تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

۴۹۴ مطلب با موضوع «ارتباط والدین و فرزندان» ثبت شده است

رنج تنهایی

 

 

🍃صبح زود با صدای کوبیده شدن در اتاق، بنفشه از خواب بیدار شد. یکی از چشم‌هایش را به زور باز کرد. فورا بلند شد، نشست. به سمت در اتاق رفت و آن را باز کرد: «سلام، صبح بخیر، جانم! کاری داشتین؟»

 

 

☘معصومه‌ گفت: «سلام، هنوز خوابی، پاشو دیگه! ... بیا صبحانه‌ درست کن.»

 

🎋_چشم مادرجون.

 

🌾معصومه سماور را روشن کرده بود. صدای غلغل آب سماور بلند شد. بنفشه یک قاشق چای خشک، چند تا چوب دارچین توی قوری ریخت. شعله سماور را کم کرد. قوری را روی سماور گذاشت. به سمت یخچال رفت. کره را توی پیش دستی، مربا را در کاسه بلور، پنیر را چند برش داد با گردو و سیاه دانه تزیین کرد. نان‌ها را در سبد مخصوص چید. 

 

🍃_مادرجون صبحونه حاضره.

 

☘معصومه کنار بنفشه پشت میز نشست. با هم صبحانه خوردند.

 

🎋_بنفشه! زود باش کار داریم.

 

🌸 _مادرجون اسنپ گرفتم، الان میاد، آماده ای؟

 

🔹وقتی از ماشین پیاده شدند چند قدمی تا خانه‌ی مادر شوهرش پیاده رفتند. معصومه تا در را باز کرد، اشک در چشم‌هایش جمع شد. یاد شوهر خدا بیامرزش افتاد. دلش گرفت. با بغض به عروسش گفت: «بنفشه! چادرت رو در بیار، به درخت‌های بیچاره، اون گلهای دور حوض آب بده.»

 

🔘بنفشه چادرش را روی بند حیاط انداخت. سریع کارهایی که مادر شوهرش گفت را انجام داد. وارد آشپزخانه شد. دستمال از کشوی کابینت برداشت، مشغول پاک کردن یخچال و کابینت‌ها شد. بنفشه اتاق‌ها و پذیرایی را جارو برقی کشید. مادر شوهرش گرد گیری کرد. 

 

✨بنفشه برای نهار چند تا تخم مرغ و نان و سبزی با خود آورده بود. تخم مرغ‌ها را در ماهیتابه انداخت. سفره را پهن کرد سبزی خوردن و شیشه آب را روی سفره گذاشت. نیمرو را با هم خوردند.

 

🍃 بنفشه دوباره مشغول کار شد. تا غروب طول کشید. خانه حسابی مرتب و از تمیزی برق ‌زد.

 

🌺معصومه از عروسش تشکر کرد و گفت: «استراحت کن، خیلی خسته شدی‌.»

 

✨بنفشه روی کاناپه دراز کشید. صدای پیامک بلند شد. بنفشه از روی میز گوشی‌اش را برداشت. صفحه آن را باز کرد. پیام علی لبخند روی لبان او آورد: «سلام، بنفشه جان! شام مهمون من. می‌دونم امروز خیلی خسته شدی.

فردا صبح خدمت سربازی رضا تموم میشه، مادرجون میره خونه خودش.بابت تمام کارهایی که برای مادرم کردی، ازت ممنونم.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

مثبت نگر باش

 

✅ والدین حتّی بعد از ازدواج فرزندان، همواره به فکر آنان هستند.

 

🔘گاه و بی‌گاه احوال فرزند و همسرِ فرزندش را می‌پرسد. چه بسا دلشوره هم داشته باشند. 

 

🔘فرزندان نه تنها خودشان باید در ارتباط با همسر خوشبین و مثبت نگر باشند. زیبایی‌ها و خوبی‌ها را ببینند؛ بلکه برای والدین نیز از خوبی‌ها بگویند تا آرامش را به قلب آن‌ها هدیه کنند.

 

✅ چند روز بیشتر از زندگی حضرت فاطمه و علی علیهماالسلام نگذشته بود که پیامبرصلی الله علیه و آله به خانه‌شان رفت. از حضرت علی علیه السلام سؤال کرد: «علی جان!همسر تو چگونه است؟»

حضرت علی علیه‌السلام عرض کردند:«او بهترین یار و یاور من در راه بندگی خداست»

بعد رو کرد به دخترشان: «دخترم! علی چگونه مردی است؟» و او در پاسخ عرض کردند: «او بهترین شوهر دنیاست»*

 

🔘حواسمان باشد ما چنین الگوهایی داریم که سبک زندگی‌شان حلقه‌های گمشده زندگی امروز ماست. 

 

🔹* سَأَلَ [رَسولُ اللّهِ صلى الله علیه و آله ] عَلِیّا علیه السلام : کَیفَ وَجَدتَ أهلَکَ ؟ قالَ : نِعمَ العَونُ عَلى طاعَةِ اللّهِ . وسَأَلَ فاطِمَةَ علیهاالسلام فَقالَت : خَیرُ بَعلٍ. 

 

📚بحار الأنوار، ج۴۳، ص۱۱۷، ح۲۴

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

قرار

 

🍃فنجان‌های چای را روی میز صبحانه گذاشت. تکه‌های نان تازه بربری را درون سبد قرار داد. فرناز نگاهی به میز انداخت. کره، مربا، پنیر و گردو با چهار تا تخم مرغ عسلی، چیزی کم نبود.

☘️_رضاجان! صبحونه حاضره، دسته گل‌های خونه بیایید.

🌾علی دست خواهرش فاطمه را گرفت با هم به طرف آشپزخانه دویدند. صدای زنگ گوشی رضا بلند شد: «عزیز حالش بد شده. زود خودتو برسون.»


🌸رضا خداحافظی کرد و گوشی‌ را توی جیب کتش گذاشت. فرناز نگاهی به رضا انداخت.

☘️_رضا صبحانه‌ نمی‌خوری؟

🍃_دستت درد نکنه، میرم بیرون کار دارم.

🎋_روز جمعه‌ای چه کاری داری؟

🔸_عزیزم بعد میگم.

 🔘علی و فاطمه  مشغول خوردن صبحانه بودند که پدرشان صورت آن‌‍‌ها را بوسید.

🔹_بچه‌ها وقتی برگشتم باهاتون بازی می‌کنم.

🍃رضا عزیز را به بیمارستان رساند. مادر رضا کنار تخت عزیز روی صندلی نشست.  نگاهش به  چهره‌ی مادر، زیر لب گفت: «خدایا شکرت.»

☘️صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. علی و فاطمه به سمت میز تلفن دویدند. علی گوشی را برداشت:«مامان بیا، بابا کارت داره.»

🌸_بهت پیامک دادم، اما جواب ندادی.

🍃_مرموز شدی آقا.

🍀_پس برو پیامک رو بخون، فعلا خدا حافظ.

🌸فرناز به سمت گوشی‌اش رفت. پیام رضا را باز کرد:«بانو جان! حال مادربزرگم بد شده، رفتم خونه‌ی مادرم.»

🌺فرناز یادش آمد که با رضا قرار گذاشته بودند.پیش بچه‌ها همیشه رعایت کنند. هر حرفی، هر خبر بدی را نگویند تا در شرایط بهتر گفته شود. به سمت آشپزخانه رفت. نگاهی به پذیرایی انداخت، علی و فاطمه سرگرم بازی بودند.

🍃شماره رضا را گرفت و آهسته گفت:«حال عزیزجون چطوره؟»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

آغوش پر مهر

tarbiyat gheyre mostaghim

✅ باید با کودک از همان ابتدا با اخلاق خوب برخورد کرد.

🔘برخی خانواده‌ها متأسفانه با این طرز تفکر که بچه شاید لوس شود، آغوش پر مهر خود را در مقابل کودک بسته نگه می‌دارند.

🔘در صورتی که در آغوش کشیدن و مهرورزی از همان ابتدای نوزادی سبب تشکیل اعتماد ریشه‌دار و عمیق در کودک می‌شود و خود عاملی برای موفقیت‌های کودک در زمان‌های آینده است.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

نگاه

 

🌞آفتاب بی‌رمق زمستان روی گل‌های قالی پهن بود‌‌. مادر وسط گل قالی نشست. پاهایش را دراز کرد تا از آفتاب‌ کم‌جان زمستان گرما شوند.

🍃ملیحه با سینی شیشه روغن زیتون و یک تکه پارچه وارد اتاق شد. کنار مادر نشست. چند قطره روغن کف دستش ‌چکاند. با دقت و آرام آرام زانوی ورم کرده خدیجه را ماساژ ‌داد.

☘️_ ملیحه جان! خوبه! خسته میشی، دستت درد نکنه.

🔹_مادر جان! خسته نمیشم.

🔸گوشی ملیحه شروع به لرزش کرد. دستش را با پارچه‌ سفید کنار دستش پاک کرد. اسم زن برادرش را روی صفحه گوشی دید. ولی جواب نداد. یادش آمد که مژگان به او گفته بود: «وظیفه دختره که از مادر پیرش مراقبت کنه.»
به خودش گفت: «بهتره مامان چیزی از این موصوع ندونه.»

 🌸ملیحه شروع کرد از هر دری با مادرش حرف ‌زدن، طنازی کرد، گاهی زیر چشمی مادرش را نگاه می‌کرد. نمی‌خواست به مادر خیره شود. صورت مادر از شدت درد پیرتر به نظر می‌رسید. صورتش لاغر و کوچک شده بود. ابروانش کم پُشت وکم رنگ‌تر و چشمان بادامی‌اش کوچک شده بود. اما رنگ قهوه‌ای چشمان مادر هنوز جذابیت خود را داشت.

 ☘️مادر با نگاهش عشق و مهربانی را به ملیحه هدیه داد.

🌾_قربون پاهات بشم ..‌. چقدر به چپ و راست تکون دادی تا من بخوابم؟!

✨ مادر لبخند کوتاهی ‌زد. ملیحه در دلش با خود زمزمه کرد: « ای جانم، می‌خندی اثری از بیماری تو چهره‌ات نیست. لبخندت عین زندگیه، شیرین. ای کاش! دردهایت توی این فصل زمستون یخ بزنه، از شاخه‌ جسمت جدا بشه. گرما بخش زندگی من!»

⚡️یک مرتبه ناله‌ی مادر او را به خود آورد: «چی شد؟»

🍃_عزیز دلم، کافیه.

🔘ملیحه از ماساژ زانوی ورم کرده مادر دست کشید:«یکشنبه بعد از ظهر نوبت دکتر داری، صبح زود میام تا با هم بریم. »

🍃زنگ پیام گوشی‌اش به صدا در آمد. صفحه را باز کرد و خواند: «ملیحه نوبت دکتر مامان کیه؟»ملیحه از خوشحالی شماره برادرش رضا را گرفت.

🌾 رضا صبح روز یکشنبه زنگ خانه خواهرش را زد . ملیحه چادر را سرش انداخت و کیفش را برداشت. از خانه خارج شد و در را قفل کرد. سوار ماشین رضا شد. خواهر و برادر با هم از کرج راهی تهران شدند.

💠دکتر بیماری و شرایط خدیجه را توضیح داد. رضا و ملیحه متوجه شدند مادرشان بیماری خاص دارد. ملیحه تازه فهمید مادرش حتی تحمل ماساژ آرام او را ندارد. به خاطر دل‌خوشی ملیحه از درد دم نمی‌زند.
رضا به ملیحه گفت: « ممنونم خواهر، آخر هفته‌ها من میام پیش مامان، تو هم وسط هفته به مامان سر بزن.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

خشنودی والدین

ehteram

 

 

✅ احترام به والدین و خشنود نگه داشتن آنان در هر زمان و شرایطی لازم است.

🔘 برخی افراد که پدر یا مادرشان فوت کرده است، فکر می کنند دیگر نمی توانند به آنان خدمت کنند.

🔘 باید دانست که آنان در آن دنیا بیشتر از همیشه نیازمند نیکی و خیرات هستند.

🔘 فرزندان‌شان باید بدانند علاوه بر فاتحه و خیرات می‌توانند هر کار نیک و درستی که در این دنیا انجام می‌دهند، آنان را نیز در آن کار سهیم کنند.

✅ به همین راحتی می توان هر روز به یاد آنان بود و آنان را خشنود ساخت.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

بستنی فروشی

 

💦 صدای هِق‌هِق علی در گوشش پیچید. « اَگگگه مامانم زود عمل نشه می‌میره.»
به همین خاطر علی دور از چشم پدرش بعدازظهرها توی مغازه بستنی‌فروشی آقا غلام کار می‌کرد. آخر شب هم خسته و کوفته به خانه می‌رفت. خود علی به او گفته بود. وقتی که مشق‌هایش را ننوشته بود و معلم توبیخش کرد، یواشکی به او جریان را گفت. قول گرفت که رازش را پیش کسی لو ندهد.

🌸او هم می‌خواست کمکش کند. یکی از ترازوهای مغازه پدرش را برداشت؛ ولی باید کاری می‌کرد تا کسی او را نشناسد. ماسکی هم از داخل کیف مادرش برداشت.

🍃خیابان پررفت‌و آمدی را انتخاب کرد. در پناه دیواری نشست. بندهای ماسک را گره زد تا کوچک شود. بندها را پشت گوشش انداخت.

🌺صدای خنده بلند چند دختر را شنید. یکی‌ از آنها گفت: «باور کنید وزن من ۵۰ کیلویه!»

🌾_خُب بیا وزن کن ببینم راست می‌گی؟!

🌸وقتی به نزدیکش رسیدند دخترخاله‌اش را شناخت. دلش هُری ریخت، اگر او را بشناسد و به پدر و مادرش خبر ‌دهد چه خاکی به سرش بریزد؟! دختر چشم آبی روی وزنه رفت. ترازو عدد ۵۰ را نشان داد. با صدای دُرُشت و بَمی گفت: «ده تومن میشه!»

🍁پول را که دادند و کمی دور شدند، ماسکش را پایین آورد نفس راحتی کشید و با آستینش عرق پیشانی و صورتش را پاک کرد.

🍀مرتضی، علی را خیلی دوست داشت. همیشه غبطه او را می‌خورد که چقدر به فکر پدر و مادرش است.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

حواسمان به پدر و مادرِ پیرمان چقدر است؟

tavajoh be valedain

✅ وقتی پدر و مادر پیر می‌شوند، وظیفه شرعی و اخلاقی فرزندان نگهداری و مراقبت از آن‌هاست.

🔘 همه فرزندان چه دختر و چه پسر این وظیفه را به عهده دارند.

🔘 دخترانی هم که ازدواج کردند، این مسئولیت از آن‌ها برداشته نمی‌شود. به اندازه توانایی‌شان باید در مراقبت از والدین تلاش کنند.

🔘 در صورتی که شوهر دختران اجازه خارج شدن از خانه را به آن‌ها ندهند، وظیفه از آن‌ها برداشته می‌شود؛ البته باز هم به اندازه توانشان باید به والدین خود توجه و کمک کنند.

✅ پسران هم باید خودشان مراقبت از والدین را به عهده بگیرند و اگر برایشان امکان ندارد برای آن‌ها پرستار بگیرند.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تصادف

 

  🍃هفته آخر سال تحصیلی بود. برنامه امتحانی همه کلاس‌ها را به دانش آموزان دادند. آخرین کلاس آنلاین دانش آموزان دبیرستانی به پایان رسید. سیاوش به سه تا از دوستان صمیمی‌اش پیامک داد:«صبح جمعه پیست دوچرخه سواری پارک جنگلی چیتگر، همه ساعت ۸ جلو خونه ما جمع شید.»

☘️حامد عصر پنج شنبه به پدرش گفت: « بابا! با سیاوش و علی و دو تا از بچه‌های مدرسه برای دوچرخه سواری می‌خوایم به پارک جنگلی بریم. »

🎋_پسر جان تو که دوچرخه نداری.

🔹_غرفه‌ای تو پیست، دوچرخه کرایه میده.

▪️پدر حامد کمی فکر کرد و بعد اجازه داد: «پسرم، فقط مراقب خودت باش. اولین باریه که بدون من و مادرت با دوستات به تفریح میری.»

🔘_ پدرجان مواظبم، نگران نباش.

✨پدر به سمت کتش که روی جالباسی آویزان بود، رفت. از جیب بغل کتش کیف قهوه‌ای رنگی را در آورد. چند تا از اسکناس‌ها را شمرد و به حامد داد.  او از پدرش تشکر کرد.

☘️صبح جمعه مادر حامد مقداری خوراکی توی کوله‌پشتی‌ او گذاشت. حامد از پدر و مادرش خداحافظی کرد. کوله پشتی را بر شانه راستش انداخت. از خانه خارج شد. سیاوش به او زنگ زد و گفت: «سر کوچه‌مون بمون، تا بیام زودتر بریم.»

🍃حامد سر کوچه خانه‌ی سیاوش به درختی تکیه داد. سرش را به داخل کوچه چرخاند، با دیدن سیاوش پشت فرمان ماشین پدرش، اخم هایش را درهم کرد و رویش را برگرداند. به سمت خیابان قدم برداشت. سیاوش بوق زد و بعد کنار حامد راند: « چته پسر، چرا از اونوری میری؟»

🌾حامد بدون نگاه کردن به سیاوش گفت: « تصدیق نداری و فکرم نکنم بابات بهت ماشین رو داده باشه. دنبال شر نیستم، بر‌میگردم.»

🍁سیاوش قهقه زد و گفت: «بی‌خیال، بیا بالا.»

🍂حامد به راهش ادامه داد. سیاوش چند ثانیه خیره به حامد نگاه کرد. بعد پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت از کنار حامد گذشت و فریاد زد: «بچه ننه.»

✨حامد با‌اخم سوار تاکسی شد. نرسیده به خانه گوشی‌اش به صدا در آمد: «تو راهه خونمونم. چی شده!؟»  رنگ حامد پرید. گوشی را قطع کرد.

🍃 کلید را در قفل چرخاند. با صدای بسته شدن در خانه، پدر به سمت حیاط رفت:«حامد! زود برگشتی؟»

☘️ یک دفعه چهره‌ی حامد دگرگون شد با بغض گفت:«سیاوش سوئیج ماشین پدرش رو بدون اجازه برداشته بود. من به خاطر حرف‌های شما باهاشون نرفتم. تو راه مثل اینکه تند می‌رفتن که زدن به یِ بچه‌ ...»

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

رفیق فرزندت هستی؟

rafigh bache ha

 

 

✅ در دوران نوجوانی، فرزند ما نیاز به همدم رازدار دارد.

🔘 والدین باید برای اعتماد و ارتباط دوستانه تلاش کنند.

🔘باید با فرزند خود رفیق باشند، به گونه‌ای که برای کمک خواستن، اول از همه به سراغ پدر و مادر بیاید.

✅ حواسمان باشد ما می‌توانیم با رفتارمان الگوی خوبی برای فرزند خود باشیم. آن وقت در انتخاب دوست خوب هم می‌توانیم یاری‌اش کنیم.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte