تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۱ شهریور ۰۰، ۱۳:۰۸ - اسید سیتریک
    عالی

۱۳۱ مطلب با موضوع «سیره شهدا» ثبت شده است

برای ارتقای زندگیت چکار کردی؟

bakery

🍃حمید همیشه سعی می کرد راه رشد من بسته نشود. خیلی سعی این راه رشد از مسیر قرآن بگذرد.
🍃هر بار که می خواست برود جبهه بی طاقتی نشان می دادم. خیلی گریه می کردم. تا اینکه یک بار رفتم سر وقت آن دفترچه یادداشت مشترک. نوشته بود: به جای گریه، هر وقت که میروم بنشین برای خودت قرآن بخوان! در این صورت هم خودت آرام می گیری و هم من با دل قرص می روم.

🍃می گفت: تو کنار منی و همراه من. اما خودت هم باید مسیری داشته باشی که مال خودت باشد و در آن رشد کنی؛ پیش بروی.
در یکی از نامه هایش نوشته بود: از فرصت نبودنم استفاده کن و بیشتر بخوان مخصوصا قرآن را. چون وقتی باهم ایم آفتم و نمی گذارم به چیزی نزدیک شوی.

راوی: فاطمه امیرانی؛ همسر شهید

📚نیمه پنهان ماه ، جلد سوم، حمید باکری به روایت همسر شهید؛ نویسنده: حبیبه جعفریان،صفحه ۱۰ و ۲۷

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

عشق تو در دنیا چیه؟

mahmoodvand

 

🍃علی بدو بدو از مسجد آمد خانه. گفت: «اجازه بده برم. اگر اجازه ندی نمیرم.» زدم توی گوشش. گفتم: «چهار سالت بود که پدرت فوت کرد. با بدبختی بزرگت کردم.»

 

🍃سرش را انداخت پایین و گفت: «بگو بمیرم، ولی اجازه بده.»

🍃افتاد به دست و پایم و اشک ریخت. دلم نمی‌آمد برود. گفتم: کاری از دست تو بر نمی‌آید.

 گفت: آب که می‌توانم دست رزمنده‌ها بدهم.

آن قدر قربان صدقه‌ام رفت تا راضی شدم. آن روزها فقط شانزده سالش بود.

 

📚یادگاران، جلد ۳۰، کتاب علی محمود وند، نویسنده: افروز مهدیان، خاطره شماره ۵

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

همراهت هستم تا آخرین لحظه‌ی عمر

siah

 

🍃با هم قرار گذاشته بودیم، هر کدام از ما زودتر از دنیا رفت، آن دیگری، شب اول قبر تنهایش نگذارد.

 

🍃حالا آمده بودم به عهدم وفا کنم. هر چه مادرم اصرار کرد که حداقل چند دقیقه‌ای بیا داخل ماشین گرم شو. قبول نکردم. به حمید قول داده بودم.

 

🍃بعضی‌ها تعجب می‌کردند و می‌گفتند: مگر شما چند سال باهم زندگی کردید که چنین قول‌هایی به هم داده بودید.

 

🍃آن شب بقیه می‌رفتند و می‌آمدند؛ اما من تا صبح سر مزار حمید برایش قرآن خواندم.

 

📚یادت باشد؛ شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی به روایت فرزانه سیاهکالی مرادی؛ همسر شهید، مصاحبه و باز نویسی: رقیه ملا حسینی، نویسنده: محمد رسول ملا حسینی، صص۳۱۳-۳۱۴

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

پسر با ادب محله

pesar

 

💠پدر شهید می گوید: «در طول مدتی که در محله خودمان زندگی می کردیم، علی آقا برای همه شناخته شده بود. خصوصا به لحاظ ادب و متانتی که نسبت به من و مادرش داشت. آن روزها کلاس راهنمایی درس می خواند. یک روز که با ماشین از سرکار به منزل آمدم، دیدم علی در حالی که مشغول بازی و گفت وگو با هم سالان خودش است، به یک باره بازی را رها کرد و در کمال ادب و احترام نزد من آمد و سلام کرد. بعد هم رفت و آمدن من را به خانواده اطلاع داد. این حرکت علی معمولاً هر روز با آمدن من تکرار می شد و تأثیر عجیبی به روی همسایه ها و دوستان او گذاشته بود.»

📚 سیره پیامبرانه شهدا، نویسنده: رضا آبیار،ناشر :مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران،ص۵۶

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

خدایا ممنونم نذرم رو قبول کردی

akhlaghy

🍃مادر محمود نذر کرده بود که پسرش در روز عاشورا شهید شود. می‌گفت: می دانستم شهید می شود. ختم سوره واقعه برداشتم  که اگر شهید می‌شود، روز عاشورا شهید شود تا گریه‌هایم برای امام حسین علیه السلام باشد و رنگ او را بپذیرد.

🍃غروب عاشورا بود که هنوز خبر شهادت محمود به او نرسیده بود. ناراحت بود. گفت: خدایا! نذرم را قبول نکردی؟!

مادر عازم مسجد بود. وقتی خبر شهادت محمود را به مادر دادیم، اولین سؤالش این بود که کی شهید شد؟
🍃وقتی گفتیم روز عاشورا، گفت: خدایا! ممنونم که نذرم را قبول کردی.

🍃با اینکه خبر شهادت محمود را شنید اما دوباره راه مسجد را در پیش گرفت. می گفت: محمود به امام حسین علیه السلام اقتدا کرد و امام حسین علیه السلام شهید نماز شد.

📚 نذر قبول؛ کتاب خاطرات شهید محمود اخلاقی، نویسنده: اشرف سیف الدینی، صفحه ۷۵-۷۴

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

اگه شوهر شما همچین کاری بکنه چه می‌کنید؟

moraat

🔰 از اردوی مشهد برگشته بود. با اینکه می‌توانست خانواده‌اش را ببرد ، اما این کار را نکرده بود.

پرسیدم: عبد الله! چرا خانواده‌ات را نبردی؟
گفت: از وقتی رحمت الله شهید شده، بین خانواده خودم و او فرقی نمی‌گذارم تا مبادا به دل خانواده‌اش خطور کند که اگر رحمت الله زنده بود، ما را می‌برد.

خیلی اهل مراعات بود و نکته سنج.

📚‌‌کتاب یادگارن، ج۵، چاپ دوم ۱۳۸۸، ناشر روایت فتح، خاطره ص ۶۰

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

دیدم بَچَّم داره می خنده

C

🍃همیشه حواسش هم به اعمال و رفتار خواهرانش بود، هم من و پدرش. شاید دقتی که او داشت، ما نداشتیم.

🍃خانه که نمی آمد. یک بار خودم برای دیدنش رفتم تهران. شنیده بودم از منطقه برگشته. زخمی شده بود. رفتم بیمارستان ببینمش. فقط نشستم سیر نگاهش کردم. چند روزی ماندم آنجا. وقت برگشتن به آقای خرّمی گفتم: خواستی برگردی شهرستان مرا هم ببرید. آقای خرّمی راننده محمود بود. می خواست چند نفر دیگر از برادران پاسدار را هم ببرد. با این حال گفت: چشم حاج خانم.

🍃نگاهم به نگاه محمود افتاد. دیدم همین طور که روی تخت خوابیده، با چشماش داره یه جوری علامت می ده که یعنی با خرّمی نری یا. حساب کار دستم آمد. چند دقیقه بعد، خرّمی گفت: برویم حاج خانم؟ محمود زُل زد توی چشم هام تا بشنود، منم گفتم: شما بروید، من فعلاً هستم. دیدم بَچَّم داره می خنده. آن خنده اش کُلی می ارزید. تا دید با ماشین بیت المال نرفتم، خوش حال شد.

📚 سیره پیامبرانه شهدا، نویسنده: رضا آبیار،ناشر :مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، ص۲۹

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

 

پرستار زن بهتره یا مرد؟

 

ahhid

 

 

🍃[قبل از آشنایی مان با علی آقا]رفتم بیمارستان برای عیادت علی آقا.

🍃سه چهار تا از نیروهای امداد هلال احمر که خانم بودند بالای سرش بودند. می‌خواستند زخم‌هایش را پانسمان کنند؛ اما اجازه نداد.

🍀خواهش کرد که پرستار مرد برایش بیاورند.

 
📚 نیمه پنهان ماه، جلد ۲۲؛ علی تجلایی به روایت همسر شهید، نویسنده: راضیه کریمی، صفحه ۱۸-۱۷

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

تا حالا مجلس مختلط رفتی؟

mahmoodvand
 
🍃علی چهار، پنج ساله بود. رفته بودیم تولد یکی از اقوام .

🍃زن و مرد قاطی بودند. خیلی عصبانی شد. اخم هایش را کرده بود توی هم و یک گوشه نشسته بود. به خانه که برگشتیم، رفت توی اتاق و در را پشت سرش محکم کوبید. گفت” من دیگر مهمانی نمی آیم.”

🍃به همه نشان داده بود از این چیزها خوشش نمی آید. اسمش را گذاشته بودند امام فامیل.

📚 یادگاران، جلد ۳۰، کتاب علی محمود وند، نویسنده: افروز مهدیان،خاطره شماره ۲

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

تو مراسما وقتی غذا کم باشه چه می‌کنی؟

🌹مراسم عروسی‌ام بود. همه شاد و خندان بودند. مصطفی نیم نگاهی به من کرد و متوجه غصه‌ام شد. مرا برد بیرون از مجلس و مشکل را جویا شد.

🍃گفتم: ۴۰۰ نفر مهمان آمده، در حالی که برای ۲۵۰ نفر تدارک دیدیم. گفت: این که مشکلی ندارد. باهم رفتیم به خرابه ای که محل طبخ غذا بود.
🍃به آشپزها گفت: چند دقیقه بروید داخل کوچه.
مصطفی رفت سر دیگ و دعایی را زیر لب خواند و به غذاها دمید.
🍃خندان برگشت به طرف من و گفت درست شد!
آخر شب ۴۰ نفر هم از حوزه علمیه قم آمدند برای دیدن مصطفی. همه شام خورند تازه یک دیس هم اضافه آمد.
راوی: برادر شهید

📚مصطفی، نویسنده و ناشر: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، ص ۴۰ و ۴۱

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte