رغبت و شوق عجیبی می‌بخشید. من بسیار کم سن و سال بودم که به منزل ایشان آمدم؛ ولی با همه آن کمی سن، هیچ وقت یادم نمی‌آید که از ایشان ناراحتی و رنجی دیده باشم. بسیار مهربان و با گذشت بودند، و به آسایش و راحتی من و بچه‌ها اهمیت می‌دادند. آنقدر با من صمیمی و نزدیک بودند که رنج و ناراحتی مرا نمی‌توانستند تحمل کنند.

📚مجله مکتب اسلام، دی ماه۱۳۶۰، سال۲۱، ش۱۰

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

از عنایت های امام زمان عج در زمان جنگ خبر داری؟!

 

قرار بود عملیات شهید چمران را انجام بدیم، فرماندهان در مقر لشکر ۱۶ زرهی قزوین در اهواز برای جمع بندی نهایی جمع شده بودند. برخی از فرماندهان با ادعای اینکه شناسایی کامل نیست، با اصل عملیات مخالفت می کردند. حاجی گوشه‌ای آرام نشسته بود. علی ناصری بهش گفت: بچه‌ها خیلی زحمت کشیده‌اند و شناسایی‌ها کامل است. حاجی گفت: کاری نداشته باش. بگذار به موقعش.

 

وقتی همه صحبت‌ها تمام شد، حاجی از جمع سه صلوات گرفت و شروع کرد به صحبت کردن.

«ما اینجا نیامده‌ایم که درباره انجام شدن یا نشدن عملیات صحبت کنیم. از نظر ما انجام عملیات قطعی است. ما برای انجام آخرین هماهنگی‌ها گرد هم جمع شده‌ایم. اگر فرماندهانی آمادگی ندارند من خودم با نیروهایم عملیات را انجام می‌دهیم.»

و ادامه داد:«یکی از برادران مؤمن و مورد اعتماد، امام زمان (عج) را در خواب دیده است. ایشان فرموده اند که این عملیات باید انجام بگیرد و از شما بیش از یک نفر شهید نخواهد شد.»

با صحبت‌های حاجی، جو عوض شد و فرماندهان با تکبیر موافقت خود را اعلام کردند. عملیات که انجام شد بسیار موفقیت آمیز بود و همان طور که حضرت فرموده بود، فقط “سید کریم مزرعه” به شهادت رسید.

 

📚 هوری؛ زندگی نامه و خاطرات سردار شهید علی هاشمی، نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، صفحه ۳۷

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

برای ما الگوی کاملی بود

olgoo

 

پوشش برای ما از نظر ایشان، چادر و حجاب کامل بود و ما هم که به درایت، فضل و ایمان ایشان اعتقاد راسخ داشتیم، بی چون و چرا می‌پذیرفتیم تا بعدها که خودمان به فضیلت این نوع پوشش پی بردیم. از سوی دیگر، از آن جا که مادر ما بانویی بسیار متدین، با وقار و فهیم هستند، طبیعتا برای ما الگوی کاملی بودند و ما در این زمینه تردیدی یا سؤالی نداشتیم.

📚استاد مطهری از نگاه خانواده، ص ۹۲، به نقل از سعیده مطهری

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

پول تو جیبی‌هاتون رو چکارش می‌کنید؟

pool too jiby

 

پول تو جیبی که پدر [شهید بهشتی] به ما می‌داد، فقط بابت خرید خوردنی و ... نبود، بلکه به ما می‌گفت: «شما از همین پول، لوازم التحریر و دفتر مورد نیازتان را هم بخرید. اگر هم می‌خواهید برای کسی هدیه‌ای بخرید، مقداری از این پول را جمع کنید و هدیه بخرید.» با این روش، ما چگونگی خرج کردن پولمان و مدیریت اقتصادی را یاد می‌گرفتیم. اگر گاهی پولمان کفاف یک هدیه را نمی‌داد، به ما پولی قرض می‌داد تا فرهنگ قرض الحسنه هم در خانه رعایت شود. به تشویق پدر، صندوق قرض الحسنه‌ای در منزل تهیه کرده بودیم و پول هایمان را روی هم می گذاشتیم تا در موقع نیاز به هم قرض دهیم. کارمان خیلی حساب و کتاب داشت. دفترچه‌های کوچکی برای پرداخت اقساط تهیه کرده بودیم.

📚 ناگفته‌هایی از زندگی خانوادگی علما، ص۹۱

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تا حالا بلند گریه کردی؟

bolan gerye krdan

 

سوریه که بودیم، بیشتر پیش هم بودیم. توی جلسه یا خلوت فرقی نمی‌کرد. می‌گفت: «موعظه‌مون کن تا غافل نشیم. روضه بخون سبک بشیم و شسته بشیم».
یه روزی بهم گفت: روضه بخوان.
گفتم: روضه هیئتی بلد نیستم. روضه‌های من روایتیه.
گفت: بخوان.
شروع کردم به داستان شهادت یکی از شهدای مدافع حرم به نقل از فرمانده‌اش:
«رزمنده‌ای داشتیم با نام جهادی ابراهیم. وسط عملیات بهم بی‌سیم زد که برام رضه مادر بخوان. صدایش به سختی می‌آمد. فهمیدم از پهلو تیر خورده است.»
تا این را گفتم حاجی زد زیر گریه.
«دستور دادم هر طور شده به عقب منتقلش کنند. برده بودنش بیمارستان الحاضر. رفتم بالای سرش. به ظاهر حال خوشی نداشت. دهانش پرخون شده بود. لخته‌های خون را از دهانش کنار می‌زدم. دیدم با چشم‌هایش انگار دارد دنبال کسی می‌گردد.

گفتم: «ابراهیم! تو را به خدا اگر این لحظه های آخر مادر سادات را دیدی بگو یا زهرا (س)»
گریه حاج قاسم بلندتر شده بود.
«ابراهیم لب باز کرد که بگوید یا زهرا آما کلامش ناقص ماند: یا ز… و شهید شد»
گفتم: حاجی مادرمون حضرت زهرا توی این جبهه هاست. داد حاج قاسم بلند شد. خیلی طول کشید تا آرام شود.

راوی: حجت الاسلام کاظمی کیاسری

📚 سلیمانی عزیز؛ گذری بر زندگی و رزم شهید حاج قاسم سلیمانی، نویسنده: عالمه طهماسبی، لیلا موسوی و مهدی قربانی؛ ص۱۰۳

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تا حالا تلفنی روضه گوش دادی؟

roozeh telephoni

زندگی حاج قاسم بدجوری به روضه اهل بیت (ع) گروه خورده بود. خیلی پیش می‌آمد دلش بهانه روضه می کرد. زنگ می زد به مداح و می‌گفت فلان نوحه را بخوان.
گاهی وقت ها خودش می‌خواند. با سوز و آه. خیلی وقت‌ها فاصله ۲۰۰ کیلومتری کرمان تا روستا را مهمان روضه تلفنی بودیم.

راوی: حجت الاسلام کاظمی کیاسری

📚 سلیمانی عزیز؛ گذری بر زندگی و رزم شهید حاج قاسم سلیمانی. نویسنده: عالمه طهماسبی، لیلا موسوی و مهدی قربانی،ص۱۰۱

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

مگه دانشگاه جای عکس مذهبی و روضه خوندنه؟

 

roozh

دکتر خیلی به حضرت فاطمه (س) ارادت داشت. می‌خواستیم تابلوهای با عنوان “یا فاطمة الزهرا” نوشته و به اتاق‌های دانشکده نصب کنیم.
بعضی دانشجوها می‌گفتند: “این کارها جاش اینجا نیست”.
دکتر موافق نبود. می‌گفت: “اتفاقا جاش همین جاست. باید این دانشگاه را با اهل بیت (ع) ضمانت کنیم”.
دکتر خیلی روی زمان کلاس حساس بود و اصرار داشت که ۹۹ درصد ۱۲۰ دقیقه را درس بدهد. اما روزهایی که به نام اهل بیت (ع) گره خورده بود، قاعده‌اش فرق می کرد. روز شهادت حضرت زهرا (س) چند کتاب عربی و فارسی همراه خود آورده بود و نیم ساعت درباره حضرت صحبت کرد.
نمی‌دانم آن روز در ذهنش چه گذشت که شروع کرد با صدای بلند گریه کردن. های های گریه می‌کرد و ما هاج و واج دکتر بودیم و فقط نگاهش می‌کردم.

📚کتاب استاد؛ خرده روایت های زندگی شهید مجید شهریاری، نویسنده: فاطمه شایان پویا، صفحه ۱۴۹

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

تا حالا سرویس بهداشتی شستی؟

khedmat dar majles emam hosein

حاج قاسم دلباخته حضرت زهرا (س) بود.
در مراسم فاطمیه بیشتر کارها با خودش بود؛ از جارو زدن تا چای دادن. برای تمیز کردن سرویس های بهداشتی بیت الزاهرا کارگر گرفته بودیم. تا فهمید رفت پایین پیششان. نگذاشت کارگرها دست بزنند. بعد همه را بیرون کرد. قدغن کرد کسی پایین برود. در را بست و مشغول تمیز کردن شد. بعد از ۴۵ دقیقه آمد بیرون. یک نفس راحت کشید و گفت: «آخیش؛ منم تونستم به عزاداری حضرت زهرا (س) یه خدمتی بکنم.»
کا رکه زیاد بود. حاجی سخت ترین و بی‌ریاترین را انتخاب کرده بود.

راویان: فاطمه مراد زاده و ابراهیم شهریاری

📚سلیمانی عزیز؛ گذری بر زندگی و رزم شهید حاج قاسم سلیمانی، نویسنده: عالمه طهماسبی، لیلا موسوی و مهدی قربانی،ص۱۶۷

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

اسم دخترت چیه؟

esm dokhtar

عبدالمهدی ارادت ویژه‌ای به حضرت زهرا (س) داشت. یک روز به من گفت: چند فرزند دختر داری؟ گفتم: پنج فرزند. گفت: آیا اسم هیچ کدام از آنها را فاطمه گذاشته‌ای؟ بهترین نام برای دختر، فاطمه است.

راوی: زهرا سلطان زاده؛ همسر شهید

📚کوچه پروانه ها؛ خاطرات شهید عبد المهدی مغفوری، نوشته اصغر فکوری،صفحه ۵۱

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

از روز مرگت خبر داری؟

zaman marg

مجید قبل از اعزام خوابی دیده بود. توی خواب حضرت زهرا (س) را دیدم که به من فرمودند: مجید! تو وقتی می آیی سوریه بعد از یک هفته پیش خودمی.

روی همین حساب بود که یک روز برای تشییع شهید محمد فرامزی رفته بودیم گلزار شهدای یافت آباد. آنجا بود که به عمه‌اش گفته بود: عمه جان! من هم عازم سوریه‌ام. دو هفته دیگر جای من هم همین جاست.

وقتی بردیمش سوریه، چون تک پسر بود نمی‌خواستم عملیات ببرمش. به مرتضی کریمی گفتم: مجید و یکی از بچه‌ها را می‌گذاریم نگهبان دم ساختمان‌ها و خط نمی‌بریم. اما یک بار حرف آخر را زد. گفت: سید اگر من را بردی که هیچ. اگر نبردی شکایتت را به حضرت زهرا (س) می‌کنم. خودت می‌دانی و حضرت فاطمه (س).

روزی هم که می‌خواست با خواهرش عطیه خداحافظی کند، گفت: توی عملیات از بین دویست نفر، فقط دوازده سیزده نفر شهید می‌شوند. همین هم شد. از یک گردان ۱۸۰ نفره چهارده نفر شهید شدند که یکی‌اش مجید بود.

راوی: پدر و مادر شهید و سید فرشید

📚کتاب مجید بربری؛ زندگی داستانی حرّ مدافعان حرم شهید مجید قربان خانی، نویسنده: کبری خدا بخش دهقی، صفحه ۵۶-۵۵

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte