تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

ساختمان نیمه کاره

 

 

🍃صاحب خانه عجله داشت تا قبل از عید ساختمانش تکمیل شود. جعفر با پسرش فرهاد صبح خروس خوان به سر ساختمان نیمه کاره می رفتند‌ و تا نزدیکی‌های غروب مشغول بودند. روزهایشان با استرس تمام کردن ساختمان نیمه کاره و اعصاب خوردی شب عید به خاطر بدهکاری به مردم سخت می گذشت. یک هفته به عید مانده؛ جعفر و فرهاد به سر کار رفتند. نزدیکی های غروب خسته از کار آماده شدند تا به خانه برگردند، ناگهان جعفر سرش گیج رفت و به میله داربست برخورد کرد و وسایل روی داربست روی سرش آوار شد. 

 

🍂فرهاد با شنیدن صدای وسایل شتابان به سمت پدر رفت؛ دیدن پاهای پدرش زیر آجر و گچ لحظه‌ای مثل مجسمه او را سرجایش میخکوب کرد؛ اما ثانیه‌ای نگذشت که همراه با فریاد به سمت پدرش دوید. او را از زیر وسایل، بیهوش بیرون آورد. چهره غرق در خون پدر ذهنش را خاموش کرد. دور خودش چرخید و یکدفعه دیوانه وار شروع به شماره گرفتن کرد و به اورژانس زنگ زد.

 

🎋پشت در اتاق عمل مدام می‌رفت و برمی‌گشت و صفحه گوشی‌اش را روشن و خاموش‌ می‌کرد. دستش روی شماره مادر می‌رفت و پشیمان می‌شد. اشک از چشمانش سرازیر شد. دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و روبروی فرهاد ایستاد:« متأسفانه پدرتون دچار ضربه مغزی شدند و به کُما رفتند. برایش دعا کنین تا به هوش بیاد وگرنه... » شانه فرهاد را فشرد و رفت.

 

 🍁بغض راه نفس کشیدن فرهاد را بست و روی زمین آوار شد. مادر را با خبر کرد. شیون و گریه مادر لحظه ای آرام نمی‌شد. چند روزی گذشت تا روز عید فرا رسید، سال نو را در بیمارستان تحویل کردند.

 

 ⚡️ فرهاد تمام روز کار می‌کرد تا بتواند مخارج بیمارستان را تأمین کند. شب‌ها به بیمارستان می‌رفت و کنار پدر می‌ماند. یک ماه گذشت با لاغر شدن روز به روز فرهاد و اضافه شدن چین‌های صورت مادر؛ اما خبری از به هوش آمدن جعفر نشد. 

 

🔘دکتر بعد از آخرین معاینه به آنها گفت:« بیمار دچار مرگ مغزی شده. میدونم سخته متأسفم... می‌دونم الان نباید بگم ولی... قبل از اینکه تمام اعضای بدنش از کار بیفته می‌تونیم با اهداء عضو جون چند نفر دیگه را نجات بدیم اگر شما اجازه بدین.» 

 

🍂فرهاد دستش را مشت کرد و حرف‌های دکتر نیشتر به قلبش زد. سرخ شد و مثل فنر آماده پریدن و زدن مشت به زیر چانه دکتر بود. نیم خیز شد؛ اما دست گرم مادر بر روی مشت دستش شعله‌های آتش وجودش را پایین کشید .  

 

✨اشک‌های روی گونه های مادر دوباره او را از خودبیخود کرد؛ اما صدای مادر دستان مشت شده اش را باز کرد:« جعفر همیشه به مردم کمک می‌کرد با همه ناداریش الانم با مرگش این فرصت رو داره که به دیگران کمک کنه. فقط... فقط بذارید باهاش خداحافظی کنیم. درست میگم فرهاد! » 

 

🌾فرهاد دست مادر را میان دستان خود گرفت. خم شد و سرش را روی شانه مادر گذاشت و اشک ریخت. مادر کنار گوشش گفت: « تو همه تلاشت رو کردی. راضیم، راضی باش.» 

 

 

آیا می‌دانستید والدین از جنس آهن نیستند؟

 

 

✅ ما ممکن است گاهی از این موضوع شکایت کنیم که پدر و مادرمان به حرف‌هایمان گوش نمی‌دهند یا اینکه به هنگام پیش آمدن حرف، با تندی آنها مواجه شوید. 

 

🔘 آیا تا به حال قبل از گفتگو با آنها به این فکر کرده‌اید؛ شاید زمان مناسبی نباشد؟؟

 

🔘 درست است که پدر و مادر بی‌دریغ‌ترین عشق را در اختیار فرزندان‌شان قرار می‌دهند، ولی آنها نیز دارای نواقص و روحیات مخصوص خود هستند. ممکن است گاهی به دلیل فشار کاری یا مسائل به وجود آمده، کمی بی‌حوصله شوند؛ پس با دیدن تندی از طرف والدین نگران کم شدن علاقه‌شان به خودتان نشوید.😊

 

🔘 در این زمان فرزندان باید سعی کنند برای ایجاد رابطه‌ای عمیق‌تر به پای گفت و گوی با پدر و مادر بنشینند و در فرصتی مناسب مسائل خود را نیز با آنها در میان بگذارند.

 

✅ سیاست‌تان را اینجا هم خرج کنید.😉

 

دور از پدر ومادر که میشی به یادشون هستی

 

حاج قاسم دور و نزدیک می‌شد، همچنان که بزرگ‌تر می‌شد، اما تنهاترین چیزی که در زندگی‌اش تغییر نمی‌کرد، احترامی عاشقانه به پدر و مادرش بود.

عادت داشت هر شب به پدر و مادرش زنگ بزند. فرمانده نیروی قدس بود و باید مسائل امنیتی را رعایت می‌کرد. هر بار که زنگ می‌زد باید سیم‌کارتش را عوض می‌کرد یا از سیم‌کارت من استفاده می‌کرد. در دل پایگاه‌های عراق و سوریه هم که بود تماس هر شب‌ش ترک نمی‌شد. با یک تماس دل خوش‌شان می‌کرد و چشمه دعای‌شان را جاری می‌ساخت.

 

📚 سلیمانی عزیز؛ گذری بر زندگی و رزم شهید حاج قاسم سلیمانی. نویسنده: عالمه طهماسبی، لیلا موسوی و مهدی قربانی، ص ۷۶

 

 

برخیز و بخند

abkhand

 

☘️گاه  مشکلات آن چنان پشت سر هم می‌آید که انسان نمی‌داند، چه عکس‌العملی نشان دهد.

🌹در این مواقع خندیدن به مشکلات بهترین عکس‌العمل است؛ چرا که می‌توان با خود اندیشید: این هم بازی جدیدی است و کسی می‌بازد که مدام گریه و ناله سر دهد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

پیاز

 

 

🍃​لیلا مدتی بود خیلی ذهنش درگیر حجاب دخترش زهرا شده بود. زهرا با آن که جشن تکلیفش را پارسال گرفته بود، اما هنوز درک درستی از حجاب نداشت و چادر مشکی اش در کشوی اتاقش خاک می خورد.

 

☘ لیلا دوست داشت به روشی عملی و عینی به زهرا نشان بدهد که حجاب چقدر برای او مهم و ضروری است. می‌دانست که تذکرات و توضیح های تئوری او تأثیر چندانی ندارند.

 

 🌾مدتی گذشته بود و لیلا در اندیشه تفهیم حجاب برای زهرا بود که در یخچال را باز کرد و پیازی برداشت تا غذا درست کند. وقتی نگاهش به پیازها افتاد دید، همه‌ی آنها خراب و پوسیده شده اند. ناگهان فکری به ذهنش رسید. 

 

🎋در یخچال را بست و دخترش را صدا زد: «زهرا جان مادر بیا آشپزخونه کارت دارم.» زهرا تا صدای مادر را شنید خود را به آشپز خانه رساند.

 

 🌸_زهرا جان، لطفا یک پیاز از یخچال بردار و برای من خرد کن.

 

🍃 زهرا لبخند زد و گفت: «چشم مامان.» 

 در یخچال را باز کرد ولی با دیدن آن پیازهای خراب ناراحت شد:« وای مامان! این پیاز ها همشون خراب شدن! مگه اینا رو بابا چند روز پیش نخریده بود؟؟»

 

✨لیلا خوشحال از عملی شدن فکرش گفت: «چرا همونا هستن که من بهت گفتم برو اون ها را بشور و تو یخچال بگذار؛ اما تو تمام پوست رویی اونا رو گرفتی و بعد شستی.»

 

🍃لیلا در یخچال را باز کرد و یک پیاز سالم بیرون آورد: «این یه دونه پیاز از قبل مونده اما من وقتی داشتم اونا رو میشستم پوستشون رو نگرفتم. ببین دختر نازم پیازی که من شستم با اینکه برای زمان قبل تره چون پوست وحفاظ رویش رو جدا نکردم سالم مونده. این پیاز سالمه برای این که محافظ داشته،چیزی که اون رو پوشش بده. اما پیازهای تو چون پوست و حفاظ رویی نداشته با آن که زمان کمتری هست اونا رو خریدیم، خراب شدند. دختر نازم حجاب برای دخترها و زن‌ها هم دقیقا مثل همین پوست پیاز عمل می کنه و پوششی برای ما میشه در برابر بقیه که به ما ضرر و آسیبی نرسونن؛خراب نشیم. حجاب همیشه برای تو دختر خوشگل من یک حفاظه در برابر گرگ های بدصفت جامعه . اگر کسی بی حجاب باشه و آن پوشش لازم را نداشته باشه درست مثل پیازها زودتر خراب و نابود میشه.»

 

🌸زهرا پرید تو بغل مادرش و گفت:« فک کنم وقتش رسیده که چادرم را از کشوی میزم بیرون بیاورم. » لیلا لبخندی عمیقی زد و با تمام وجودش زهرا را در آغوش کشید.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

پنج راه کاربردی برای شکوفایی خلاقیت فرزندان

moghayese

✅  مهم‌ترین عامل در پرورش و شکوفایی خلاقیت فرزندان ، والدین هستند.

❇️ کارهایی که والدین در خانه می‌توانند انجام دهند تا خلاقیت فرزندشان رشد کند ، موارد مختلفی است؛ از آن جمله:

۱ - هرگاه از کودک اشتباهی سرزد او را سرزنش
 نکنید و برای جبران آن راهنمایی اش کنید تا کنجکاوی او سرکوب نشود.

۲- در برابر تلاش و کارهای خوب فرزند، او را تشویق و تحسین کنید. گاهی وقت‌ها هم جایزه بدهید.

۳- کودک را از به هم ریختن و کثیف کاری منع نکنید. می‌توانید اتاقی را برای او تعیین کنید و از بی نظمی اش نگران نشوید.

۴- خود والدین کارهای خلاقانه انجام دهند تا الگویی برای فرزند خود باشند.

۵- استفاده از تلویزیون و بازی‌های رایانه و موبایل کنترل شده و حداقلی باشد.

✅ حواسمان باشد هر کودک استعداد و سلیقه منحصر به فردی دارد. بنابراین قضاوت و مقایسه کردن ممنوع است و خود دلیلی می‌شود بر از بین رفتن خلاقیت فرزندمان.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

چی پوشیدن مهم است یا نه؟

chi pooshidan

[در مورد لباس ما] پارچه می‌خریدیم و ... خیاط می‌دوخت.... پدر می‌گفتند [خیاط] ژورنال بیاورد و هر مدل معقولی که می‌خواستیم و در شأن ما بود، برایمان می‌دوخت. ایشان به ما گوشزد می‌کردند که هر مدلی در شأن یک جوان نیست و با لباس زننده، شخصیت انسان از دست می‌رود.

