تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

گروه فرهنگی هنری تنها راه نرفته

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.

در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می ‏کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدری نگران هستیم ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت، بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالیست.

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات

رابطه من و محبت

🌺محبت را دوست دارم،
محبت به فرزند را 
محبت به همسر را
محبت به اهل بیت علیهم السلام را دوست دارم.

❤️محبت را از خدا گدایی می کنم، چون خدا محبت را دوست دارد.

 

 

@tanha_rahe_narafte

کوهی مقاوم

 
🌺زینب از شدت سر و صدا مثل کلاف در هم پیچیده شده بود، دلش می خواست یک جای دنج و خلوت پیدا کند و مثل ابربهار، های های گریه کند.

 🌸از وضع موجود خسته شده بود، از وقتی به خانه احمد آمده بود، همین آش بود و همین کاسه.  صدای شکستن بشقاب و لیوان ها آهنگ هر روز خانه شان شده بود. کبودی بدنش را زیر لباس های کلفتش پنهان کرده بود. مادر بیچاره صبر کردن را سرلوحه ی زندگیش قرار داده بود . تصمیمش را گرفته بود دیگر بعد از یک عمر زندگی بخاطر دخترش لیلا نمی خواست همه چیز را خراب کند. زینب مثل کوهی مقاوم ایستاده بود تا لیلا در زیر سایه ی او رشد و پرواز کند.  

☘️احمد تا نمی توانست اجاق منقلش را روشن کند آتش خشمش را بر روی زن و بچه روشن می کرد. ذره ذره آب شدن زینب را درست مثل یخ بیرون از یخچال، می شد دید؛ اما او تصمیمش را گرفته بود خودش را فدای لیلا و آبرویش کرده بود. هر چند بدنش کبود شده بود اما او ایستاده بود تا آینده لیلا سیاه و کبود نشود. 

🌺او دست هایش را وقف گره زدن بر روی قالی کرده بود تا شرمنده تهیه امکانات لیلا نشود. زینب مقاوم مثل کوه ایستاده بود مثل کوهی که هیچ چیز به این راحتی نمی توانست در او ‌نفوذ کند.   
 

 

@tanha_rahe_narafte

تربیت آسان است

✅فرزند بیشتر به معنای تربیت چندگانه نیست، بلکه اگر تربیت به درستی انجام شود، با تربیت صحیح فرزند بزرگتر، سایر فرزندان نیز تربیت می‌شوند.

🔘بنابراین فرزندآوری بیشتر منجر به تربیت چندگانه وسختی بیشتر تربیت نخواهد بود.

🔘یادمان باشد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به زیادی امتش، افتخار خواهد کرد.

☘️رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: « اکثروا الولد، أکاثر بکم الأمم غداً»
🌺فرزندان خود را زیاد کنید تا فردا به واسطه (کثرت) شما بر دیگر امم افتخار نمایم.
📚کلینی باب۱۴۸.

 

 

@tanha_rahe_narafte

عشق و ارادت شهید عبد الحمید دیالمه به امام خمینی

☘️وحید اعتقاد زائد الوصفی به امام خمینی (ره) داشت. می گفت: «تمام آرمان های ۱۴۰۰ ساله اسلام را در حرکت امام خیمنی می بینم».


🌟از همان سال های دانشجویی در دانشکده داروسازی مشهد، به تبیین مبانی ولایت فقیه و امام خمینی می پرداخت. معتقد بود که این انقلاب شتر صالح (علیه السلام) و امام خمینی مثل حضرت صالح است و اگر از دستاورد امام محافظت نکنیم، عذاب خدا نازل خواهد شد.

🌷امام در یک سخنرانی گفته بود که بروید جواب این افرادی که در دانشگاه ها حرف می زنند را بدهید. فردای آن روز، دکتر زر افشان یکی‌ازاساتیدسوسیالیست دانشگاه جلسه ای تشکیل داده بود. وحید با دوستانش به جلسه او می روند و می گویند باید جواب سؤالات ما را بدهی.

✨دکتر می گوید: این طوری دموکراتیک نیست.

🌺وحید می گوید: الان دیگر مرجع ما دستور داده و ما هم مقلدیم و دموکراتیک و غیر دموکراتیک سرمان نمی شود. خلاصه، بحث ها به زد و خورد می انجامد.

🌺آن قدر به امام خمینی علاقه داشت که می گفت: «اگر امام خمینی از دنیا برود، من تا آخر عمر لباس مشکی را ازتنم بیرون نخواهم آورد». خواست خدا هم این بود که وحید داغ امام را نبیند.

📚دیالمه، نویسنده: محمد مهدی خالقی و مریم قربان زاده؛ صفحه ۸۳-۸۲٫

 

 

@tanha_rahe_narafte

مهربانی همیشگی

🌺همیشه مهربان باش و به همه مهربانی بورز. 
منتظر نباش تا دیگران به تو خوبی کنند، بلکه تو ‌پیشقدم باش. 
💫وقتی خداوند تو را مشتاق خوبی کردن ببیند، خوبی‌ها را به سویت سرازیر خواهد نمود. 

 

 

@tanha_rahe_narafte

اشک حسرت

 

🌼در حال مرتب کردن اتاقم بودم که صدای زنگ گوشی مرا به سوی خود کشاند. صدای گرم زهرا دوست صمیمی ام موسیقی گوشم شد.

🌸-سلام، زهرا جون خوبی عزیزم؟

☘️_سلام ممنون مینا جون، اگه خونه هستی خواستم یک چند ساعت هانیه رو بیارم پیشت.آخه وقت دکتر دارم باباشم تا شب سرکاره.

🌺_باشه عزیزم حتما بیارش، تو راهیمون چطوره؟

🌸_اونم خوبه خدا را شکر، کاری نداری عزیزم فعلا خداحافظ.

 ☘️یک ساعت نگذشته بود که صدای زنگ آیفون مرا ذوق زده به در خانه رساند.

🌼زهرا دختر نازش را به من سپرد و با عجله رفت. هانیه با آن چشمهای درشت و موهای بور و زبان شیرینش خودش را در بغل من انداخت و مدام می گفت: خاله مینا دلم خیلی برات تنگ شده بود.

🌸 من هم او را محکم در آغوش کشیدم. همینطور که دستانش در دست هایم بود، انگار مرا سوار ماشین زمان کردند و به گذشته ها بردند.

☘️من و زهرا هر دو خواستگار داشتیم. فکر این که زهرا می خواست با فرهاد که مردی کارگر بود، نه خانه داشت و نه  ماشین ازدواج کند، برایم قابل قبول نبود. حتی نمی خواست همسرش چیزی بابت جشن عروسی هزینه کند. می خواستند با رفتن به ماه عسل زندگی مشترکشان را آغاز کنند. مگر میشه آدم عروسی نگیره؟ مگر میشه سرویس طلا نخره؟!
مگر میشه با یک‌مرد کارگر زندگی کرد؟! هزاران مگر مگر دیگر بود که آن روزها حسابی ذهنم را درگیر خودش کرده بود. هرچه به زهرا می گفتم که فرهاد تو را خوشبخت نمی کند، گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. می گفت: «مهم عشق  و علاقه هس که ما به هم داریم مابقی را خداوند جور میکنه.»

🌺از همان دوران دانشگاه قرار گذاشته بودیم که روز عروسی مان یک روز باشد. اما او خیلی زود به فرهاد جواب مثبت داد و الان واقعا خوشبخت هست. اما من در گیرو دار تجملات زندگی، یکی پس از دیگری خواستگار هایم را رد می کردم. حالا هم که دیگر کسی برایم تره خورد نمی کند.

🌸_خاله مینا خاله مینا من آب می خوام.

☘️ به خودم آمدم هانیه را محکم در آغوش کشیدم اشکهای حسرت و اشتباه گذشته از چشمانم مثل باران بر شیشه پنجره دل شکسته ام می ریخت. اگر آن روزها من هم اینقدر سختگیری نکرده بودم حالا دختر خودم را در آغوش می کشیدم.

 

 

@tanha_rahe_narafte

برخوردهای مثبت

✅شیوه صحبت کردن با همسر جایگاه ویژه ای در داشتن زندگی آرام و دور از تنش دارد. 

🔘حتی اگر مواقعی از دست همسر خود ناراحت هستید یا درخواستی از او‌دارید باید به شیوه مثبت با او برخورد کنید.

🔘به جای این که بگویید «تو چشم دیدن اقوام مرا نداری» می توان گفت:«دوست دارم، اقوام مرا، مثل اقوام خودت دوست بداری یا دوست دارم همان طور که من اقوام تو‌را دوست دارم، تو هم اقوام مرا دوست داشته باشی»

🔘به جای این که بگویید «تو همیشه به من دروغ می گویی» می توان گفت: «دوست دارم همیشه به من راست بگویی یا هیچ چیز به اندازه راست گویی مرا خوشحال نمی کند»

✅یادتان باشد در گفت و گوهایتان همواره به جای برخوردهای منفی از برخوردهای مثبت استفاده کنید.

 

 

@tanha_rahe_narafte

یک قدح آب


🌺یک قدح آب آورد. گفت: در روایت آمده است هر کس شب عروسی‌اش پای زنش را بشوید و آبش را در خانه بریزد، تا عمر دارند خیر و برکت از خانه‌شان نمی‌رود. به شوخی گفتم: پاهای من کثیف نیست.گفت: مهم این است که ما به روایت عمل کنیم. 

🌺 سه روز قبل از محرم عروسی کردیم. وضو گرفتیم و دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا خواندیم. گفت: من دعا می‌کنم تو آمین بگو. اول شهادت، دوم حج ناگهانی و سوم اینکه بچه اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفی. همه‌اش مستجاب شد.

📚مثل مالک، چاپ اول ،۱۳۸۵

 

 

@tanha_rahe_narafte

لحظه‌های با تو بودن

💫در کنارت لحظه‌هایم قیمتی است.

🕰 کاش آن زمان عقربه‌های ساعت کند شده یا از حرکت بایستند.

 

 

@tanha_rahe_narafte

قرض

 

🌺مائده از دست مادرش ناراحت بود.
آخرین لباسی که دلش خواسته بود را مادر نخریده بود ودل او شکسته بود. دلش میخواست داد وبیدادکند‌ در اتاقش نشسته بود پشت میز تحریر قهوه ای رنگ وبا دسته‌ی عینکش بازی می‌کرد.

🌸مادر استکان چایی را برایش دم اتاق آورد، تقه ای‌ به در زد و وارد شد.مائده هنوز هم ناراحت بود میخواست بی اعتنایی کند که مادر عینکش را از دستش گرفت، کنار صندلی ایستاد و سر پایده را بالا آورد: «دختر قشنگم تو دیگه بزرگ شدی باید بدونی آدم هرچیز که بخواد را نمی‌تونه داشته باش آن هم بعد از اینکه این همه خرید کردیم.تا حالا فکر کردی آیا همه زندگی مثل ما دارن؟دلت می‌خواد مثل برادران شیطونت باشی؟»

☘️_نه دلم نمی‌خواهد اما آن لباس... آن را باید می خریدید من عاشقش بودم.

🌼_ایرادی نداره گلم  صبر می‌کنیم. وقتی پول توجیبی‌هات، به خرید آن رسید برات می‌خرم.

🌺_تا آن موقع تمام شده

🌸_خوب بهت قرض می‌دهم تا اون رو بخری.
ولی بعد از آن تا یکسال آینده، خبری از لباس نیست، قبول؟

☘️_باشد مامان جون. واقعا قرض می‌دین؟

🌼_بله.

🌺_حالا چایت را بخور.بعد هم بیا کمک کن تا سفره را بچینیم.

🌸مائده، عینکش را به چشم‌زد ، آبناتی در دهان، گذاشت و با قورت قورت بلند درحالی که به مادرش لبخند می‌زد، چای را فرو داد.

 

 

@tanha_rahe_narafte