📚استاد مطهری از نگاه خانواده، ص۲۴، به نقل از مجتبی مطهری، فرزند شهید مطهری

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

قطره شبنم

shabnam

☀️به قطره‌ی شبنم که روی گل نشسته، سلام کن. به بلندای خورشید هم.

🖍روی تقویم صبحگاهی‌ات خط قرمزی بکش و بنویس؛ امروز به وقت من.

🌸 می‌خواهم امروز جانشین خدا باشم.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تفاوت

 

🍃معین کنار همسرش مشغول تماشای فیلم بود. معین همینطور که نگاهش به تلویزیون ۳۲اینچ میان خانه ی کوچک بود، از فاطمه طلب چایی کرد.

☘️فاطمه تاب موهایش را خیلی دخترانه ونرم،  کنار زد و صورتش را جلو آورد تا همسرش رنگ کالباسی رژ را ببیند. بعد سینی چایی را جلوآورد و روی میز گذاشت.

🍂اما معین مثل هربار، سینی چای را همانطور که نگاهش به صفحه‌ی تلویزیون بود، جلو کشید و با صدای هورت بالا برد.

🍁نگاه فاطمه روی استکان خالی معین، خیره ماند ونگاه معین روی تلویزیون. قلب فاطمه شکست. جوری که معین بشنود فنجان خالی را بر سینی استیل کوبید و با قدمهای تند به سمت اتاق خواب رفت.

🥀 ساعتی گذشت. معین در اتاق را بازکرد و دید فاطمه با موهای پریشانی که خیس به صورتش چسبیده بود، کنار برگ کاغذی خوابیده. کاغذ زرد رنگ چسبان که با خطی خوش روی آن نوشته شده بود:«انگار برایت زیبا نیستم، چون تلویزیون را ترجیح می‌دی. از من فقط چای می‌خوای و حتی توجهی بهم نداری. از این بی تفاوتیها خسته شدم، اگه دوستم نداری،  راحت بگو.»

🌾معین دلش لرزید.  بی‌خیالی‌های او،  قلب فاطمه را شکسته بود. پتوی نازکی روی فاطمه کشید و خوابید.

🌸فردا ظهر با دسته‌ی گلی نارنجی به خانه آمد. همینطور که فاطمه غذا را می‌چشید، آرام آرام وارد آشپزخانه شد و دستهایش را روی چشمهای فاطمه گذاشت و دسته گل را جلوی دست او گرفت.  فاطمه دسته گل را لمس کرد، دست‌های معین را کنار زد.  با ناراحتی جامانده از شب قبل گفت:«خوب که چی؟! یک دسته گل تا قبل تماشای تلویزیون. بعد هم مثل همیشه خربیار و باقالی بار کن.»

🎋معین دست فاطمه را گرفت.بعد او را کشان کشان برد  و روی مبل نشاند. رو به رویش نشست و گفت:«فاطمه جان عزیزم! می‌دونم توجهم به تلویزیون و فیلما بیش از حده.»
بعد کمی گوشه‌ی سمت راست کله‌اش را خاراند و گفت: «اما اینها وصدها اذیت بیشتر از اینها هیچ وقت دلیل دوست نداشتن تو نیست. دلیل ضعف من و البته یکی از تفاوتای ما مردا و شما زنهاست. شما زنها می‌تونید همزمان به چند چیز توجه کنید.  بر خلاف ما. ببخش. ان شالله کم کم برطرفش می‌کنم. تا حدی که بتونم.»

🌺بعد دستی روی شانه‌ی فاطمه زد و گفت:«خب خب خب. ببینم. فکر کنم که یه خریدی کرده بودی ها؟  میشه بیاریش ببینم؟!»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

همسران نسبت به هم چگونه باید باشند؟

 

hamsaran

 

✅ همسران باید بیاموزند علاوه بر سرپرستی نسبت به یکدیگر حس همدلی هم داشته باشند.

🔘 حس همدلی،  پرورش‌دهنده‌ی عشق بین آن دو خواهد بود.

🔘 امّا حس سرپرستیِ صرف، باعث سوءتفاهم، عدم صمیمیت و احساس منّت خواهد شد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte